آدم های دسته اول
آدم های دسته دوم
آدم های دسته سوم
:)
آدم های دسته اول
آدم های دسته دوم
آدم های دسته سوم
:)
من این فضا رو دوست دارم. این فضایی که چیزها وجود ندارند و گفته نمی شن فقط برای این که قشنگن. یا، بیشتر برای این که قشنگن. فضایی رو دوست دارم که چیزها توش معنی دارن و بعد کم کم قشنگ می شن. فضایی که چیزها توش خیلی خالصانه معنی دارن و خیلی خالصانه قشنگ می شن. آدمایی که تو این فضان رو هم دوست دارم. من به این فضا تعلق دارم. یکی بود به من می گفت هروقت گنجیشک می بینم یادت میفتم، خیلی سال پیش بود ولی کمتر از یک دهه، نه سال پیش. منم همیشه تو اون روزها هروقت گنجیشک می دیدم هی نگاه می کردم ببینم چه شباهتیباهاش دارم که طرف رو یاد من میندازه. نمی فهمیدم و نمی فهمیدم. هنوزم نفهمیدم. ولی فضایی که این فضا برام درست می کنه مثل فضاییه که یه گنجشکی رو یکی داره نوازش می کنه و گنجشک داره حالش رو می بره و از جاش راضیه. از مختصاتش راضیه. من این فضای خالصانه ی قشنگ رو دوست دارم. بی پیچش زبانی و مخی و کلامی و رفتاری. از پیچش خستم. از پیچش های تولید آدمیزادی خیلی خیلی خستم. باید رفت سراغ اصل مطلب و اصل مطلب برای هرکسی کاملن نسبت به جاش و فضاش تعریف می شه، به نظرم یعنی. کلن مطلب چیز خوبیه. آدم رو عاشق می کنه، عاشق روزها و فضا. به قول صدای نامجو : عشق همیشه در مراجعه است .
-------------
از روزی که این وبلاگ رو باز کردم، نه سال می گذره. نه سالگی من رو یاد جشن عبادت و مقنعه ی صورتی می ندازه. اینم برا خودش جشن عبادتیه. امروز رو کاملن باید جشن بگیرم. به شادی این همه تغییر و پیچش و چرخش از نه سال پیش تا الان. پرواز بیرون از قابی که دورم چوبکاری و فلزکاری شده بود به جایی نه خاص و خارق العاده، به سمت خودم. بازگشت به خودم. من، چی می گم. من، چی می خوام. من، دنیا رو چه جوری می بینم. ولی چه فرق گنده ایه بین این منیت امروز با منیت نه سال پیش.
-------------
دوستت دارم. دوستتون دارم. نه به امید داشتنت و بابای بچه هام شدنت. نه به امید قول و قرار و تعهد باهاتون. نه به امید چیزی، هرچی فکر می کنم هیچ امیدی در کار نیست. همه ی اون چیزی که جاریه این دوست داشتنه. نمی دونم می دونی چی می گم. نمی دونم می دونین چی می گم یا نه.
-----------
زندگی مثل نردبونه.
ما مثل پله هاشیم که زمان ازمون بالا می ره و بالا می ره.
ما با و تو و روی زمانیم.
که از پله های نردبون بالا می ریم و بالا میریم.
ما، از هم بالا می ریم.
ما خوب بودیم
آن همه سال و روز و ثانیه
هنوز باورم نمی شود که ما چطور خوب بودیم آن همه روز و ماه و ثانیه
که سال شد و بعد سال ها شد و ما هنوز خوب بودیم
ما خوب بودیم باهم
ما خوبیم بی هم
من خیلی چیزها را نمی دانستم
تو زیادی می دانستی آن روزها
زیادی بزرگ بودی
و معشوق و محترم من بودی
به احترامت بگذار یک سیگار دود کنم
...
من تو را دوست داشتم
هرکجای کره ی زمین که بودم
زیر خاک وقتی شنا می کردم دوستت داشتم
روی آب وقتی خوابیده بودم دوستت داشتم
روی شاخه ی درخت وقتی توت می چیدم دوستت داشتم
و روی کره زمین وقتی عنصر کشف می کردم دوستت داشتم
در سالن سینما وقتی فیلم می دیدم دوستت داشتم
در فستیوال موسیقی وقتی می رقصیدم دوستت داشتم
پستان گاوها را که می دوشیدم دوستت داشتم
و غذای هندی که می خوردم دوستت داشتم
شعر که می خواندم دوستت داشتم
و هرچیزی را که می دانستم دوستت داشتم
بزرگ شده ام ولی
بگذار به احترام این همه جا و این همه دوست داشتن یک سیگار دیگر دود کنم
...
تو باز می دانستی
و من بیشتر دهانم باز می ماند
تو باز می دانستی
و من بیشتر دهانم از این آدم هایی که نمی دانستند ولی می رقصیدند
نمی دانستند ولی دوستم داشتند
نمی دانستند ولی می خندیدند
نمی دانستند ولی امیدوار بودند
نمی دانستند ولی در تلاش بودند
نمی دانستند ولی زندگی را می کردند
یا می دانستند ولی نمی دانستند که می دانند
یا می دانستند ولی نمی گفتند که می دانند
و بکر بودند
و فکر می کردند
و نگاه می کردند
بیشتر دهانم باز می ماند
و تو باز می دانستی
و من دیگر دهانم نه از دانسته های تو،
که از این همه حرکت و امید باز می ماند
و تو باز می دانستی
- الو سلام می دانی؟
- الو سلام نمی دانم.
- خداحافظ.
-خداحافظ.
و دانستن دیگر مقدس نبود
مثل پرستیدن گاو که دیگر مقدس نیست
مثل مسیح که دیگر آن تقدس را ندارد
و کسی دیگر تقدس ندارد
زمان می گذرد
زمانه هم
ما، هم.
بگذار قبل از ادامه اش
بگذار به احترام این همه دانسته هایت و این همه چیز، کل پاکت سیگار را دود کنم
...
...
...
ما خوب بودیم با هم
ما خوبیم بی هم
ما خوب بودیم بی هم
ما خوبیم بی هم
پاکت سیگار من تمام شده
و مگر می شود از این همه دانایی تو حرف زد و سیگار نکشید
پاکت سیگار من تمام شده و من می خواهم دیگر برقصم
و شعر بخوانم:
ما خوب بودیم بی هم
ما خوب بودیم با هم
ما خوبیم بی هم
ما خوبیم بی هیچ نسبیتی.
هنوز چیزا خیلی پیچیدست ولی به اون فاجعگی چند سال پیش نیست. قبلنا فکر می کردم یعنی چی که روز بهار درختا شکوفه ندن اصلن مگه می شه ؟ امروز ولی از پنجره دارم بیست سی سانتی متر برف بیرون رو نگاه می کنم می گم معلومه که می شه و اسموتی بلوبری با یخم رو سر می کشم. هفت سین امسال رو روی سفره ی ذهنم می چینم به افتخار تموم مفهوم هایی که از دیالکتیک هایی بین فهمیدن و دانستن بین خودم و دنیای اطراف و خودم و آدم های اطراف اینجا و آنجا رو ذهنم موند. هفت سین امسالم:
سلامتی - سادگی - سفر - سعی - سرخوشی- سرمستی - سال بعد
سال نوتون مبارک از وسط یه عالم برف ، به نشونه ی یه عالمه صلح در سال جدید
در من دست و پا می زنم
وقتی خالی از ع ش ق م
باتلاقیست این من
در من شنا می کنم
وقتی ع ا ش ق م
دریاییست این من
در من شلپ شلوپ می کنم
وقتی م ع ش و ق م
حوض کوچکیست این من
در من حبس می شوم
گاهی هم
زندانیست این من
And then he said: now, for a moment, forget about all what they said, what they say, what about you, yourself, what do you think ? what is your idea
؟
به جای خواندن مکرر پایان، آواز آغاز سر بده
و به جای تمرکز بر خود، تمرکز بر تمام زیبایی ها و پیچیدگی های اطراف کن
و آن وقت خودت را ذره ذره در تمام زیبایی ها و پیچیدگی ها می بینی
و زیبایی و پیچیدگی ها را هم ذره ذره در خودت.
به جای سرودن نفرت، آوای سکوت را آغاز کن
تا بلاخره سکوت، راه به سخن از پیچیدگی های زیبا و زیبایی های ساده در آورد
و همیشه ی همیشه ، با چشم های خودت ببین ، با گوش هایت به بقیه گوش کن ولی با چشم هایت با زیبایی ها و پیچیدگی ها مناظره کن که آن وقت هرجا و هر جنس و هرکه بودی در هر بستر محدودیت زمان و مکان
خودت را زندگی کرده ای
و از دنیا هم اگر نه و از هیچ کس هم اگر نه،
لااقل از خودت راضی خواهی بود
تسلیم به چیزی را هنوز نمی دانم
ولی می دانم به زشتی نباید تسلیم شد و به غم و به سکون
باید رفت ، باید آب ریخت ، باید تمیز ماند
- - - - - - - - -
شیمبورسکای عزیز : شعرهایت قوی ترین جریانی بودند که تا حالا درش شناور شده بودم
Opportunities have value
Humans have value
And those humans who give opportunities
are just speechless
are just driving forces
are necessary
they do not have values
they are just
---
Wordless
شب ، آرام آرام زیر پوستم می دود
داد می زنم : برو ، برو
شب آرام آرام در رگ هایم می جوشد
داد می زنم : گم شوووو
شب آرام ، آرام مغزم را
و شب آرام ، آرام ذهنم را
و این آخری دیگر ، فاجعه است ...
چشم هایم را می بندم
من و این همه شب ؟ محاله .. محاله ..
خواب می بینم ، یادم نیست خواب چه را می بینم
که خورشید طلوع می کند
و رنگ های نارنجی و قرمز و ارغوانی اش را تقدیم می کند
بی هیچ انتظار و انتظارهایی ، به آسمان بالای سرم
و من، هنوز زیر این آسمانم
آسمان را با حسرت نگاه می کنم
شب ، خودش را از لابلای رگ ها و پلک هایم می کشاند بیرون
ارغوانی طلوع صبح، پُرم می کند
با چاشنی زرد و نارنجی و قرمز و رنگ هایی که سیاه نیستند
سفید هم نیستند
چند ساعت طول می کشد، یا چند روز، یا چند دهه، یادم نیست ولی
صبح ، آرام آرام زیر پوستم می دود
رنگ، آرام آرام جانم را می گیرد
و من آرام آرام، مطمئن می شوم
که واقعن خواستن، واقعن توانستن است
- - - - - - - - - -
دکارت، پدرم،پدر بزرگم، جدم ، عزیزم
مرسی که رابطه را در آغاز، جایی غیر از بین "من" و "تو" ، که بین "علت" و "پس هستن" روشن کردی. که برای من اگر دومی روشن نباشد، اولی مثل بادکنک هلیومی به دل شب یا روز، به دل آسمان می رود و حالا باید تخیل و وقت داشته باشم که بنشینم و برای مسیر حرکت و سفر بادبادک داستان ببافم که من، بال ندارم برای آسمان و پا دارم برای روی زمین و چشم هایی که سهمشان از آسمان و بادبادک ، فقط تجربه ی دیدن است.
دانش من ، عمر من و چکیده ی تمام تجربه های من که هیچ نیستند در حقیقت، ولی به واقع هیچند، در توالی همین چند کلمه ی طلایی خلاصه می شوند، در همین چند کلمه ای که خواهم نوشت .
و شعرها را، فعلن در خفا خواهم خواند تا رابطه ای دیگر بین "علت" و "پس هستن" غیر از این تجربه های قبلی و بر وزن تجربه های جدید پیدا کنم. پاهایم را به احترام تنها "یقین" زندگیم می خواهم در جهت یقین "دوم" راهشان ببرم ، اگر دومی در کار باشد .
واقعن خواستن، واقعن توانستن است، پس هستم .
گذاشتم چند وقتی گذشته باشد تا بنویسم از این سفر. نه این که کمی قبل تر چیز دیگری می نوشتم نه، فقط می خواستم به این سفر فکر کنم. سفر به ایران، این بار، "برای من"، خیلی بهتر از چیزی بود که فکر می کردم.
1.
پروژه ی دکترایم است این ساده سازی دنیای واقعی، تعریف کردن تابع هدف های پیچیده ی غیر خطی واقعی در قالب مدل خطی ای که نرم افزارها و الگوریتم های مختلف برای حل مسائل بزرگ چند میلیون متغیری و چند هزار محدودیتی و بر پایه ی همین خطی بودن تابع هدف طراحی شده اند وکم کم به سمت پیچیده شدن و اضافه کردن محدودیت های واقعی بیشتر و شاید تابع هدف غیرخطی ای که به واقعیت نزدیک باشد، می روند. کل برنامه، تعریف کردن محدودیت ها و متغیرها و بعد نوشتن تابع هدفیست که هدفش کمینه کردن چیز یا چیزهایی یا بیشینه کردن چیز یا چیزهایییست. هدفش بهتر شدن چیزیست، یعنی اصلن فلسفه ی کل این بهینه سازی دینامیزمیست که سیستم را می خواهد به سمت شرایط بهتر ببرد.
2.
می خواهم تمام دلیل های دلتنگی شخصیم را بگذارم کنار. این که پنج سال بود شب یلدا و تولد و این قضایا را توی خانه نبودم یا یکی دوسال بود آب انار محمد و آبمیوه ی امید و کباب نایب وپیتزای پنتری و کافه ی فلان و بوی دود و این ها نخورده بودم را هم بگذارم کنار و همین طور دلتنگی دوست ها، آدم هایی که کنارشان بهم خیلی خوش گذشت را هم . شاید بعد از این پنج، شش سالی که از تجربه ی دانشجوییم در این گوشه و آن گوشه ی دنیا می گذرد، اولین باری بود که دلم خواست چند هفته، بدون برنامه ریزی قبلی برای دیدن آدم ها و رد و بدل کردن یکسری حرف هایی که هر سال پرسیده می شوند، این که آیا مجردم یا نه، این که درسم کی تمام می شود، این که برنامه ام بعدش چیست، از خواب بیدار بشوم، با مامان و بابا و هرکس دیگری که خانه بود بنشینم سر صبحانه، گپ بزنیم و بعد ببینم عشقم می کشد کجا بروم و بروم و با آدم هایی که از قبل نمی شناسم حرف بزنم. با هم نسل هایی که با هم با همه ی سختی ها و ترس ها و محدودیت ها، خندیدیم و بزرگ شدیم و بعد، به اوایل بیست و چند سالگی که رسیدیم، من رفتم و آن ها ماندند،می خواستم فقط با آن هایی حرف بزنم که مانده اند. دلم سفر نمی خواست . می دانستم که تهران خودش بهترین سفر است.
3.
چند روز گذشت تا مامان گذاشت تنها بروم بیرون، می خواست همش با هم باشیم، من هم می خواستم همش با هم بخندیم و بگوییم و تمام صمیمیتی که دلم برایش لک زده بود را بپاشاند روی و تویم. چیزهای جدیدی اتفاق افتاده بود که نمی شد راجع بهش با خانواده حرف بزنم، مثلن این که کاملن غیرمنتظره متوجه شدم دور چشم های بابا چروک های عمیقی می افتد وقتی می خندد و مامان هم . چقدر خوشحال بودند که من هستم، چقدر خوشحال بودم که هستم.
4.
برف خوبی آمد، شانس بود واقعن که در آن اوضاع آلودگی هوا، دماوند شاخ شمشاد از پنجره ی اتاقم آنقدر واضح دیده می شد. پر از برف، قد بلند، کمر خم نمی کند این کوه . هیچ وقت. هرگز.
5.
دم شهر کتاب پر است از پلیس و ماشین. وارد که می شوم، دو دقیقه بعد وزیر فرهنگ روسیه هم وارد می شود با هیات همراه. بازدید خوبی می کنند. من می روم طبقه ی پایین، طبقه ی کودک و نوجوان، سری کامل زیزی گولو، سری کامل دی وی دی های خیلی ازکارتونها، دارند جامدادی ها را می چینند توی قفسه، دیگر هیجان جامدادی ندارم. می روم طبقه ی بالا، وزیر و هیات همراه نشسته اند و دارند قهوه می خورند.
-آقا ببخشید، می شه چند تا کتاب شعر نوی خوب جدید معرفی کنین ؟
ایکس، دانشجو است و اینجا کار می کند. باورم نمی شود بیست و سه، چهارساله است بس که کتاب می شناسد. سر حرف باز می شود. از شرایط می گوید و می گوید تکراریست، خودت که می دونی. گوش می کنم. حرفی ندارم. خوب است که خلوت است ، صبح است، وقت داریم برای گپ زدن . می گویم که اینجا نیستم، می خواهم بگوید. چند داستان غم انگیز می گوید، از دوست هنرمند خفنش که به خاطر مشکل مالی وقت ندارد هنرش را ادامه بدهد. از بی انگیزگی، از باند بازی. از چیزهای دیگر حرف می زند، از مترجم های مختلف، کتاب های جدید فلسفه ای که ترجمه شده اند، دم صندوق که می رسم، صد هزار تومن پیاده می شوم. نمی دانم زیاد کتاب برداشته ام یا قیمت ها صعودی شده. معذرت خواهی می کند که پر بوده و حرف هایش را سر من خالی کرده است. کِیف می کنم حرف می زند. یاد پیچیده ترین تابع های غیر خطی ای می افتم، که با این همه محدودیت، با این همه متغیر بدقلق، دینامیکند. به به. عجب رشته ای ..
6.
آقای خسروی رو از نشر ثالث می شناسم. گم شده بود. چندین سال. پیداش کردم سر کوچمون. دنیای کوچیکیه. گاهی خیلی کوچیک. دوست دارم این کتابِ داستان رو. خیلی. سعی کردم زیاد نرم که بهش دلبسته نشم هرچند همون سری اول که از اون پله ها رفتم پایین .. اون همه سال که تو اون خیابون زندگی می کردم آرزوم بود به جای این همه رستوران، یکی کتاب فروشی اینطوری بزنه، که جا باشه برای راه رفتن، کتاب ورق زدن، نشستن. روم نمی شه، مردم کار دارن ولی دلم می خواست ساعت های ساعت بشینم با سه دوست کتاب داستانی حرف بزنم. دلم می خواست بشنوم. بعضی از تجربه ها، به کلام نمیان. یه مجموعه ی جنگ و صلح می خرم. جلد اول. دم خشایار دیهمی گرم. باورم نمی شه اون چیزی رو که می بینم. هفتصد صفحه کار و ترجمه. جنگ و صلح .. دلم می خواد تمام مغازه رو بخرم. ولی نه پولش رو دارم، نه جاش رو که با خودم بیارم. دلم می خواد همون تو بشینم. چه حس عجیبیه که پاهام میان بیرون ولی نمی خوام بیام بیرون، من چرا دو تام ؟
7.
با بچه های سوم دبیرستان، بعد از ده سال "رییونیون" می ذاریم. دیدن بیست سی نفر آدم بعد از ده سال خیلی هیجان انگیزه. ازدواج کرده ها، طلاق گرفته ها، مشکل دارها، عاشق ها، یکی هم قراره مامان شه. زبان فرانسه، مهندس الکترونیک، مدیریت بازگانی، ام بی ای، من می خوام برگردم . خیلیا رفتن. ولی قضیه اینه که خیلی ها هم موندن.
- مگه دیوونه ای ؟ اینجا همه چیز افتضاحه. می خوای برگردی که چی ؟ همون جا که هستی رو بچسب.
توضیحش سخته. خودمم هنوز نمی دونم. ولی وقتی می بینم سارا و روزبه حتا یکبار هم به زندگی اینور فکر نکردن و شرکت گرافیکیشون با این که سودش یک دهم پارسال شده رو دارن و هنر گرفتن پروژه و سر و کله زدنشون رو برام تعریف می کنن، دلم می خواد سر بخورم توی همون رودخونه ای که کنارش نشستیم ، درکه ..
8.
ویلای دماوند، بهترین تجربست، زیر کرسی، زل می زنم به دماوند، برف می باره . تمام درختای باغ شاهکارن. ده ساعت یا بیست ساعته زیر کرسیم. دارم به برف نگاه می کنم. به این آرامش. بقیه می رن خرید. من به بهانه ی سرما زیر کرسی می مونم. دیشب شمع های تولدم رو فوت کردم. کِی چی چه جوری شد ؟
9-
چهارراه ولیعصر، از دم سوتین فروشی مادام رد می شم، دیگه صف نیست، مردم تو هم می لولن تو پیاده رو. قدم می زنم تا کریمخان ، تا ایرانشهر، تا ویلا، نمی دونم کِی ساعت می شه شش بعدازظهر . عینک آفتابیم رو می زنم و آی آدم ها رو نگاه می کنم، آی نگاه می کنم. با این که هرسال میومدم ولی چرا انقدر دلم تنگ شده بود ؟
10.
نمی شه همه چیز رو نوشت ، یه سریاش رو نمی دونم اون آدما دوست دارن بنویسم یا نه ، یه سریاش هم که شخصیه و نمی خوامم واقعیت رو تغییر بدم پس نمی نویسم ولی می خوام بگم .. می خوام بگم با همه ی آدم های تصادفی و غیر تصادفی ای که دیدم و برخورد کردم، اون امید و زندگی ای که تو خیلی خیلی خیلی خیلی آدم دیدم باک بنزینم رو پرِپر کرد. اون ادامه داشتن همه چیز اون داخل، با وجود همه ی دست ها و پاهای بسته ... این که ما، یه سری آدم تحصیل کرده، با شعور ، بیایم و بگیم "همه اومدن بیرون"، "دیگه جای موندن نیست"، خیلی نامردیه، نازنیه .. من یه سری مثال نقض دیدم که کم نبودن . از این زاویه ای که چشمم می دید، دیدم که آدم های نازنین کم نبودن .. می خوام بگم چامعه ی آماری مورد مطالعم دست چین شده نبود.. بعضی شب ها دلم می خواست گریه کنم به حال این که چرا این تابع هدف انقدر پیچیدست. چرا متغیرها، انقدر بیلیاردین و محدودیت ها انقدر میلیونی..
11.
یه جمله ای بود شجریان گفت سر خاکسپاری همایون خرم، من هنوز دارم بهش فکر می کنم، چندین روزه، گفت ارزش زندگی آدم رو آدم های دورش تعیین می کنن. قبلن هم این رو شنیده بودم، اما این بار خیلی به موقع بود ..
12.
باشه، باز بوس و خداحافظی. چاره ای نیست . چاره ای هست ها . بگذریم .. چاره ای نیست مثلن ! سوار هواپیما می شم. تمام راه برگشت داشتم فکر می کردم چقدر خوب بود. داشتم فکر می کردم مثل تموم مدل های پیچیده ی غیرخطی ای که واقعیتن، چرا با یه تابع هدف ساده با محدودیت ها و متغیرها شروع نمی کنم که یه جواب بهینه بگیرم .. که بگیریم .. داشتم فکر می کردم چرا ماهایی که اون همه سال اونجا بودیم، اصلن اگه اونجا نبودیم که الان اینجا نبودیم، معلوم نبود کجا بودیم، ما، این همه دست و پا باز، اوناییمون که انقدر غرولند می کنیم و انقدر به ایران فکر می کنیم و انقدر تابع هدف می شه تعریف کرد و جریان رو نگه داشت ، چرا .. ؟ واقعن چرا ؟ به قول نایک : جاست دو ایت .. چرا نمی کنیم .. چرا نمی کنیم واقعن ؟ ..
13
دیروز وارد خونه ی شاهکاری می شم. اول فکر می کنم اشتباه می شنوم آهنگ "ببار ای بارون ببار، با دلم گریه کن خون ببار" رو .. بعد می بینم نه بابا .. خون ببارش رو زیاد شنیدم. خودیه .. هیچ کدوم از آدمای اونجا ایرانی نیستن جز من، همه متولد و بزرگ شده ی کانادان .. نمی دونم از کجا این آهنگ رو پیدا کرده، میزبان می گه از یه دوست کانادایی دیگش گرفته .. یکی از مهمون ها پسر 24-25 ساله ایه. که دیزی خورده، رباعیات خیام خونده، غزلیات مولانا هم خونده . بیرون بارون می باره و پسر از من می پرسه می دونی غزلیات شمس رو کی ترجمه کرده ؟ زبانم رو باید یه فکری به حالش کنم . چقدر دلم می خواست می تونستم این معاهده ی نوشیدن چای پوریا رو براش ترجمه کنم و چقدر نمی تونستم .
سخت است
نباشی
و باشی
ساکت
آرام
بی صدا
وقتی کلمه ها، کلمه هایت، سیگارت های چهارشنبه سوری آخر سالم بودند
که آرام آرام ، مدام، زیر پاهایم ترق توروق می کردند
در آن چهارشنبه های دور
آن چهارشنبه های مخصوص آخر سال
و جعبه ی سیگارت تمام که می شد
می دانستم که چهارشنبه سوری دیگری در راه خواهد بود
به زودیِ
پنجاه و دو هفته ی دیگر
که به سببش
تو
باز
کلمه ها را آرام آرام
به ترق توروق وادار می کنی
بچه تر بودم هنوز
بیست ساله
و سخت نبود
که تو نباشی
و باشی
پر از کلمه
---
کلمه ها اصلن ریسمان من بودند
که می خواستم چنگشان بزنم به جای ریسمان الهی ای که در گوشم وزوز میکردند بچنگم
و چنگشان هم زدم با دست ، با پا، با چشم هایم
که دوستشان داشتی
و با لب هایم که دوستت داشتند
امان از این وزوزها
که به چه کارهایی وادارم می کنند
...
چهارشنبه سوری ها می گذشتند
و ترق توروق زیر پاهایم به راه بود
به سبب سیگارت هایی که تو می زدی
در فلسفه ات
در شعرهایت
در صدایت
و گاهی با انگشت هایت روی ساز
که دوستشان داشتم
که دوستشان دارم
...
و آن سه شنبه
آن سه شنبه شبِ اولین
که آخرینش در سال نبود
تو ولی چهارشنبه سوری را جلو انداختی
به سبب آخرین سه شنبه ی من در آن شهر
و
نارنجکی که در دست راستت بود را زدی
زیر پا ودستم نه
زیر صدایم
مردمک چشم هایم
زیر دلم
فلسفه ام
کلمه هایم
ریسمان کلمه ها پاره شد
سوخت
اینبار
لب هایت را چنگ زدم نوازش وار
در آن سه شنبه شب آخر سال، من
در شهرمان، تهران
...
آن سال،
سال را به مسخره گرفته بودیم و سنت ها را
آن سال،
دو شب سه شنبه ی آخر سالم بود
سه شنبه شبی که برای اولین بار دیدمت
و سه شنبه ی هفت روز بعدش، سه شنبه غروبی که برای آخرین بار دیدمت
و تو به جای نارنجکی در دست چپت
آتش روشن کردی این بار
سه تارت بوی دود می داد
و صدایت بوی خوب چوب سوخته که کاش تمام نمی شد
و ما گرممان بود
و ما .. گرممان بود
شب شده بود و من باید می رفتم
و دود محله و خانه مان را گرفته بود
یک بار ، دوبار ، ده بار ، صد بار ...
چرا تمام نمی شود این شعر هرچقدر می خوانمش ؟
...
http://www.pouria-alami.com/2013/01/blog-post_11.html
" معاهده ی نوشیدن چای"
از پوریا
------------------------------------
فکر می کردم سلول های مغزم دیگر توان حفظ کردن ناخواسته ی شعرهای بیشتر از بیست-سی کلمه را از دست داده اند تا به اشتباهم پی بردم .. تا به معاهده ی نوشیدن چای رسیدم .
اونجایی که اوباما خطاب به زنش می گه "نیمه ی بهتر من" ، وایمیستم
عجب اصطلاح فوق العاده ایه این ، مثل عزیزم - گلم - عشقم - بهترینم - عروسکم - ماهم - ملوسم - عروسم - گوگولم - جی جی - جوجو - مومو - می می - اینا نیست
یه چیز بیشتری تو کاره
نیمه ی بهتر من.
در کنار جوی
اون نوری که روی زمین بود و شخصیت قهرمان انیمیشن بریو دنبالش می دوید از جای الکی ای شاید نیومده بود؟
پیتر از اول تا آخر کلاس حداقل ده بار شگفت زده می شه و حداقل ده بار می گه WOW
استاد من تا حالا یکبار هم جلوی من شگفت زده نشده. تو این سه سال و خورده ای حتا یکبار هم نگفته wow
نور رو نمی دونم، اون بریو بود. ولی من دارم می رم دنبال اون چیز توم
زین پس
تا
همه ی عمر
اون چمن ها، اون گربه های ولوی توی چمن ها، اون مجسمه های واقعن هنری که همیشه وادارم می کردن به زل زلیدنشون و آخر سر اونی که باهام بود خسته می گفت، بریم تو ؟ اون نیمکت های لعنتی دوست داشتنی، نشیمن گاه من در خیلی از معاشرت های گوگولی ترین زندگیم، تو سال های قبل، پنج سال، شش سال پیش ... اون فضا، حالا می شه قتل گاه، جرمگاه. نمی شه، یعنی شد .. چقدر خوشحالم که نیستم که یه بار دیگه هوس اونجا رو کنم و نخوام برم، چقدر ناراحتم که اون عکس رو دیدم که مجرم بیچاره سرش رو گذاشته بود رو شونه ی زندانبان که .. اصلن نمی دونم مجرم بیچارست یا نه. خانوم گدلر داره راجع به فلسفه و علم طبیعت انسان تو خونم حرف می زنه. خانوم گدلر، خواهش می کنم یه لحظه ساکت. خانوم گدلر خیلی بافرهنگه. دقیقن می دونه وقتی بهش می گم ساکت منظورم خفه شو نیس. منظورم اینه که وسط این علم یا فلسفه یا هرچیزی که داری ازش حرف می زنی، می خوام یه لحظه بی کلمه به اوج اون چیزی که تو اون عکسه سر روی شونست نگاه کنم. یعنی فقط سر روی شونه نیست. یه چیزای دیگه هم هست که ذهنمو مورمور می کنه. آقای فرایر هم اینجا هستن. آقای مهربون، قبول زحمت کردن تشریف آوردن و می خوان از نظریه ی ادبی حرف بزنن. انقدر خوب حرف می زنن که با خودم فکر می کنم اگر اینا حرفه پس من ساکت شم. اگر من حرف می زنم که پس اینا گوهر می بارونن بیرون. آقای فرایر هواسم رو پرت می کنه. حواسم رو هم همین طور. امروز خیلی هوا سرده. دلم نمی خواد از خونه برم بیرون. دلم می خواد بمونم تو خونه و با این آدما انگلیسی حرف بزنم . بیرون هوا خیلی سرده. منفی بیست و خرده ای.امروز نمی دونم اعصاب مغزم اتصالی کردن یا چی شده. همیشه تو این زیست شناسی و مغز شناسی و عضو شناسی واقعن ضعیف بودم. امروز نمی دونم چه جوریه که انگلیسی که حرف می زنم به آقای فرایر فکر می کنم. فارسی که حرف می زنم، جلوی چشمام رو عکس سر مجرم روی شونه ی زندانبان سیاه سیاه می کنه.
بعضی جاها تو زندگی، دلم می خواد هیچ حرفی نزنم . دیگه نمی دونم واقعن خواستن واقعن توانستنه یا نه . این که بعضی چیزا نمی شه از سر تنبلی و نخواستنه یا از سر نشدن رو دوست ندارم بهش فکر کنم. بعضی جاها تو زندگی دلم نمی خواد احساس کنم، دلم نمی خوادم فکر کنم، دلم می خواد چشمم روی "باد ما را با خود خواهد برد"* خیره بمونه و بعدم باد بیاد و ما رو با خودش ببره. به همین سادگی ...
- - - - - - - - - -
آلن دو باتن نویسنده ی واقعن فوق العاده ایه. از این نظر که اسانس مثبت اندیشی غیر مصنوعی از قلمش می باره. الان انگلیسه ولی خوب جوونه . امیدوارم خیلی زنده بمونه و یه روزی بتونم قلمش رو از نزدیک ببوسم.
- - - - - - - - - -
این اختلاف ساعت هم داستانیه. دست آدم رو می بنده. پای آدم رو می بنده. صدای آدم رو می بنده. چشم آدم رو می بنده. در اوج هیجان باید چند ساعت صبر کنی تا بخوای چیزی رو برا کسی که هشت ساعت و نیم اون سر دنیاست تعریف کنی که بعد تازه وقتی اون بیدار می شه تو می خوابی. وقتی اون سر کاره تو بیداری. وقتی اون کارش تموم می شه تو سر کاری. وقتی اون می خوابه، تو بیداری. پروست با سیبیل مردونش از روی جلد کتاب داره بهم نگاه می کنه. آلن دو باتن نوشته پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند.
- - - - - - - - - -
Relative Detachments- Relative Attachments
We all need something to distract us from complexity, reality. No one wants to think about where that came from. No one wants to think about the struggle that it takes to become somebody, to get out of the sea of pain that we all have to get out of
.
From detachment
- - - - - - - - - - - - - - - - -
" مهم فقط اینه که با همه ی توانت بتونی ادامه بدی.
همه چیز درست از همین جا شروع می شه. "
آخرین جمله ی اینجا بدون من .
حالا باید نمایش نامه ی باغ وحش شیشه ای اثر تنسی ویلیامز رو بخونم . . .
حفره ای در من است که رویاهای مرا می بلعد
از جنگلی دور سایه روشن وهم آلودی روی خاطرات من افتاده است
من کجا بوده ام
این همه سال چه می کرده ام
یکی بیاید این شاخه ها را کنار بزند
" حافظ موسوی"
- - - - - - - - - - -
درک من از زندگی درست کار نمی کند
اما همین بهانه ها کافی است
همین که حس کنی هنوز به نخ یویو وصلی
همین که ندانی بازیگری یا تماشاچی
" حافظ موسوی"
- - - - - - - - - -
"There will come a time when everybody will know why, for what purpose, there is all this suffering, and there will be no more mysteries. But now we must live."
The Three Sisters
Anton Chekhov
- - - - - - - - -
فلسفه ی ریاضی، فلسفه ی علم، فلسفه ی زبان، فلسفه ی ذهن ...
شعر ولی فلسفه نداره .. خودش فلسفست .
شعر که می خونم، انگار یه هورمونی توم ترشح می شه از جنس دوپامین.
-----
آدمای خفن که می بینم انگار شیر یه هورمونی توم باز می شه از جنس دوپامین.
-----
جولیا و جولی، با بازی مریل استریپ یه فیلم شاهکار بود، از نظر این که من رو یاد ماهی ها عاشق می شوند انداخت و یاد خانوم گاف که ترجمان فارسی مریل استریپ بود از یه لحاظایی البته، ترجمان امیدش و خلاقیتش تو همون یه ساعتی که دیدمش.
درس زنان و فیلم اگرچه اونجورها که از اسمش برمیاد ، در مورد زنان و فیلم نیست ولی خیلی چیزا در مورد اقتصادهای خلاق و کارآفرینی ازش دارم یاد می گیرم و خیلی سوژه های زنده و باز برای تحقیق از جلوی چشمم رد می شه بعد از هر بحثی که تو کلاس مطرح می شه. تجربه ی بزرگ شدن در یک جامعه ی مردسالار سنتی در مقابل زندگی در جوانی در کشورهای غیر مردسالار نه آنچنان سنتی، یکی از فوق العاده ترین تجربه هاییه که بهش می تونم افتخار کنم مخصوصن وقتی تجربه های شگفت انگیزی رخ می دن که فقط و فقط به شرط وجود تجربه ی متضادش انقدر شگفت انگیز هستند برایم، به گمانم.
مدتیه به زیبایی تجربه های متضاد دارم نگاه می کنم. تجربه هایی که ادم مستقیمن شاید در خلقشون دست نداره ولی رخ می دن و حالا یا می شه از دستشون حرص خورد و جوش زد، کاری که یاد گرفتم انجام بدم، یا می شه بهشون نگاه کرد برای روز بعد . یادمه تو دوره ی لیسانس با یکی از پسرای دانشکده دعوام شد سر این که می گفت فوق لیسانس خیلی هم صروری نیست برا شماها و آخرش در این مدینه ی غیرفاضله ای که اسمش دنیاست کار رنا می رسه به بچه داری و آشپزخونه. چند هفته پیش ولی همین آقا رو دیدم که با دوست دخترش چه قدم های لاوطوری می زدن روبروی من. بعید می دونم اگر تجربه های متضادی از این دست نبودن، ترشح هورمون دوپامینم از بحث با پسرهایی که با علاقه ی زیبایی در مورد اقتصاد خلاق در جامعه و در قشر زنان حرف می زنند ، انقدر زیاد می بود.
آقای دکتر که بهشون ارادت فوق العاده دارم یه کتاب بهم دادن به اسم نقش ژن در شکل گیری شخصیت. که جالب بود ولی باهاش مشکل داشتم. اطلاعاتم خیلی کمه ! حالا دارم یه کم فلسفه ی علم می خونم که دقیقن بتونم بفهمم دیدگاهم در مقابل تجربه گرایی چیه، جهت گیری مهمیه. نه فقط در بنیان فلسفه ی زندگی، که اصلن بحث نظریه ی بازی ها هم بی این جهت گیری معنای عینی برام نخواهد داشت. ذهنم خیلی آشفتس از این که هنوز ارتباط بین زبان و ذهنیتم ضعیفه. قدرت بیانم سر مسائل اساسی هنوز خیلی ضعیفه، خیلی خیلی خیلی خیلی مطالعه لازمه . کلی سرنخ دارم و کلی مرجع های خوب برای راهنمایی، برای ادامه. ولی همین خودش بزرگترین نیروی محرکه و انگیزست، برای خواندن.. کاری که به صورت جدی چندسالی کنارش گذاشته بودم به دلیل اهمیت دادن زیادی به فردیتم : تجربه گرایی فردی، اینجا و آنجا، که کردمش و خوب کردمش. و حالا، آروم آروم، وزنه دوباره داره به حالت تعادل برمی گرده : سینرژی. سینرژی. سینرژی.
... تجربه های متضاد فوق العادن، روش خیلی حرف دارم. خیلی خیلی حرف دارم...
1-
وسط درس مقدمه ای بر ژنتیک، استاد با کلی دلیل و مثال می گه در فرآیند تکامل، هیچ رابطه ی بالاتر-پایینترای وجود نداره . روابط ساده تر- پیچیده تر هستن و ما همه در اجداد مشترک سهیمیم ... و ما همه در اجداد مشترک سهیمیم ... و ما همه در اجداد مشترک سهیمیم ...
بقیه ی درس رو نمی تونم گوش بدم. من چقدر اشتباه آموختم ... چقدر اشتباه آموختم ... چقدر اشتباه آموختم ...
2-
یه دوستی دارم خیلی تجلی زیباییه، خیلی دوسته، خیلی هنرمنده، خیلی خلاقه، خیلی باهاش راحتم، خیلی بی ادعاست، خیلی ازش درسای مهم یاد گرفتم، یاد می گیرم . یه تکلیفی رو که بهش دادم خونده و داره بهم نظر می ده، می گه جزییات رو می بینی اما بیشتر ببین. کاراکترها رو با جزییات درست کن، خلق کن نثرم رو دوست داره. از نثرم که تعریف می کنه بیشتر انرژی می گیرم. انرژی دیدن، تخیل، نوشتن، سفر، عشق، داستان، داستان، انرژی زندگی جاری. همین طور که دارم آماده می شم قبل از این که ببینمش دارم سی دی "دوستت دارم"* رو گوش می کنم.. می ریم تو کافه ی پاتوق خوشمزه. سیبیل نداره. می گه دوست عزیزم احمدرضا احمدی یه جمله ی جالبی داره که همه ی شعرهای جهان عاشقانست، ولی وقتی از فیلتر سیبیل رد می شه سیاسی می شه.
3-
امروز خیلی باد میاد . از صبح که بیدار شدم، از پنجره زل زدم به عبور سریع ابرها و صدای باد تندی که امروز اصلن ازش ناراضی نیستم . "زندگی" با تموم وجودش توی گوشم آواز می خونه . که باید عبور کرد. باید بود. باید جاری بود.
من ندیده بودمش ولی دیده بودمش. من نبوسیده بودمش ولی بوسیده بودمش. من دستاش رو نگرفته بودم ولی گرفته بودم. من چشماش رو ندیده بودم ولی دیده بودم.
اون دستامو نوازش نکرده بود ولی کرده بود. اون آرزوهای جاه طلبانه ی منو ندیده بود ولی دیده بود. اون برام نخونده بود ولی خونده بود. اون نگاهم نکرده بود ولی کرده بود.
من بغلش نکرده بودم ولی کرده بودم. من باهاش قهوه نخورده بودم ولی خورده بودم. من دست تو دستش راه نرفته بودم ولی رفته بودم.
اون برام شعراشو نخونده بود و نخوند. اون سرشو نذاشت رو پاهام تا خوابش ببره و نبرد. اون برام انگلیسی حرف نزده بود و نزد.
من براش غذا درست نکردم و نکردم. من باهاش غذا درست نکردم و نکردم. من پیشش نخوابیدم و نخوابیدم. من باهاش کتاب نخوندم و نخوندم.
من بی خودی ریاضی نمی خونم. من نشون می دم زمان همیشه جلو نمی ره. زمان عقب می ره. زمان جلو و عقب می ره.
بیا . برو. بیا. برو . ما تو زمان شناوریم. جسارت نمی کنم نه.. من در زمان شنا می کردم از قبل از تو. من در زمان شناور شدم از بعد از تو.
دیروز به پیشنهاد دوستم می ریم باغشون، سکوت و چه چه قناری، اون به صدای قناری و نهر آب می گه صدای زندگی، وقت برگشتن از تو کتابخونش حافظ میاره می گه یه فال بگیر. فقط مصرع سومش رو از حفظ یادم مونده که هست : من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش.
امروز می ریم زیر پل کریمخان زند، من همونجا چند دقیقه وایمیسم از همه طرف سر و صدا و شلوغی، به به ! بهش می گم من به این صدا می گم صدای زندگی ولی. قناری و نهر آب برا استراحت خوبه. حرفی نمی زنه. از خیابون میرزای شیرازی رد می شیم، پشت پنجره ی نشر چشمه رو یه تخته وایت برد سفید فقط یه مصرع شعر نوشتنه شده : من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش .
تو ونک که راه می رم، مرد رو می بینم . یادم نیست همون مرد اون سال هاست یا یکی دیگست ولی اومده باز کلی گل رز رنگی وگل نرگس گذاشته کنار خیابون، نمی دونه اون بوی مستِ نرگس، مستم می کنه، می برتم به روزایی که اینجوری گیج ویجی راه نمی رفتم وسط خیابون و هیچ وقت دلتنگ نرگس نمی شدم که نرگس همیشه سر راه بود.
-----
گیر داده بودم به انار. یه سال و خورده ای می دونستم یکی از "ماست دو" هام خریدن یه جفت گوشواره ی اناره. نمی دونم چرا. شاید چون مامان لیلا با این که سوییسی بود ولی یه کتاب از انار شعر و عکس نوشته بود به فارسی و فرانسه بعد از چند سال زندگی توی ساوه. زن خاص فوق العاده ای بود. سعی نمی کرد خاص باشه اما عجیب، خاص بود. تا اومدم . اونجا نمی دونن درست حسابی انار چیه، طوری نیست، به جاش خیلی چیزای دیگه می دونن .اینجا به جاش خیلی چیزای دیگه ای رو می دونن از جمله انار. نمی دونم چرا انقدر گوشواره از سیب دیدم، از گلابی، از فیروزه، از این همه سنگ، از دمپایی، از پروانه، از سنجاقک، ولی از انار نه. تا رسیدم به دگمه. آقای دگمه خوراک خودمه، انواع گوشواره های انار رو گذاشته توی مغازش.. یه جفت خریدم. دلم می خواست بذارمشون به گوشم. همیشه. دلم برا آدمایی مثل آقای دگمه تنگ می شه اونجا. خیلی زیاد. مثل بوی نرگس، مثل کیلو کیلو انار برای فروش کنار خیابون، حتا کنار ماشین گشت ارشاد ونک.
-----
پیرمرد، توی نشر ثالث کار می کرد. اما می کرد. حالا سر کوچه ی ما کتاب فروشی زده. نمی دونستم. چند پله پایین می رم، کتاب فروشی جدیده. پارسال نبود. امسال هست. بلاخره در این خیابان پررستوران ما، کسی کتاب فروشی به این توپی زد. اونم سر کوچه بالایی ما. دمش گرم.
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت ... چهاربار نواخت ... امروز روز اول دی ماه است ...*
نه، امروز دقیقن روز دوم دی ماه است. من این روز رو خوب می شناسم. وارد کتاب فروشی که می شم، می شناسمش. مگه می شه استاد خوب کتاب رو نشناخت. پیرمرد باحوصله. از قبل برایش می گویم. از آن سال ها. تلفن زنگ می زند. مهمان داریم. می خزند دست هایش لای قفسه ی کتاب ها.
-دخترم، شعر نو چه می خوانی ؟
-شعر نو ... ؟ اصلن بگو شعر ؟ ... خیلی وقت است نخوانده ام.
چنذ کتاب بیرون می کشد، هیچ کدامشان را نخوانده ام. می دهد دستم، می گوید یا بیا بعدن ببر. عاشقانه هاست. دستم پر از عاشقانه های این و آن است. نه همین الان می برم. حتمن می خوانم.
ساعت سه است. ساعت پنج می شود. باز از آن گذر زمان های غیر خطی. باید برگردم خانه.
تلفن باز زنگ می زند. از پیرمرد تشکر می کنم و خداحافظی. می گویم اینجا زیاد میایم. تا خانه مان پنج دقیقه راه است. می گوید صبر کن. از گلدان روی زمین، یک دسته گل نرگس در می آورد، از روی شاخه های بزرگ گلدان، یک لای کتابی که سرش انار است ، می دهد دستم و می گوید تولدت مبارک.
از مغازه می زنم بیرون. شاخه های نرگس، معشوق پره های دماغند، لحظه ای رهایشان نمی کنند. در راه خانه، فکر می کنم به سال هایی که گذشت. به سال هایی که در پیشند. به من و نگاهم به زنده گی. زندگی ، اگر گاهی زندگیست و گاهی زنده گی، همه اش بستگی دارد به ترکیب آدم های اطرافم و من حقیر و رابطه هایمان و معادله ای که از ریاضیات هورمون هایمان شکل می گیرد که گاهی به قشنگی سادگی آدم ها و نرگس و انار است و گاهی به پیچیدگی همه ی سوال هایی که تا پایان زندگی یا حتا زنده گی فقط سوال می مانند و نه بو دارند و نه طعم و نه رنگ.
کتاب های شعر، شعرِ نو، نرگس، انار و به قول خیام دریاب دمی که با طرب می گذرد حاصل من است از چند ساعت خوبی که بی هیچ برنامه ریزی ای خیلی خوب شدند.
فوج فوج آدم همه جوره که از اینور میرن اونور، از اونور میان اینور، با یه چمدون، دو تا، سه تا، ده تا . بعضیاشون بچه هاشون چنبره زدن بیخ گلشون یا رو کولشون و دستا و دهناشون همین طور مشغولن. بعضیاشون نشستن یه گوشه ای و زل زدن به یه گوشه ی دیگه ای و دهناشون در حال استراحتن. بعضیاشون سوئدی حرف می زنن، بعضیاشون عربی، بعضیاشون هندی، بعضیاشونم نمی دونم، بعضیاشونم فارسی.
هفت ساعت وقت خوبیه که کتاب بخونم، که چرت بزنم، که یه چیزی بخورم، که آهنگ گوش کنم، که فیلم ببینم . هفت ساعت وقت خیلی خوبیه که برای اولین و شاید آخرین بار از بین یه عالم بزرگ و بچه راه برم و یه عالم فریم عکس زنده که هر ثانیه تغییر شکل می دن رو ببینم و خیالاتم یه عالم قصه بسازن از این همه سوژه ای که همه با این همه فرق، در حال انتظارن. هفت ساعت وقت خیلی خوبیه که انتظار بکشم. نه اونقدر بلند که به شکایتم وا داره، نه اونقدر کوتاه که نفهمم انتظار چیه.
یه آقایی نشسته بود کنارم و داشت زندگی سراسر حل مساله است پوپر رو می خوند. یه نگاهی به تقویم کردم، یه نگاهی به خودم تو آینه و رژ لبم رو دقیق تر کشیدم رو لب های نیمه خشکم.
حکایت من و تو، حکایت ورتیگو و هیچکاک است
ده سال پیش در شعرهایم، حکایت کویر و باران بود
تو که بزرگ شدی، دنیا پیچیده شد
کویر، ورتیگو شد
باران، هیچکاک
دفعه ی بعد برایت به چینی شعری از چن کن گ خواهم گفت
فارسی ام را که نفهمیدی
راوی آدم جالبی بود. یعنی از اولش که من رو دید و خودم رو بهش معرفی کردم و حالتی که بدنش روبروی بدنم وایساده بود دیدم یه تواضع خاصی داره که راجع بهش توضیح میدم. اونجا من کسی رو نمی شناختم یعنی مطلقن هیچ کس رو جز راوی. اونم فقط به اسم می شناختم برای همین رفتم پیش خانوم نگهبانی که اونجا ایستاده بود و بدون توضیح اضافه ای گفتم راوی رو به قیافه نمی شناسم لطفن بهم نشون بدین. خانومه اشاره کرد به آقایی که عینک داشت و من دیدم پیرتر از اونیه که تو عکسش دیده بودم ولی همیشه عکس راست نمی گه چون من دوست روسیم رو که دو هفته پیش برای بار اول دیدم از عکسش خیلی پیرتر و چاق تر بود. بعد که داشتم از خانومه تشکر می کردم برای تاکید گفت همونیه که داره کتاب رو امضا می کنه و اون وقت من نگاهم از روی مرد پیری که اونم عینک داشت ولی از نوع آفتابیش چون در جنگ جهانی دوم کور شده بوده و شاعرم بود ، اینم بعدتر فهمیدم، سر خورد طرف راوی. فضا تاریک بود ولی خوب بود آدما زیادی از هم چیزی نمی دیدن به مقداری روشنایی بود که می شد آدما رو از هم تشخیص داد و نه بیشتر، قرار نبود میوه بخریم که لازم باشه لک و پیس رو با دقت کامل ببینیم. داشتم می گفتم من تنها بودم، چون به کسی نگفته بودم که باهام بیاد ولی داشتم هم فکر می کردم که اگه می دونستم انقدر احساس تنهایی می کنم حتمن به کس دیگه ای می گفتم، از این مکالمه های کاش کاشی با خودم بدم می یاد. همون موقع، یه آقای روسی اومد به من سلام کرد و دقیقن استاد همون چیزی بود که من لازم دارم یکمی ازش یاد بگیرم، ایمیلش رو گرفتم و سعی کردم ذوقم رو در هاله ای از خانومیت نگه دارم که یه وقت فکر دیگه ای نکنه چون خیلی روشنفکرم تاکید می کنم که یه وقت 1% فکر دیگه ای نکنه، نمی دونم کدم خری گذاشته تو مغز من که روس ها پتانسیلند کللن. بعدترش یه آقای ارمنی اومد و من بدجور هوس ساندویچ آرابوی خیابون جلفای اصفهان رو کردم و بهش گفتم و مکالممون طولانی شد. راوی برام نوشت تقدیم به آتوسا از ایران سرزمین زیبایی و شکوه، دیدم چقدر راست نوشته وآقای ارمنی یه جلد کتاب دیگه ی راوی رو که معلوم بود بیشتر از این خوشش اومده به من داد. بعد راوی از متن کتابش یه" پسیج"خوند، بابای راوی هم بود، شبیه گادفادر ورژن لبنانیش بود و دوست دختر راوی هم یه "پسیج" دیگه خوند که من خیلی دوستش داشتم. چهره ی دختره خود کلاس یوگا بود بس که آرامش از دور و برچشمای بادومیش بیرون می ریخت. بعد امیر اومد سنتور زد و این کانادایی کنار من انقدر سوپق سوپق گفت که من یه بادی به غبغب دادم انگار خودم داشتم سنتور می زدم. سنتور امیر که تموم شد من رفتم به امیر سلام کنم یه جوری بهم گفت به خدا قسم از دیدنت خیلی خوشحالم که بقیه حرفاشو یادم نیست تا یک دقیقه بعدش ، داشتم فکر می کردم چقدر وقته عبارت به خدا قسم نشنیدم. این شهر عجیب جالبه، تو اوج احساس تنهایی تو خیلی از لحظه هاش، یکهو احساس عجیبی از پیداکردن کلی دوست جدید آشنا می کنم. انگار تو این شهر، هیچ وقت، هیچ کس تنها نیست. شماره ی پنج هزار و خورده ایه خیابون پارک شده یه جای موردعلاقم از دیشب تا حالا، به راوی گفتم منم اگه تا ده سال دیگه تو این شهر بودم و کتاب انگلیسی نوشتم، اینجا لانچش می کنم و راوی گفت ایشالله.
دخترم دیگه بزرگ شده
پرید هم شده دیگه بالغ شده
ولی هنوز کامل نشده
هنوز کار داره و دارم آمادش می کنم
آماده که شد به نظر خودم -می خوام بفرستمش بیرون
نمی خوام نگهش دارم تو خونهکه هی بخوره تپلی مپلی بشه
آدما تپلی دیگه دوست ندارن
علاوه بر اون حالا می فهمم چقدر انتخاب اسم کار سختیه
و می فهمم چرا خودمم تا دو ماهگی اسم نداشتم
دخترم هنوز اسم نداره
و من دنبال یه اسمی براش می گردم که مثل اسم هیچ کس دیگه ای نباشه
یه اسم عالی
و موندنی
همنوایی شبانه ی باران با آسفالت با چرخ های اتوبوس
تغییر رنگ آرام آرام برگ ها
ما و پاییزی دیگر که دور از همه ی دودوتا چهارتاهای ما
و بازی های ما هرسال شروع می شود
و امسال هم
شروع شده
پاییزی از جنس "دیگر"
وقتی می خونمش می بینم دوستش دارم
و این
نشونه ی خوبیه :)
امیدوارم کسای دیگه ای هم باشن که با حال من شریک بشن
7 ضربدر 365 ضربدر 24ضربدر 60 ضربدر 60 ثانیه گذشت
و او هنوز سر نقطه ی اول بود
و من حتا همانجا هم نبودم
تازه داشتم از فضانوردی برمی گشتم و از آن بالا دیده بودم
که فقط یک نقطه ی اول وجود ندارد
نقطه های زیادی می توانند نقطه ی اول باشند
و بعد خط بشوند
پیوسته یا گسسته
یا غیرخط بشوند باز هم
پیوسته یا گسسته
من فرود آمدم
یعنی سفینه نشست بر زمین و من فکر کردم که خوب است پیاده بشوم
لباسم را در آوردم
تلفن را برداشتم و شماره اش را گرفتم
می خواستم پیشنهاد بدهم که شب را با هم بگذرانیم
به کردن چیزی
به گفتن چیزی
یا شنفتن چیزی
یا خوردن چیزی
یا هرچیزی که پیش بیاید
گوشی را که برداشت
صدایش از همان نقطه ی اول می آمد
نشسته بود
فلج نبود
کر و کور و لال هم نبود
ولی نه راه می رفت نه می دید نه حرف می زد نه می شنید
خسته بودم
آن بالا
نقطه های اول زیادی را دیده بودم که می توانستند خط بشوند یا نشوند
لااقل شکل بشوند
نقطه هایی که می رفتند می آمدند حرکت می کردند و نمی نوشتند
و او هنوز همان نقطه ی اول بود
فقط می نوشت
دردسرتان ندهم
فضانوردی کار جالبیست
خدا قسمت کند
همین طور داشت می نوشت
خندیدم مینوشت
گریه کردم می نوشت
داد زدم می نوشت
می نوشت
تمام قلم هایم را شکستم
تمام کاغذهایم را پاره کردم
و رفتم فیلم اینتاچبلز را دیدم
حالم عالی شد
زاویه ی دید
زاویه ی دید
زاویه ی دید
دتس ایت
این شعرم هیچوقت تاریخ مصرف نداره !
پسر نوح با بدان بنشست خاندان نبوتش گم شد
سگ اصحاب کهف روزی چند پی نیکان گرفت و مردم شد
.....
یا شاید شعر هیچوقت تاریخ مصرف نداره . نداره .
چه خوب !
خانوما رو میره بالا و میاد پایین این دوربین ، این همه فَشِن دیگه رو این فرش قرمز غوغا میکنه . دور اون میزا ، اون همه تجربه و هنر آزاد تجربه شده وول میزنه . با اون قیافه ی ایرونی پر معنی ، وقتی مدونا اسم فیلم رو میگه بلند میشه و خیلی موقر میره اون بالا . یه چیزی بیخ گلومو فشار میده و یهو میجهه بیرون . مدونا میگه ایران . میره اون بالا نه به زنش نه به مامانش نه به باباش و نه به دختراش که به مردم ایران ... که به مردم ایران میگه . جایزه رو میبره . اشک شوق میریزه . فیس بوک میترکه . همه ذوق میکنیم . جیغ هوار .. های و هوی و هورررررا . ما بردیم . ما خفنیم . ما عالی ایم ..
اصغر فرهادی دوستت داریم . به خاطره اشک شوقی که سالها از چشم ما دور بود و اینجوری دادیش بهمون خیلی دوستت داریم تو این غروب یکشنبه ای دیگه غم غروب جمعه ها نبود .
همه چیز نسبیه . حتا جدایی ... که اینجوری مارو خوشحال کرد ..
مرسی از این حس افتخار بیرون مرزی که لولوندی تو ما . مرسی از بودنت .
این آقای بارگاس یوسا نویسنده ی پرویی موردعلاقه ایه .. . مخصوصن این رمان قصه گوش برنده ی نوبل ادبیات 2010که از هفته ی پیش شروعش کردم علاوه بر عالی ایه قصش باعث شد لیست سفرهای در پیش روم رو پس و پیش کنم . اما بهتر از اون ...
این ماسکاریتا شخصیت گوگول داستان که خیلی دوستش دارم یه لکه ی گنده ی ماه گرفتگی داره رو صورتش که خیلی مثل اینکه همه بهش گفتن چقدر ضایعست . من تا حالا آدم با لکه ی انقدر بزرگ ماه گرفتگی به چشم خودم ندیده بودم . دیروز رفته بودم تو مغازه ی کارت پستال فروشی و دیدم یکی از کارمندا یه لکه داره به پهنای نصف صورتش . یه ور صورتشم جلوتر از اونورش بود . من یهو وایسادم . خیلی ناخواسته نگاهش کردم چند ثانیه . میخواستم ببینم ماسکاریتاست یا نه . ولی آقاهه پرویی نبود . شایدم اگه بیشتر دقت میکردم پرویی بود . نصف صورتش جلوتر بود و چشماش بادومی . همین ابهام باعث شد نگاهمو ادامه بدم . اونم جواب این نگاه احمقانه ی منو باچشم غره نداد . با یه لبخند خیلی ملیح بهم گفت : کن آی هلپ یو ؟ ... آقاهه ... ماسکاریتا بود .
دی یود
کلله ی صبحی رادیو جوان کرسی شعر میخونه
من مسواک میزنم و خودمو میتکونم و تو آینه به خودم لبخند میزنم :
زندگی رو سخت نگیر زندگی رو سخت نگیر
دوست از سوئد اسکایپ میزنگه و باهم دو تا بهمن دود میکنیم و میخندیم به گندگی فندک من و فایر آلارم اون که از رو سقفش کنده
قاهقاه عالیه دوست
نونم تموم شده . نون پنیر گردو خیلی خوبه کلله صبحی اما بهمن رو خمیردندون نعناییم کمترش نیست
حوصله غصه خوری کره ی زمین ندارم دیگه
میخوام با دی جی ها برم و بیام که هی برقصم همش برقصم
از سیاست حرف نزنیم
ایران رو دیگه باید زوم اوت کنم ببینم تو یه خط طولانی که خوشحالم کنه چیزایی غیر از خاطرات و دخوشیهای دخترکی گونم
هرچی مثبت اندیشی ممکن بود کردم که که تمومی نداره تمومی نداره این جیم کشیا
دسامبر شده باز من دارم بزرگ میشم چرا تمومی نداره این غوغا این دروغا جرا تمومی نداره
میرم سر مستراح میشینم گریم میگیره دو سه شش هفت تا قطره
اشک میریزم و خودمو اشکامو میشورم و میام بیرون
بعد میرم ناهار ساندویچ مرغ با آووکادو و کرن بری و یه عالمه سالاد میوه میخورمو شارژ میشم
هوا گرفتست
دم در خونه کادو جمع میکنن برا خانومای حامله ی بی سرپرست
میرم تو کمدم و در حینش خوشحالی میکنم که خانوم حامله ی بی سرپرست نیستم
میرم تو اینترنت و هنوز آزاد نشده این معلم ما
میلولم بین شادی و غم
میلولم
میلولم
بعد میرم 3 ساعت کتابارو ورق میزنم حواسم نیست به درس حواسم نیست
تو قطار یه عالمه خسته نشسته ساعت هفت عصره
یه جاهایی میشینم که روبروییم آدم باحالی باشه بهش لبخند بزنم و زمان خوب بگذره
در خونه رو باز میکنم و فروغ بهم لبخند میزنه : و این منم زنی در ابتدای فصلی . . .

زمستان ، بای بای ، میکند
تابستان ، های ، میکند
زمین میچرخد
فصلها میدوند و میآیند
وصلها میروند و میآیند
زمین میچرخد
تو میآیی و شعر میشوی
میکوبی بودنت را آرام آرام
به فرق دلم
تو میروی
سوراخ میشود زمان
من میمانم
زمین میچرخد
او میآید
میچکانم خودم را تیز تیز
بر فرق سرش
من میروم ، او قصه میشود
زمین میچرخد
غمم را کوک میکنم ، میزنم ساز را
سیمها نعره میزنند
آنها ، دست میزنند
تشویق میکنند
زمین میچرخد
دیروز
روی سنگ قبر ندا ، گلی پرپر شده بود
و قرمزیش را هنوز طنازی میکرد روی آن سیاهی قبرستان
زمین میچرخد
امروز سفید و تمیز بود تمام زمین از آن بالا ، از آسمان
زمین میچرخد
امروز من رفتم
زمین هنوز میچرخد و زیبایی ...
زیبایی ، بر او میماند
زیبایی ، با او میماند
زیبایی ، در او میماند
زیبایی ، برای او میماند
نه ... زیبایی ، میماند
بدون هیچ حرف اضافه ای .
.....
تاریخ مصرف
.
شوت . متاسفانه چندین سال سر و کله زدم و دیدم و رفتم و اومدم و دیدم که بله ، خیلی از رابطه ها تاریخ مصرف دارند . یعنی تمام میشوند .دلیل خیلی بزرگی هم لازم نیست برای این اتمام یا لزومن یک اتفاق خاص . فقط یکروز آدم ممکن است احساس کند دیگر آنقدرها هم با فلان رابطه اش حال نمیکند . حالا ، شاید ، قوانین اجتماعی و تعهدات و این داستانها ملزم کند به نگهداشتن چیزی ولی واقعیت آنطوریست !خیلی وقتها آدم دیگر دلش آنقدرها که تنگ میشد برای کسی ، تنگ نمیشود یا آنقدرها که حرف داشت دیگر حرف ندارد یا آنقدرها که دوست داشت ببیندش دیگر نمیخواهد. مخصوصن وقتی مکانهای جغرافیایی عوض میشوند . حالا نه که از دل برود هرآنکه از دیده برفت لزومن ، ولی منظورم اینست که این تغییرهای مکانی ، اصولن لااقل مقدار در دل بودن را کمرنگ میکند غیر از دو حالت : یا وابستگی شدیدی وجود داشته باشد یا علاقه ی شدید ، که به نظرم عامل اصلی باقی ماندن علاقه هم نو ماندن آدمها با همان ارزش کیفی شروع رابطه است . یعنی ،من اینطوری فکر میکنم . به فرض منزوی نشدن و ایجاد یک زندگی اجتماعی معمولی در جامعه ی جدید ،که گاهی آدمهای دلخواه زیادند دور و بر و گاهی نه و به فرض داشتن روابط معمول ، قضیه ی کمرنگ شدن در دل هرآنکه از دیده برفت رو نسبتن قبول دارم . به هر حال ، ما آدمیم و با امکانات نسبتن محدود . قضیه ی وابستگی رو میذارم کنار و در مورد نو ماندن آدمها ، باید اعتراف کنم ، که خیلی کم پیش میاد ولی وقتی پیش میاد زیادی شیرینه
.
مخصوصن وقتی پیوند دهنده ی رابطه ، چیزی مثل تایید شدن یا شبیه هم بودن و تقلید کردن از هم نبوده باشه . اینکه ، با وجود تفاوتهای زیاد بعد از دو سال کامل دوری ، ارتباطات به بهترین شکل ممکن و خیلی عمیق باقی موند و باعث شد احساس کنم مفهوم دو سال ، خیلی انتزاعیه و وقتی دوستانی رو بعد از هفتصد و خورده ای روز دیدم و احساس کردم انگار هیچ فاصله ی جغرافیایی بینمون وجود نداشته ، یکی از قشنگترین تجربیات رابطه ای یی بود که امسال داشتم
.
پیوست : نن ، تولدت مبارک
.
چیزی میجوشد . کلمه ها را نقاشی میکنم . به نام بی نام او . میرویم :)
.....
زندگی رو "دوست" دارم .
نهال عاشق بود ... نهال عاشق ماند ... نهال عاشق رفت ... خانه خالیست . میزنم بیرون . درختها میبارند ... نهال رفته ...
شتر آرام آرام نزدیک میشود انگار .ما هم درگیر جبر جغرافیایی بشر سازیم . دوستها دارند به جرگه ی لی لی لی میپیوندند و ما باید برای لحظاتی شادی و پایکوبی در لی لی لی دوستانمان دست به دامان جهانخوار بزرگ بشویم و اگر اعتبار پاسپورت کم مانده باشد واویلا : شیرجه بزنیم توی کاغذ بازی این ها ببینیم چه کسی برنده میشود .
...........................
از تابستان پارسال ولوله ای افتاده توی مزرعه ی حیوانات ما .
.........................
هوا سرد داره میشه . روزا هم کوتاه . تو مغازه وایمیسم چند دقیقه به کامواهای رنگی نگاه میکنم . هوس بافتن شالگردن کردم ولی هوسه فقط . از پشت بوتیک نزدیک خونم رد میشم : دو سری شالگردن گذاشته : ساده و به هم بافته . کدومش قشنگتره ؟ نمیدونم . از پشت مغازه رد میشم . از صفتای تفضیلی دیگه زیاد نمیتونم استفاده کنم .قدرت مقایسمو از دست دادم : خیلیا خوشگلن . خیلیا خوبن . دوست خوشتیپم میگه خاک تو سرت اینم شد نظر ؟ نمیدونم . اینم شد نظر .
.................................
تو کوچه پس کوچه های دنیا راه میرم . با اینکه جبر جغرافیایی گیر داده ولی من راه میرم . گاهی پابرهنه . گاهی با پوتین . گاهی با صندل . گاهی با مری .گاهی با مروارید . گاهی با پری . گاهی با اصغر . گاهی با جرج . گاهی تنها . گاهی با بابا . گاهی با هیچکس . تو این همه آدم که میبینم - تو این همه نگاه که خیره میشه - تو این همه پا که از کنار پاهام رد میشه هنوز واینستادیم. میلان کوندرا میگه اینا همه اسمش هست : بار هستی .
من میتوانم پس هستم .
گاهی مکالمات فارسیم هم انقدر قروقاطی و از این شاخه به آن شاخه میشود که نمیدانم باید چطوری درستش کنم .
حالا نمیدانم استادم چقدر از سطح من آگاهی دارد که منتظر است زبان فرانسه را برای دفاع امتحان سال دوی درسم ارایه کنم . من هم که انگار حواله کردم همه چیز را به چیز وقتی میبینم منتظر پاسخ مثبت من است میگویم وی !
...........
من هراز گاهی خودم را روانکاوی میکنم . یعنی گاهی دو تا میشوم : من و دکتر . اما دکتر در واقع از رگ گردن به من نزدیکتر است اما من نیست دکتر است . ما در هم فنا شده ایم . دو روحیم در یک بدن . از آنجا شروع شد که یکبار رفتم پیش یک آدمی که انقدر تجربه داشت و انقدر برایم بزرگ بود که با هم مغزم را خالی کردیم روی میزش . درواقع سعی خاصی هم نکردم : من خواستم بگویم . او خواست بشنود . بعد به من همان چیزی را که خودم به قطعیت رسیده بودم گفت . این تلاقی زمانهای توپ دقیق از شاهکارهای خلقت است : دقیقن همزمان که میخواهی بگویی کسی مینشیند روبرویت که بگویی و بعد تاثیری میگذارد روی روالت که بیا و نبین ! از آنجا من روانکاو خودم شدم . بیتعارف با بیان همه ی جزییات و بی تعارف برای ارایه هر راه حلی .. آدم قبل از اینکه با کسی دوست شود با خودش دوست میشود انوقت و این خیلی خوب است .
...............
پ عکاس است . ما یکشب تصمیم میگیریم عکس بگیریم . برای همین روی میز خوراکی میچینیم : باقلوا و میوه و من و انکار شراب ؟ و بهمن هم دعوت میکنیم بیاید . بعدش هم میرقصیم . بعد حدود 400 تا عکس میگیریم یا بیشتر . گاهی من 5 تام در عکسها چون تکان میخورم . گاهی پ هشت تاست . گاهی یکی هستیم . من بقیه ام را میشناسم . یک روحیم در پنج بدن . با اینکه پ استدلال حرکت در عکس میآورد ولی من مطمینم دوربینش زیرکتر از آنست که به استدلالهایش گوش بدهد . دوربینش واقعیت را نشان میدهد : من چندتایم . من و پ به نتیجه میرسیم ما به صلح نیازمندیم .
..............
من و پ رانندگی میکنیم . با این حال چاله و سنگ و اینها زیاد است . گاهی میخوریم زمین . گاهی توی چاله گیر میکنیم . گاهی هم پنچر میشویم . با این حال ما شوماخر میشویم یکروزی . همه چیز را رد میکنیم با ماشینهای خفنمان . باز میرسیم به صلح : اول صلح و بعد شوماخری خودش میآید . تلاقیها را دوست دارم . اینکه آدمهایی را که تاثیرات مثبت خوبی رویت دارند و زندگیت را رنگین کمان میکنند ببینی . آدمهایی که بلد باشند کنارت راه بروند و کنارت راه بروند بدون اینکه بگویی و کنارشان راه بروی بدون اینکه بگویند . تلاقیهای بی زبانی و همزمانی .
.............
این صلح پدرسگ لازم است : برای عشق لازم است . برای شوماخری لازم است . برای طبقه بندی مغزم هم لازم است برای بلغور کردن به هر زبانی . برای رضایت مخ لازم است . برای رضایت تن لازم است . برای ورزش منظم لازم است . برای هرچی فکر کنم . در روانکاوی اخیر ثابت شد که : دقیقن هرچی . من و پریسا یک عالمه شاخه ی زیتون خریده ایم . هرروز یکیش را بو میکنیم و بعد میخوریم تا آخرینش که سمبل صلح کنار برود : ما به خود صلح برسیم . مثل حلاج که در خانه ی زینت الملک قوام دیدمش و توی چشمهایش که نگاه کردم گفت : من به حق رسیدم . حق پیشکش حلاج ... ما فعلن دخترکان جوانیم و خراب زیتون ...

یک ظهر تابستانیست . وقت مرده ی 1 تا 4 بعد ازظهر . هوس سینما کرده ام . به ساعتم دو فیلم میخورد : 1 تا 2 و نیم زندگی با چشمان بسته و 2ونیم تا چهار ورود آقایان ممنوع . از رسول صدرعاملی دو فیلم من ترانه پانزده سال دارم و دختری با کفشهای کتانی را دیدم . پوستر فیلم عالیست : حامد بهداد و ترانه علیدوستی با دستهای باز روی دو دوچرخه کنار هم با لبخندی بر لب و چشمانی بسته. پوستر را توی شهر دیده ام . عالیست . وارد سالن میشویم . پدیده های تلخ اجتماعی همیشگی : دختر سرکش ، در و همسایه ی فضول ، بابای گیر ، یک کلاغ چهارصد کلاغ در و همسایه . حامد خارج درس میخواند . مثل من . ترانه تهران درس میخواند . مثل من در قبل . بعد همه اش تلخ است . همه اش دعواست . شوهریست که زن دارد . بعد صیغه هم دارد . بعد صیغه اش بچه دار میشود . بچه اش میمیرد . شوهرش نمیگوید بچه مرده . صیغه را میفرستد پی نخود سیاه . ترانه حقوق میخواند . در یک دفتر حقوقی مشغول به کار میشود . کمک این زن است . شبها دیر میآید . همسایه ها میگویند فاحشه است . ترانه به تخمدانش هم نیست . کار میکند . سر و کله میزند با مردها . دفاع میکند از زنها . بابا از حرفهای مردم به ستوه میآید . نمیدانم چرا نشان نمیدهد که عین آدم بخواهد با دختر حرف بزند . مامان ترانه بیماری قلبی میگیرد . یک شب بابای ترانه تصمیم میگیرد دخترش را با چاقو بکشد ! ( یاد صفحه حوادث روزنامه ای میافتم سه سال پیش که خبر کشته شدن دختری توسط پدرش با چاقو را چنان به تفسیر نوشته بود که تا دوروز کوفت هم از گلویم پایین نمیرفت . جرم دختر فرار با صیغه اش بود ، با عشقش مثلن ) . دقیقن همان شب قرصهای مادر تمام میشود . ترانه نسخه را برمیدارد و میزند بیرون . سوار یک ماشین میشود ( خیلی دیروقت است ، آژانس نیست در کار ) . راننده ماشین دیوث از آب درمیآید و میخواهد با ترانه معامله کند . ترانه نمیخواهد . دعوا میشود . از ماشین شوت میشود ترانه بیرون . بعد بیمارستان . حالا "دقیقن" همان شب هم حامد بعد ار چندین سال به صورت سوپرایز کنون از خارج برمیگردد . خلاصه ... کللی درگیری و قهر و اینها و کرسی شعرهای همسایه ها و اینها ( این قسمت فیلم حدودن نیم ساعت آرام پیش میرود . حامد در جستجو است که آیا حرفهای همسایه ها درست است یا نه و آخر میفهمد درست نیست ) . دقیقن در این نقطه ی فیلم حامد لبخندی میزند ، من هم نیشم باز میشود . دقیقن در این نقطه ی فیلم که حامد لبخند میزند ، حامد در کوچه هم راه میرود . سر نبش کوچه " یکهو" یک ماشین اول و دقیقن بعدش یک موتوری یا اول یک موتوری و دقیقن بعدش یک ماشین ( دقیق یادم نیست ) به حامد میزنند . بعد حیاط خانه را نشان میدهد . صحنه ی تصادف " فجیع" است . پدر و مادر و ترانه نشسته اند گریه میکنند . پدر به ترانه میگوید : بابا پاشو برو جلوی مهمانها . چراغهای سینما روشن میشود . توی زندگیم هرگز به یاد ندارم برای هیچ فیلمی "عر " زده باشم . اما این صحنه ی تصادف آخری انقدر تاثیر گذار بود که اشکهایم بند نمیآمد . فیلم تمام شد . اشک و فین را پاک کردم از خجالت مامان . ساعت 2 و نیم بود . این فیلم همه اش غم بود ... غمگین . . . خیلی غمگین . . . خیلی خیلی غمگین . . . برای من پیام فیلم از پوستر فیلم درآمد : برای شاد بودن باید چشمها را بست . وارد سالن دو میشوم . نگهبان سالن عین سگ بولداگ است . یکجوری با خشم چراغ قوه میاندازد جلوی پایم که انگار ارث بابایش را لمبانده ام . فیلم بامزه ایست . عطاران دوست داشتنی حداقل میخنداند . توی راه برگشت به چهره ها نگاه میکنم . دقیق . خیلی دقیق . خنده کم است ... خیلی خیلی کم است ... شهر ، شلوغ است ... زیر پوست این شهر ولی ، چیزیست که حالم را تلخ میکند .
اینجاشو دوست داشم که گفت : اسم تو رو گذاشتن پرستو ، من در به در شدم .
چند بار شنیدمش . اینور آنور . بعدترش شد چندین بار . یکی از دوست داشتنیهایم شده بود که بروم ببینمش و تن ناکوک صدایم را ول بدهم در فضای موسیقیش . دنبالش نبودم ولی . میدانستم کار حالاها نیست . کنسرت رفتن برنامه ریزی میخواهد . آن هم جای دیگر دنیا ! تیر ماه بود . با بچه ها جمع بودیم . تا صبح شنیدیمش . بعد نوشتمش:
http://shabedeltangi.persianblog.ir/post/596
بعد رفتم سفر یکجای دور . همان شب که رسیدم برنامه داشت ! دنیای پدرسگ کوچک . سرکارمان گذاشتی با این نسبیت اندازه ات . با هم خواندیم . کنار مدیترانه ی آبی زیر نور ماه کامل و ستاره های پرپشت آسمان رقصیدیم : این سودا چه خوش است ... در سرم از عشقت ... و باز خواندیم . چه فضایی بود . هوا رقیق بود . آدمها شاد بودند . روی زمین با هم پرواز میکردیم . بعدترش در شهر گشت زدیم با بهرام و خندیدیم . باورم نمیشد انقدر الکی الکی و بی تلاش و هل هل زدن دوست داشتنیهایم برآورده شوند . این اتفاقهای کوچک گاهی برایم انقدر خوشحالیهای بزرگ میآورند که دلم میخواهد به دنیا بگویم واینستا که عمرن اصلن پیاده نمیشم .
................
قانون نسبیت انیشتین میرود زیر سوال . بعد استاد فیزیک مدرن هم که آخر حرفهایش مولانا میخواند . خوب است فیزیک نخواندم که روانی میشدم . نسبتن بی جنبه ام ! یا شاید خامی جوانیست این بی جنبگیها . آقای طاهری را توی زندان میکنند و دنبال سر کلاف گم شده میگردند . ما در هم وول میخوریم . با آتییستهایی آشنا میشوم که انقدر عارفند که تا مرز جنون میروم . راز دنیا را توی هیچ مذهبی ننوشته اند . علم هم که جغلگی نسبیش را صدها بار ثابت کرده . آقای طاهری آزاد میشود به زودی ... اسب زمان میتازد ... بقیه را نیمدانم اما آقای طاهری رازدان خوبیست . آخر هفته هوا عالیست ... رقص و طبیعت میطلبد . سفر مواد خوبیست . آدم را ... میسازد !
ما راهنمایی بودیم میرفتیم خانه ی مامان سارا نقاشی میکردیم . مامان سارا واقعن نقاش بود . من و سارا منتظر بودیم مامانش برود بیرون از خانه بپریم کتابهای نقاشی را از کتابخانه اش برداریم و ورق بزنیم و به به کنیم آن نقاشیهای روی ورق گلاسه ای را . یکروز مامان سارا با ذوق آمد و گفت که واییی امروز از گالری آغداشلو آمدم یک کتاب گرفتم استاد آغداشلو برایم امضا کردند . بعد کتاب را نشان داد و خودش برایمان ورق میزد که یعنی گند نزنیم به گوشه های ورقها موقع رفتن از این نقاشی به آن نقاشی . ذوق مامان سارا را هرگز فراموش نمیکنم !
.................................................................................................
دوستم چند تا مجله میدهد برای آقای آغداشلو ببرم . الان حدودن 13 سال از ذوق فراموش نشدنی مامان سارا میگذرد . تلفنش را میگیرم . بعد از دو تا زنگ برمیدارد :
الو ؟
- الو سلام .
سلام .
- آقای آغداشلو ؟
بله .
- من دوست چیز هستم . چند تا مجله برایتان آورده ام .
بههههههه سلام احوال شما ؟ بله بله . منتظر تماستون بودم .
( مامان میگوید نیشت را ببند درست حرف بزن !!. نمیشود امما )
- امروز عصر خدمتتون برسم ؟
بله ساعت دو خوبه ؟
- ساعت سه هم ممکنه ؟
( ناهار دعوتم)
بله پس میبینمتون .
- خدانگهدار .
آخ که این تخت طاووس یعنی محله . یعنی تهران . آنجاها یعنی تهران . آن کافه های بی غل و غش . آن آدمها که آنجایند یک چیزی دارند که این آدمها که بالاترند ندارند . زنگ میزنم و در را باز میکند . پله ها را پایین میروم با آن چشمهای روشن و لبخند مهربان از توی کتاب مامان سارا بیرون می آید در آستانه ی در . نیمه شب در پاریس وودی آلن ؟ در حد خودم میشود نیم روز در تهران آتوسا ! آقای آغداشلو از توی کتاب بیرون میآید . وارد محل کارش میشوم . چه کتابخانه ای !!! چه تابلوهایی !!! چه حسی دارد اینجا !!! میگوید چی بیارم میل کنید ؟ !!!!! هاهاهااا !!! آقای آیدین آغداشلو میگوید چی بیارند میل کنم ؟!؟! ( ذوق مامان سارا را یادم میرود . خیره میشوم به تابلوی لبخند مادرش : مادر سیاه و سفید و آن گلدان لامصب آبی . این نقاشی به مرگ ذوق مامان سارا که بیشتر از سه بعد دارد ! ) میگم : خیلی ممنون میشم اگه قهوه لطف کنید !! ( دهنم را میبندم : بیشرفففف میگویم به خودم !!! خیلی ممنون میشوم اگه قهوه لطف کنید ؟ هاهاا ! نفهمیدم چه جوابی بود دادم . هل شده بودم . ذوق مامان سارا روی ناخودآگاهم تاثیرات نسبی نامطلوب هم ژذاشته بوده ... عجب پررو شدم . عذاب وجدان میگیرم . برای فراموشیش زل میزنم به صورت مادرش ...). آیدین آغداشلو در آشپزخانه است که به این طرف اتاق که منم و میز بزرگ کارش و اینها دید ندارد . کیفم را روی صندلی میگذارم یک دور- دور خودم میچرخم ! مرسی دوست از مجله هااااا ! ما هستیم و دو لیوان خوشگل قهوه . مجله ها را میگذارم . چقدر مهربان است این نقاش هنرمند استاد بزرگ ! چقدر عمق دارد سادگی حرفهایش ! قهوه به نیمه رسیده است ... انگار سالهاست میشناسمش ... چه میز بزرگی دارد برای نوشتن ... مشغول ویرایش کاریست . 8 تا کتاب نوشته . چقدر کار کرده . چقدر بامزه زندگیش را میگوید . احساس میکنم مزاحم این وقتم ! زیادیم برای گرفتن زمان این هنرمند . یک ساعتی میگذرد . دقیقن همان روز عصر برای اولین بار شهر کتاب مرکزی قرار است حرف بزند از کارهایش ... برای اولین بار میگوید میخواهد از کارهایش حرف بزند و درباره ی کارهایش . جای دوست خالیست واقعن ! جایش را خالی میکنیم .چقدر خوششانسم من ! آخرین کتابش را هدیه میکند : برای آتوسا عزیز ... با مهر و تحسین . جای خالی چمدان هم پر شد با این کتاب . خداحافظی میکنیم تا چند ساعت دیگر .
شهر کتاب مرکزی ... روبرویش جای خالیست .تشویق ... مینشینم : خاطرات انهدام : memories of destruction عنوان اکثر کارهایش هست . در هر تابلویی یک چیز زیبای عالی رو به انهدام است . نقاشیهای آخر زمانی ... برداشت شخصی . خیام رژه میرود با این عکسها از توی گوشم . زندگشی را میگوید :" رنج بد نیست . مهم حاصل رنج است !" عجب جمله ایی ...( جای دوست باز خالی ! دمش گرم که عجب عصری ساخت برای من ها )... باز میرسم به نسبیت . نقاشیهایش یکچیزی دارد بیشتر از سه بعد دارد ... از آن روز هرروز خاطرات انهدام را میبینم . میکشدم تو ... میخواهم برای آنهایی که الهامم داده اند چیزهایی بنویسم . تاثیرهای خوب ... مرسی دوست . مرسی آیدین ... آیدین آغداشلو !
آرزوهای کوچک که توی دستم لیز میخورند مثل ماهی ذوق مرگ میپرند توی حوض و شاد میشوند برآورده میشوند یکهو
بدون برنامه ریزی
آرزوهای کوچک مثل دیدن مورد علاقه ها ی دور
یا چشمهایی که دو بعدی نیستند یا سه بعدی نیستند یا 11 بعدیند یا زمان ممان ندارند
بعد من مینشینم روی شنها و توی چشمهای خورشید زل میزنم که یعنی خدایا بیا باهم برقصیم
شادی کنیم
من خوشحالم
و او میآید
حتا وقتی شب شهادت آن یکی بروم تا صبح 10 ساعت بتکانم خودم را او با من است
خدای من
خدای من
.
من های شدم بازاز این همه شادی کوچک
من گم شدم باز در زمان
هنوز عین یکسالگی که از خواباندن عروسکم نازی روی پاهایم ذوق میکردم از چیزهای کوچک ذوق میکنم و روانی میشوم
و خوشبختی جانی وار را حس میکنم
خیام بیا باهم برقصیم
من حوصله ندارم تن بدهم به بلند اندیشی و عاقبت اندیشی و اینها
بیا برقصیم
و برینیم به تمام این سیاستها و سیاست بازیها و محافظه کاریهای تخمی
با صدای بلند
با این همه دی جی عالی توی دنیا
به من چه آن دغدغه های تخمدانی
دوست های زیادی میآیند و میروند . دوستهای زیادی میآیند و میآیند و باز میآیند و باز هم میآیند و بعدش باز میآیند . باید اعتراف کنم لحظه های قشنگ زندگیم را آمدن و رفتنها میسازند اما قشنگتریننننننننن لحظه های زندگی را میسازند دوستهایی که میآیند و میآیند و میآیند و بعد باز هم ... میآیند .
آخ آخ آخ ... شوق دیدن نیش باز مامان از پشت شیشه ، خنده ی بابا ، گل به دست خواهر و برادر از پشت شیشه، شوق به آغوش کشیدن و بوسه بارون کردنشون
...
آخ که ذوق دیدن دوستایی که یه رزونانس پدرسگی وول میزده بین تو و اونا و تموم دغدغه هایی که سالها خرده شدن تو راه مترو و کلاسای زبان رو دوباره رو کردنشون
...
وای که لذت متر کردن تموم اون کوچه پس کوچه های چیز و نوشیدن قهوه نه تو سکند کاپ و استارباکس زنجیره ای که تو اون کافه های چیز که لازم نیست سعی کنم بفهمم آدماش چی میگن که آدماش با الفبای راست به چپ میگن
.
آخ که مردای سیبیلوی باشخصیت تهران
آخ که کوه و جیغ تو کوه
آخ که کله پاچه
آخ که لوبیا پلوهای مامان
آآآآآآخ که مامان
آآآآآآآآآآآآآخ که باباااااااااااااااااا
آخ که بوی خوب خونه
...
آخ که لذت سیگارای یواشکی یا غیر یواشکی تو اون کافه های منطقه ی 6
...
وای که فرودگاه یعنی آمدن نه یعنی رفتن
...
وای که دیدن
...
وای که سلام سلام سلام سلام سلاممممممممممم
...
این واژه رو جیغ میزنم هرروز بس که این سالها گفتم : خدا ، حافظ ... خدافظ خدافظ خدافظ خدافظ
....
فرودگاه عین شرابه . غربت عین شرابه . جا میفته یه چیز دیگه میشه
.
واقعن جا که میفته تازه میشه قلم به دست گرفت و انشای خود آغاز کرد
...
وای که چقدر خداحافظی کردم
.
وای که چقدر سلام باید کنم
.
وای که این همه شوق و ذوق ِ سگ مصب که وول میخوره تو این جون ، میرزه به تموم لحظه هایی که "غ ر ب ت " معنی شد
.
یعنی واقعن میارزه
.
وای که ذوق دیدن اول از پشت شیشه و بعد جلوی شیشه عجب چیزیه
.
وای که این شادی هست چون اون سختی زمستون امتحانی بود
.
آآآآآآآآخ که گور به گور بشه این غُر
.
این شادیه الان عجب چیزیه
.
شادی سلام
سلام ِ دوباره
سلام
سلام
سلام
سلام
سلاممممممممم
زمستان ، بای بای میکند
تابستان ، های ، میکند
زمین میچرخد
فصلها میدوند و میآیند
وصلها میروند و میآیند
زمین میچرخد
هواپیماها دل میکنند
اولش ولی وقفه میکنند
بعد شتاب میکنند و میروند
چند متر آنطرفتر خسته میشوند و میمانند
بعدترش ، باز ، میروند
تو میآیی و شعر میشوی
تو میروی
او میآید و قصه میشود
من میروم
ما میرویم و میآییم
رقصان و خندان و شادان
دلگیر و غمگین و آهان
ولی چه روی زمین
چه توی قبرستان
چه وقت پرواز بر آسمان
زیبایی ، بر ما میماند
زیبایی ، با ما میماند
زیبایی ، در ما میماند
نه ... زیبایی ، میماند
بدون هیچ حرف اضافه ای .
.....
مونترال / یک مرداد 2011
ماه ِ کامل ، کوچکست از این پایین
تو ، کوچکی از آن بالا
تو ، در منی بر این پایین
ماه ، بَرماست در آن بالا
چرخها میدوند جاده را
جاده در سکوت میماند
تو ، برجا ، میمانی
من ، درجا ، میخوانم
درختها ، باشکوه ، پس میروند
درختها ، بی شکوه ، پیش میآیند
ماه ِ کامل ، کوچکست از این پایین
درختها به سیاهی میمانند
.
........
تیر 90 / از اتاوا به مونترال
به جستجوی آرزوهایم نیستم در به در
آرزوهایم هستند فقط باید
برخیزم و برآورده شان کنم
یا بدوم و برآورده شان کنم
اگر نمیدوم برای چیزی ، یعنی آرزو نیست
اگر میدوم برای چیزی ، یعنی آرزوست
پیرهای موفق میگویند به همین سادگیست .
مقیاس مفید بودنِ فاصله ی بین تولد تا مرگ را بابابزرگ میگفت
همیشه با خطهایی که به چوبهای آرزوهایت میزنی ، بسنجج
تابستان 77 نمیفهمیدم بس که نوجوان بودم
تابستان 90 میفهمم ، بس که جوانم
1 ) ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
http://www.youtube.com/watch?v=1gh2d6vFuwY
2 )
حزن زنانگی را نوشاندی به قلم
کتابش کردی
لطیف، ملایم
بدون قاب اصالت وزن
بدون قاب اصالت پیچیدگی
رگهای آبی را شعر کردی
کلاغی که پرید را شعر کردی
زن عابر زنبیل به دست را شعر کردی
که ورق بزنم
در لحظه های اوج و حضیض دخترکانه گیم
که ورقم بزند
...
عشق زنانه را پوشاندی به کلام
رقاصش کردی
شاد ، بی پروا
بدون قاب باید و نباید
به جفت گیری گلها اندیشیدی
بدون قاب سانسور
روانی عشق را نامه کردی
خط به خط
دل دادی
به عشق
قلم دادی
زندگی دادی
به عشق
در قرن بیست و یک
...
ایمانت را
نه به فصل گرم
نه به پایان
که وصیت نامه ی آغاز فصل سرد کردی
و باقی گذاشتی
به زیبایی
که بخوانم
حرف به حرف
که بخوانیم
که بخوانند
...
تنها صدا نبود که ماند
واژه هایت ماند
چشمهایت ماند
و نمای خندان سیگار به دستت
که
معشوقه ی دیوار من است
....
مرا بخوان
به پاس آن صدای پاک که میرهاندت تو را
مرا بخوان
مرا بخوان
به شاهراه عشق ناب
به آسمان چون سراب
مرا بخوان
مرا بخوان
به اشکهای بی کران و گریه های بی زیان
مرا بخوان
مرا بخوان
به نامهای بیگناه و قصه های پر ز آه
مرا بخوان
مرا بخوان
مرا ز مستی شراب
ز نور سرد آفتاب
مرا بخوان
سپس ز خود و ز این جهان چون خزان مرا بران
................
اسفند 89 / مونترال
استاد ، در زندان است . طبق معمول ِ اینروزها.
در زندگی زخمهایی هست صادق جون ، که حتا اگه خود آدمم بی خیال باشه و پی ِ درد سرِ زخم نگرده ، خواسته یعنی از سر بی توجهی یا ناخواسته یعنی از سر کِرم یا کَرَم ، میان و میتراشن و میرن . یعنی اصلن ، انگار ، دیگه جز وقتی آدم توله دار بشه ،جز احساس مسئولیت به توله ، انگار مسئولیتای دیگه ای وجود نداره . انگار ، توله ، مهمتره از روح و جسم خود آدماس . صادق جون ، یه کافه ای بود تو اون میدون سنگی پاریس ، میدون نقاشها ، من شش هفت سال پیش که ازش رد شدم ، عمه جون میگفت پاتوقت بوده . چند سال بعدش ، با مانلین رفتیم توش قهوه خوردیم و چقدر فک زدیم . البته ، اون موقعها ، اساسی با این جملت مشکل داشتم . خیلی غمگینش سنگین بود این قضیه ی خوره تو روح و اینا . اما امروز ، همین امشب ، به جون اون اسم پرمعنات قسم ، حاضر بودم کل حساب بانکی تقریبن خالیمو ، تا سنت آخرش خالیتر کنم و بیام تو اون کافه هه ، یه مشت کاغذ بریزم رو میز و تخیلت کنم نشستی روبروم و از این زخما و خوره ها چیز بنویسم تو همون فضای بی انگ . به جون اون صدقی که دلتنگشم صادق ، آرزومه امشب که دوست داشتم ازون خوره های سگ مصبی بنویسم که میاد روحت رو میتراشه و میخراشه و بختک میندازه و تو یهو میبینی ، خونین تر از این همه صحنه ی خون این سالها سنگین ، چیکه چیکه ، تمومت رو میگیره اون خراشی که نمیدونی چرا زد . حالا تو گفتی خوره و آره ، ایمان آوردم بهت . موازی خودت ، یکمی بعدتر از آشناییت ، یه جایی ، یه مردیو دیدم اسمش صادق نبود اما خیلی صادق بود ، رفتم تو کارش . تو کار آنتی خوره بود . عمیقن میگفت در زندگی ، آنتی خوره هایی هست که روح را جلا میدهد . غیر از چیزی که همه مردا دارن ، یه چیزایی داشت که کمتر مردی داره . مثل خودت . سنت نرسید ببینیش ، اما به صدقت قسم ، همین امشب اگه ویزا داشتم میومدم حداقل بالا سرت هرچی ازش فهمیدم رو از سیر تا پیاز میگفتم . خیلی نازنینه . حالا میگم خوبه بازم تو ، کافه بازیاتو کردی ، نوشتی ، صدق کلام لامصبت این روزا تو ما ، میلوله . آزاد بودی خوره دان ، عزیز ، مَرد ، صادق . این آنتی خوره دان ، تو زندونه . تو که مُردی ، اونم که زندونه . خوش نیستم . دلتنگ مردونگیم . یا خوره دوناش . یا آنتی خوره دوناش . همین مردونگی ، نبودنش ازون خوره هایی میتونه باشه که نبودن زنونگیش برا تو . نمیدونم چرا شخصیتای داستانیت این همه لکاته و سلیته بودن . اما تو این چهار سال ، به اندازه ی بیست و دو سال قبلش ، آدم دیدم . از سلیته و فرشته تا مردای سلیت و آنتیش . دوست دارم ، باید یعنی ، کتاباتو یه بار دیگه بخونم . فکر کنم بیشتر میفهمم . همیشه همینه . بعضی شعرا رو یه بار میخونم ، بعد سه سال دیگه میخونم ، بعد 7 سال دیگه میخونم یه چیز دیگه میشه . شعر و نوشته بُعد دارن . این خیلی نُکتست . فکر کنم باید یه دو گیلاس چیز بخورم یکی به سلامتی خوره ، یکیم به امید آزادی آنتی خوره . این دو گیلاس چیز ، دقیقن ، میشه ملسی همون تنهایی جزیی که گفتم لامصب خیلی عمیقه و خیلی بُعد داره .
صادق جون ، زمونه یه جور عجیبیه . میره و میاد و یهو آدم نیفهمه چی شد که اینجوری و اونجوری شد اما میشه . کللن خنج و خوره و زخم و اینا مد شده ، باب شده ، بیشتر از دوران شما . شایدم اندازه ی دوران شماس فقط مدلش عوض شده . اون چیزایی که باید میشد و نشد ، اون لحظه های خوب که میشد باشه و نبود ، اون صحنه های خوبتر که میشد باشه و نبود ، اون نظرای سازنده که ... ای بابا ، صادق ، گیلاس رو بیار دو جرعه چیز بنوشیم . به سلامتی خودم و خودت و خودشون ، چیز لق الباقی .
یک لحظه هایی هست ، که آدم خیلی بکر است ، که خیلی خودش است . که حتا آسمان ابری هم که باشد ، که هر ساعتی از شبانه روز هم که باشد ، که حتا هم روز چیز باشد و همزمان هم برف بیاید ، حتتا اتاقش نامنظم هم که باشد ، حتتا کل روزش هم که دروغ باران باشد ، کثیف هم که باشد، آدم خودش میشود . فقط یک لحظه هایی هست ، که آدم لعنتی دقیقن خودش میشود ، خودش را حرف میزند ، مغزش را بی سانسور ، چراغانی میکند ، عرضه میکند به هرکسی که دورش هست ، یا مینویسد برای هرکسی که دورش نیست ، ولی هست و خیلی ، بها نمیدهد که از دل برود هر آنکه از دیده برفت و راحت مینشیند ، و فکر میکند به هرررررررررررررر آنچه که دوست دارد و هرلحظه ای که دوست دارد و هرکسی که دوست دارد و دقیقن هرلحظه ای که دوست دارد را کش میدهد ، مرور میکند و به هیچکس نمیگوید . زمان را میرقصاند ، به همان شکلی که دوست دارد ، یا با زمان میرقصد ، به همان فرم کهع بلد است یا دوست دارد . زمان را سه بعدی میکند ، عمق میدهد . یک لحظه هایی هست ، که سیاست نیست ، که دقیقن جز خود آدم هیچچیزی نیست ، هیچ وزنه ای نیست ، هیجچ وزنی هم نیست ... یک لحظه هایی هست که زمان انتزاعی میشود ، دقیقن انتزاعی میشود ، و مثلن فاصله ی دوازده شب تا دوی صبح ، در چند ثانیه طی میشود ، یا یک بوسه ی یک دقیقه ای به اندازه ی کل شب کش می آید .یک ساعتهایی هست ، که زمان کش می آید ، که آدم خودش است ، دربست خودش است ، خیلی خوب است . خیلییییی خوب است
، یک لحظه هایی هست که آدم به خیام نزدیک میشود ، یا خیام به آدم
یا هر دو به آن حقیقت لامصصبی که اندر خمشیم
.
یک لحظه هایی هست که خوب است ، که خیلی خوب است ، که خیلیییییییییییییی خوب است
.
کلاس یک ربع دیگر شروع میشود . متروی سنت لوران پیاده میشوم و حدود یکربعی پیاده روی هست . اتوبوس می ایستد به سمت شمال. هوا عالیست و خیلی وقت هست ، که هوا عالی نبوده . یعنی اگر هم بوده هم خورشید بوده ، باد هم بوده ، اینطور نبوده که نم نم باران بزند و باد نیاید که آدم را هل بدهد به جلو و عجله بیندازد به جان آدم که بی توجه به اطراف ، به مقصد برسد . کللن مسیر ، بهتر از مقصد است . کللن ولی نه جزئن. پس ، اتوبوس میرود و من سوار نمیشوم . خیابانهای خیس ، صدای ماشینها که از دور میآیند ، با آبهای مچاله شده ی کف خیابان همآغوشی میکنند و بعد میروند . صدای خوبیست . انگار میگوید ، همه چیز جریان دارد . روان است . میآید ، میرود ، میآید ، میرود . تکرار این صدا را دوست دارم . مخصوصن خیابان که دو طرفه هم باشد ، از دو طرف ، گوشهایم ، ناز میشوند . دستهای در جیب و شُل شُل راه میروم سنت لوران را به سمت شمال . هوا عالیست
.
دانه های ریز باران بعد از 5 دقیقه ای کل صورتم را خیس میکنند . صدایم میکنی . می ایستم . برمیگردم . نگاهم میکنی ، بعد باز نگاهم میکنی و میگویی زیر باران ، قشنگتری . برمیگردم . کسی نیست . زیر باران ، قشنگترم . باران ،شل میبارد ، من شُل ، راه میروم . عجب عصر خوبیست . رستوارانها هپی اور شروع میکنند . یعنی آدمها پول که کمتر بدهند ، خوشحال میشوند
.
از سمت راست خیابان راه میروم . چراغهای قرمز هم انگار متوجه این لذت آرام من میشوند . نگهم نمیدارند . نرسیده بهشان ، سبز میشوند . فری کافی ؟ میپرسد . دم مغازه ایستاده و با لبخند از ره گذرها میپرسد : فری کافی ؟ میل ندارم . هوا خوب است . دمایم هم خوب است . تنکس . میروم
.
میرسم به این رستوران پرتغالی یا پرتقالی . جانو یا یانو . از پشت شیشه نگاه میکنم . دو سه نفری نشسته اند . هنوز زود است . صف نیست . نگاهم به آن صندلیهای تهی میافتد . انگار ما نشسته بودیم . یعنی من دیدمت . دیدمم . بعد ساعت نه بود ، بعد ساعت دوازده شد . بعد ، یادم نیست گرم ِ حرف بودم یا گرم بودم ، فقط یکهو دیدم هیچکس نیست و دارند کف رستوران را تی میکشند . خنده ام گرفت . مثل این فیلمها بود . چون بعضی وقتها آدم هی ساعتش را نگاه میکند که تمام شود . بعضی وقتها هم ساعت آدم را نگاه میکند که تمامت کند .یادم هست ، آخرین لحظه ای که به اطراف توجه کرده بودم ، پر از آدم بود . الان هیچکس نبود . در فاصله ی این دولحظه ، هوا خوب بود . بعدش هم هوا خوب بود . شاید باران میآمد . یا نمیآمد . ولی یادم هست ، خیابانها مرطوب بود
.
سپتامبر بود . الان آوریل است . خیابانها هم خیس است . رستوران هست . میزِ ِ تهی خالیست
.
تلفن زنگ میخورد : ور آر یو ؟ کلاس شروع شده . میخواهیم ورزش کنیم ، نمیشود از این هوا دل کند . راه میروم . هی نفس عمیق میکشم . ریه هایم شادی میکنند . حالا ، یکربع دیر برسم هم طوری نمیشود . شماره ی ساختمان را اشتباهی مینویسم . میپیچم دست چپ . به خیالم ، 420 است ولی 10 است . 10 سر پیچ است . خیابانها خیلی شلوغ نیست ، تا 420 خیلی راه است . قدمهایم تندتر میشوند . هرچه میروم ، نمیرسم . برمیگردم . زنگ میزنم . اشتباهم را میفهمم . برمیگردم . خیابانهای فرق دار . دیوارهای پر نوشته . چندتا دیوار پرنوشته ی رنگی دیده ام و رد شده ام ؟ احساس عدم تعلق میکنم . تعلق به پاهایم . عدم تعلق به غیر پاهایم . پله ها را بالا میروم . به نظر ساده میآید . نمیفهمم چرا همه خیس عرقند . شروع میکنیم میرقصیم . پاهایم درد میگیرند . از درد میخندم. اما دردش خوب است . متوجه تنبلی دو ماه پیشم میکند . کنار پنجره می ایستم استراحت کنم . هوا تاریکتر شده . انعکاس چند بعدی رنگ چراغ ماشینها روی خیسی خیابان . خیابان ، خیابان است . ولی تویش که راه بروی یکجور است ، از این بالا هم یکجور دیگر . ولی خیابان ، خیابان است .دوست دارم این صحنه را . حالا ورزش شکم . خیس خیس میشوم . هورمونهایم ترشح میشوند . انگار شاد میشوم یکهو . شادتر میشوم . میرقصیم به زبانی بیگانه . که هیچ کلامش را نمیفهمم و نمیفهمیم . حرکت ، جریان ، تکان ، هورمونهایم بیشتر ترشح میشوند . نیشم باز میماند . باران میبارد .
پنجره باز است . ما آب میخوریم ،خسته ایم ، میرقصیم
.
http://www.youtube.com/watch?v=98_IcFqTB9U&feature=autoplay&list=FLFNB3jlEgjKU&index=24&playnext=3
......................
استخونهات صدای پوکی میدن ، آواز گرگها رو دور آتش دوست نداری
چشمهای تو ، سگ ندارد . که ، گرگ دارد . که کنار شعله های وحشی بلند نارنجی آتش ، آواز نیست . زوزه است . که آواز گرگ نیست . زوزه ی گرگ است . لمست میکنم ، تک به تک ِ استخوانهایت را فشار میدهم از بالا تا پایین . تو زوزه میکنی . من ، تب میکنم
................................
استخونهات صدای پوکی میدن ، همه گوشهاشون رو با ترس گرفتن
از تو ، همه ، رفتند . به تو ، من ، ماندم . به تو ، من ، میمانم . تق تق ِ تو با زوزه ی تو ... من چرا فرار نمیکنم ؟ من چرا نمیروم ؟ من چرا میمانم ؟ آتش ، خاموش میشود . تو هنوز زیر انگشتهای من ، تق تق میکنی . ماه ، آن بالاست . تو زوزه میکنی . من ، لرز میکنم
............................
من با صدای ستونهای تن تو، میرقصم ، میرقصم
تنت ، آن وسطش ، آن ستونش ، اصیلترین صدا را میدهد . آن صدا اوج میگیرد . میزنمت ، استخوانهایت را ، تک به تک ، زیر انگشتهایم فشار میدهم ، با انگشتهایم ، میزنم . تو زوزه میکنی ، تو تکان میخوری . من ، میرقصم . من ، میرقصم .
..........................
من با جفت لبهای خشک و سرد تو، داغ میشم ، میمیرم
لبهایت نه یکی ، که دوتاست . که جفت است ، سرد است . خشک است . من هم دارم . من لب دارم . یکی نه ، جفت دارم . داغند . خیسند . دو جفت میشویم . یعنی چهارتا میشویم . داغ و خیس ، خشک و سرد . تو ، میمانی . من ، میمیرم .
........................
مزه دستات منو مجنون کرده، بیا بشین کنار من تا شب رو صبح کنیم
پیچک پیچید به دیوار خانه . تو پیچیدی به من . دستهایت پیچید به دور من . من زنده میشوم . گشنه ام . غذا میدهی . دستهایت را میدهی . از حال میروم . مجنون میشوم .
.........................
کش و قوسهات منو وحشی کردن، مثل گرگ دور آتش پنجه تیز کردم
از چپ به راست ، از راست به چپ ، موج میدهی . موج میشوی . وحشی میشوم . گرگ میشوم . زوزه میکنی . پنجه تیز میکنم. که ... بدرم ؟
..........................
من با ترکهای زیر پوست تو، آب میشم میمیرم
من تو پهنای چشمهای شاکی تو، غرق میشم میمیرم
اخم تو ، روی من شلاق میشه توی من فریاد میشه، نمیتونم ساکت شم
خنده هات ، مثل تیری تو هدف منو از پا میندازه، چه خوب آزارم میده
شکارچی، توی دامت گیر کردم مثل طعمه اسیرم، دلم میخواد بمیرم
شکارچی، توی دامم گیر کردی چه طعمهٔ لذیذی، چه شکار شیرینی
شکارچی، توی دامت گیر کردم مثل طعمه اسیرم، دلم میخواد بمیرم
شکارچی، توی دامم گیر کردی چه طعمهٔ لذیذی، چه شکار شیرینی
شکارچی، توی دامت گیر کردم مثل طعمه اسیرم، دلم میخواد بمیرم
شکارچی، توی دامم گیر کردی چه طعمهٔ لذیذی، چه شکار شیرینی
شکارچی، توی دامت گیر کردم مثل طعمه اسیرم، دلم میخواد بمیرم
شکارچی، توی دامم گیر کردی چه طعمهٔ لذیذی، چه شکار شیرینی
1- گوش کن
http://www.youtube.com/watch?v=v4hhTNUwLO8
کلمه ی آشنایی نمیشنوی ؟
2-
من دقیقن نمیفهمم چطوری از این جمعه تا آن جمعه طی میشود یا بدتر از آن از پارسال ماه ژوئن تا امسال ماه ژوئن چقدر سریع گذشت . من نمیفهمم دارد میشود دو سال که در این شهر دارم زندگی میکنم و میشود شش سال و خورده ای از وقتی بیست ساله بودم . و باز تابستان شده و باز میشود پوست را به اغوش ابر و باد و مه و خورشید و فلک سپرد .
بچه که بودم دوست داشتم عشقم خواننده باشد. فکر کنم ایده اش از اینجا آمده بود یک دوستی داشتم اسمش مریم بود . بعد همه ی آهنگهای خواننده ها را که برای مریم نامی خوانده بودند جمع میکرد . کلی آهنگ داشت . من ، هیچی پیدا نمیکردم . بعد کلی شاکی بودم از مامان بابا که این هم اسم است انتخاب کرده اید . هیچوقت کسی صدایش نمیکند . واقعن ناراحت بودم .
این نارضایتی مال چیزی حدود بیست سال پیش است . دوست داشتم کاش اسمم مریم بود یا لیلا . پارسال ، دوست عزیز بابا به من کتاب " آتوسا " هدیه داد و من یاد انروز افتادم که بیست سال پیش بود . دیشب ، کالی ، توی میدان هنر برنامه داشت . نشسته بودیم روی چمنها . بعد ، دیدم شعرهایش را کمی میفهمم . بعد ، داشتم هی سعی میکردم که بیشتر بفهمم ، یکهو دیدم میگوید " آتوسا " . دیدم ، بیست سال بعد آرزوی بیست سال پیش ، با یک زبان دیگر و در یکجای دیگر و با یک دوستهای دیگر اتفاق افتاد .
این قضیه ی برآورده شدن آرزوها با چند سال تاخیر عالیست . من ، به زمان ، واقعن ، به حضور زمان شک میکنم .
یک : در سرم از عشقت / این سودا چه خوش است
http://www.youtube.com/watch?v=PaicaXtoy-4
موزیسین جوان ، این آهنگ را میگذارد و میگوید بروید توی این آهنگ . یکسری که بدون علف نمیتوانند . پس میروند با گوسفندان چرا .یک سری هم بدون عرق نمیتوانند . میروند ورزش .
موزیسین جوان میگوید به تعداد آدمها راه هست برای رفتن توی این آهنگ .
یکسری از چرا برمیگردند . یکسری از ورزش . موزیسین جوان راست میگوید . آهنگ را ده بار میگذارد یا بیشتر . همه توی حالند . انگار توی آهنگند . انگار ، توی سودای خوشند .
دو : زهی عشق و زهی عشق که ماراست خدایا
http://www.youtube.com/watch?v=M7gDEwUb4_Q
موزیسین جوان میگوید ، خوش است دیگر ، خوش است .
سه : هم خود را دیوانه کن ، هم ...
http://www.youtube.com/watch?v=d_AYnRnknBo
موزیسین جوان میگوید : شب را همینجا میمانیم .
این صبحها را باید از شش شروع کرد یا حتتا از پنج .
2 تیر 90 - مونترال
.....
ما ، اینجا ولوییم . میچرخیم . کار ، میکنیم . یا شاید هم ، ظاهرن ، مثلن ، کاری میکنیم . بعد ، لِنگهایمان آزادِ آزاد است که متر کند تمام خیابانهای شهر را ، سری به کنسرتها بزند ، جلو و عقب بردارد قدمها را به عنوان رقص ، نیم ساعت یا چهار ساعت و برقصد که به یادآورد یا برقصد که فراموش کند . همگام شود یا بیگام شود . بدود یا بایستد یا هِلِک هِلِک قدم بزند آسفالتها را ، چمنها را . ما اینجا ، موبایل داریم ، مسنجر داریم ، فیس بوک داریم ، اووو داریم ، اسکایپ داریم ، گوگل داریم با خیلی چیزهای دیگر که اگر خواستیم چیزی بخوانیم یا فکر کنیم یا به اراده ، به دوستی بگوییم ، بشنویم ، بخندیم ، ذوق کنیم یا هر فیلمی را ببینیم یا هر تماسی خواستیم با هرکسی که خواستیم بگیریم . پول داریم ، که بلیط بخریم ، که برویم ویزا بگیریم ، که با دوست داشتنیهایمان سفر کنیم ، ذوق کنیم این بودن را و این جوان بودن زیبا را . ما اینجا کتابخانه داریم ، سینما داریم ، کلابهای چیز دخترانه یا پسرانه داریم ، کلابهای غیر چیز داریم ، نوشگاه داریم ، کافی شاپهای رنگارنگ داریم ، تراس داریم ، گالری داریم که هروقت بخواهیم به هرکدام برویم . ما اینجا ، رودخانه داریم ، چمن داریم ، یک قبرستان فوق العاده زیبا داریم که میشود تویش با مرده ها خندید و پیک نیک کرد . ما اینجا هرچه بخواهیم میتوانیم بگوییم و هرکاری بخواهیم میتوانیم کنیم . مثلن مُد است مرتبن لایک و دیس لایک کنیم ، و تزهای کرسی شعر را فقط به سان فاحشه که صرفن فقط میدهد ، بدهیم . ما اینجا ، خیلی آزادیم که خیلی بگوییم ، ولی معمولن دربندیم ، در بند درس ، کامپیوتر ، زندگی سگی به اصطلاح خودمان . با اینحال چیز زیاد میگوییم ، چیز زیاد میزنیم . ما آزادیم ولی . واقعن ، آزادیم .
....
چند سال است مدها عوض شده . مردهای خوشگل به مردهای خوشگلتر غلاقه پیدا میکنند ، دخترها هم دخترها را اونجوری دوست دارند . روشنفکرها هم از روی میز خوشگلند ولی از زیر میز پا لگد میکنند و نیشگون میگیرند . عشق تاریخ مصرف دارد . مد شده که هرچقدر بیشتر به ت..مت نباشد ، راحتتری . خوشبختتری . اصلن مد شده که میگویند لپ کلام خیام این بوده که همه چیز به تخ...ت باشد . مد شده که قیصر از " لیلی " بخواند یا سینا حجازی در نقش مجنون باشد . مد شده که آزادی این باشد که آبجو بخوریم ، دید بزنیم ، کوفت بخوریم ، دید بزنیم ، دختر بزنیم ، پسر بزنیم ، مد شده که اینها آزادیست . اصلن ، اینها جوانیست ، اینها دقیقن جوانیست . یعنی ، مد شده که اینها جوانی باشد ، کمیت و نه کیفیت . از آنطرف مد شده گراز ، بیرون قفس باشد و خرناسه کند و سیمرغ که نه ، سیمرغها ، ماهها توی سیاهی باشند ، که نه پاهایشان ولو باشد ، نه رنگ ببینند ، نه اصلن کسی ، چیزی ، صدایی ، لمسی ، چمنی ، آسفالتی . مد شده که گرازها ، مدل زندگی بشوند و سیمرغها انقدر دور و انقدر مقدس غیر قابل درک شوند که آدم بترسد طرفشان برود . مد شده که ما کم کم گراز خوش پوش شویم . مد شده که آزادها آنها باشند ، اسیرها هم آنها باشند .ما آزادیم ... ما آزادیم ولی ،اسیریم ...
- سلام .
با یک کادوی قشنگ : لبخند . چشمهای قهوه ای درشتش ، نافذ است . آنقدر که من ِ زن ، در آستانه ی چهل سالگی ، از شادی این قلب بی قرار خجالت میکشم . سرم را پایین می اندازم . امان از این چشمهای منحصر . شیک پوشیده : پیراهن آبی ملایم با راههای ریز عمودی سفیدش را توی شلوار طوسیش گذاشته ، یک کمربند کرم هم رویش بسته . شکم هم ندارد که بسیار برازنده ی قد بلندش است .
+ سلام ، بفرمایید ، خوش آمدید .
توی این پاکتهای کاغذی برایم یک شیشه آورد . یک شیشه انگور ِ چند ساله .
+ چرا زحمت کشیدین ؟
میخواستم بگویم خودتان انگورید ، گفتم یکهو برداشت اشتباه میشود . امان از این سوء تفاهمها ، که دلم ، خون است .
- خواهش میکنم ، قابل نداره . به به ، چه منزل قشنگی .
+ با کفش بفرمایید .
- مرسی .
+ چایی میخورید یا انگور ؟
- انگور .
+ انگور .
انگور را باز میکنم ، خوب دم کشیده . آرام آرام میریزم توی ظرف . صدایش را ، متانت جاری شدنش را دوست دارم . متانت ِ بی هوا نیست . انگور ِ متین ، جنس خوبیست .
- خب ، اوضاع احوال ؟
+ همه چیز خوب است ، مشغول درس .
- ای بابا ، درس که نشد مشغولیت .
+ بله ، کللن مشغول خرید و شستشو و چند تا چاق سلامتی تکراری و اینترنت بازی .
- این عکس خودت است ؟
+ بله .
- اصلن شبیه نیست .
+ چرا خودمم .
- نه .
+ چرا .
- جدی ؟
+ بله . سایه و آفتاب قاطیست اما خودمم .
- هزار الله و اکبر .
+ کدامش ؟
- خب ، دیگر چه کارها میکنی ؟
+ هیچی .
- هیچی هیچی ؟
+ شما چه خبر از اوضاع و احوال ؟
- مشغولم .
+ مشغول چی ؟
- مشغول ِ شما .
استرس میگیرم . میروم توی آشپزخانه . میگویم : در آستانه ی چل چلی خجالت بکش زن . این استرسهای احساسی ، مال ضربه های عشقی به قلب است مال دوران جوانی یا مال یائسگیست . جوانی که رفته ، تا یائسگی هم که مانده . پس این چیست ؟ وسط این دو بازه هم که همه ی مردها تکراری بودند . میآیند بازی میکنند ، چند تا حرف گوگول میزنند ، بعد تو هم چند تا بازی میکنی . خیلی فرقی ندارد . اما آنجا که بازی نیست دوجاست : یکی همان عشقهای خالص جوانی ، یکی هم یائسگی .
- زحمت نکش . کمک نمیخوای ؟
+نه زحمتی نیست . الان میام .
- به به ، لوبیا پلو . غذای مورد علاقه ی من . دیگه از خدا چی میخوام ؟
+ بفرمایید ، سرد میشه .
- یه سی دی از کارهام براتون آوردم اگه دوست داشته باشی موقع شام بذارم نظرتو بهم بگی .
+ اُه ، چه عالی ، حتمن .
شام + موزیک .
- دستت رو بده به من .
قلب ، جوون مونده لعنتی . جوون مونده .
- با من همراهی کن . خجالت اینا هم نکش . عالی میشه . خوشحال میشی آخرش .
+ آخه اجازه بدین ، اینجوری نمیشه ، قبلش یه سری چیز لازمه .
- سخت میگیریا ، شما خانوما ، همیشه سخت میگیرین .
+ نه ، من الان بیشتر منظورم اینه که همه چی از رو اصول بره بهتره . من ، اینطوری خجالت میکشم . خوب ، دل نمیدم به کار .
- شما دستت رو بده ، من نشون میدم بهت همه چیز رو .
- کلید برق کجاست ؟
+ توی تاریکی ؟
- توی تاریکی .
+ نمیشه که ، من نمیبینمتون اونوقت .
- لازم نیست منو ببینی . چه پوست لطیفی .چرا انقدر سردی ؟
+ متولد دی هستم .
+ من خجالت میکشم .
- ای بابا ، جز من و تو که کسی نیست اینجا . از من خجالت میکشی ؟ به چشمام نگاه کن . من آدم راحتیم . اصلن خجالت ندارم .
- خیلیم عالی ، نور که نیست ، ما هم که اینجاییم ، لمسش کن . بنوازش .
+ ببخشید اگه بد شد ، من ، خیلی وقته تمرین نکردم .
- بزن : یک ، دو ، سه ... مسافر ِ ایستا .
http://www.youtube.com/watch?v=MKBwku-PsPY
....
+ زدیم ؟
- نواختیم .
- سخت نگیر انقدر . چند ساله میخورم ؟
+ سی و پنج اینها .
- کمی بالاتر .
+ چهل ؟
- نه ، شصت . باور میکنی ؟
+ نه .
- من دیرم شده . تا فردا میوه و سبزی و آب زیاد بخور . حرص هم نخور . دوستهایت ...فردا با بهترین دوستهایت باش. شام ِ خوبی بود . مرسی . خوب تمرین کن . میخواهیم ضبطش کنیم . موهایت را هم زرد کن . میخواهیم فیلمش کنیم . شب بخیر .
ب :صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
نازکم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
گل بخندید که از راست نرنجیم ولی
هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
الف : باز هم میزنی ؟
ب : چرا که نه .
الف : صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
نازکم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
گل بخندید که از راست نرنجیم ولی
هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
الف : ببخشیدها ، اما باز هم میزنی ؟
ب : صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
نازکم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
گل بخندید که از راست نرنجیم ولی
هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
الف : من واقعن شرمنده ، آخرین بار ، بعد میروم .
ب : خوشت آمده ها .
الف : خیلی .
ب : صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
نازکم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
گل بخندید که از راست نرنجیم ولی
هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
ب : خب ، حالا تنها نرو . برویم ؟
الف : برویم .
الف و ب : صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
نازکم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
گل بخندید که از راست نرنجیم ولی
هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
آسمان ، پُر است از ابرهای پاره پاره
که جَو ، جدایشان میکند از هم
آسمان ، قشنگ است
آسمان ، گرفته است
دلم ، پُر است از بندهای پاره پاره
که جَو ، جدایشان میکند از هم
دلم ، قشنگ نیست
دلم ، گرفته است
امروز ، چرخ خیاطی خریدم
با کلی نخهای کلفت
که کوک بزنم دلم را سر به سر
چندین بار
از سر به ته
از ته به سر
که پاره پاره نباشد
که جدا نباشد
دلم ، آسمان نیست
حتا
آسمان که میبارد ، قشنگ است
دلم که میبارد ، قشنگ نیست
دقیقن نمیدانم چیست ولی نتیجه اش اینست که من را میکشد بیرون از آن شلوغی دوست داشتنی . تکیه میدهم به دیوار ِ نمدار . کفشهایم را در میآورم . ترکیب کف ِ پای خسته با آسفالت ِ خیس . لباسم ، کوتاهتر از آنست که بخواهم کنار دیوار ، نصفه ، بنشینم . پس ، بخشی از دخترگیم را حفظ میکنم . چقدر رنگ و چهره در این شب ِ شلوغ . سیر نمیشوم .
الف :سیگار میکشی ؟
برمیگردم ، با بی میلی نگاهش میکنم.
ب : نه ، مرسی .
الف : میشود اینجا بایستم ؟
ب : خواهش میکنم .
چند دقیقه سکوت .
الف : آدمها را از توی دود ببین ، رنگیند ، ولی طوسیند . سیگار میکشی ؟
ب : بله ، مرسی .
الف : فقط یک نظر کلیست ها ، اما با رژ ِ لب قرمز و چشمهای مشکی و لبهای نه خندان و سیگار ، خیلی خوبتری .
ب : آدمها را از توی دود ببین ،طوسیند . ولی رنگیند .
الف : راستش را بخواهی ، آدمها همیشه طوسیند .
ب : سکوت .
الف : چند سالت است ؟
ب : فرقی ندارد .
الف : اسمت چیست ؟
ب : فرقی ندارد .
الف : خب ، بخواهم صدایت کنم چه بگویم .
ب : هرچه دوست داری .
الف : سفید برفی .
ب : خب .
الف : لب قرمزی .
ب : خب .
الف : پیرهن کوتاه .
ب : خب .
الف : حالا فعلن که داریم حرف میزنیم ، لازم نیست صدایت کنم .
ب : خب .
الف : خیابان خاطره انگیزیست ، چند بار اینجا آمده ای ؟
ب : سیگار داری ؟
الف : بله ، بفرمایید .
الف : چند بار اینجا آمده ای ؟
ب : لطفن از عدد حرف نزنیم . کللیتر خوبتر است .
الف : آه ، بله . خیابان خاطره انگیزیست . چرا سرت پایین است ؟
ب : آسفالت را از توی دود ببین . طوسی است . بی دود هم ، طوسی است .
الف : آه ، بله . آدم تکلیفش مشخص است . آسفالت ، بوقلمون صفت نیست . تشنه ات نیست ؟
ب : نه ، مرسی .
الف : من هم همینطور .
سکوت .
الف : خیس نشوی . چتر دارم .
ب : نه مرسی .
الف : صورتت سیاه میشود .
ب : مهم نیست .
الف : برویم زیر سایبان سیگار بکشیم ؟
ب : نه ، مرسی .
الف : آسفالت ، سیاه شد .
ب : نه آسفالت طوسیست .
الف : نگاه کن ، خیلی پررنگتر شده . تقریبن سیاه . میبینی ؟
ب : نه ، آسفالت طوسیست .
الف : خب . تنها آمده ای ؟
ب : نه .
الف : مزاحم نباشم . آن کافه را رفته ای ؟ امشب اجرای موسیقی زنده مکزیکی دارد .
ب : برویم زیر سایبان سیگار بکشیم ؟
الف : برویم . دستمال بدهم چشمهایت را پاک کنی ؟
ب : نه ، مرسی .
الف : آن یکی بار ایرلندی هم خیلی خوب است ، برگ ِ سبز .
ب : سکوت .
الف : اینجا چه کار میکنی ؟
ب : زندگی .
الف : چند سال است ؟
ب : دو سال .
الف : راضی ای ؟
ب : خوب است .
الف : پس راضی ای ؟
ب : خوب است .
الف : چه رژِ ِ لب خوبیست . هنوز نرفته .
ب : امروز چندم است ؟
الف : یعنی از عدد حرف بزنیم ؟
خنده ام میگیرد .
ب : نه ، حرف نزنیم .
الف : یک چیزی بخوانیم .
ب : بخوانیم .
الف : گلِ گلدون ؟
ب : اوه ، نه .
الف : مرا ببوس ؟
ب : نه .
الف : ناتینگ الس مترز ؟
ب : نه .
الف : پیشنهادی داری .
ب : نه .
الف : شعر بگوییم .
ب : من شعر وزن دار بلد نیستم .
الف : بیوزن بخوانیم .
ب : سیگار داری ؟
الف :
"
دستنوشته هایم را به تو تقدیم می کنم
هرکه باشی
فقط بگذار دود سیگارم را
از لابلای موهایت
وارد ریه هایم کنم
چهگوارا و چمران نخواهم شد
شهریار و شاملو هم!
اما
اولین مردی خواهم شد
که دود سیگارش را از صافی دورنگ موهایت
خواهد گذراند. " *
ب : شما با شهریار نسبت ندارید ؟
الف : نه . چطور ؟
ب : میشود مال من طولانیتر باشد ؟ سیگارش خوب بودها . مرسی .
الف : هرجور راحتی .
ب :
1
کودک بودم و کودک
بازی میکند بی آنکه هیچ
از پیچ و خم عمر اندیشه کند
جاودانه بازی میکند که بخندد
بهارش را پاس میدارد
و سیلاب جویبار اوست
اما مرا دلخوشی هذیان بود
و به نه سالگی جان دادم
۲
رنج دشنه ای است که تن را زنده میدرد
و من هراسش را برتافتم
چون پرنده که تیر را
چون گیاه که آتش و کویر را
بسان یخ روی آب
دشنام تیره بختی و بیداد را
دل من برتافت
در زمانه ای ناپاک زیستم
زمانه ای که شادی مردمان آن بود
که برادران و خواهران خود را به فراموشی سپرند
در چاردیواری بخت محصور شدم
در شب خود اما خواب آسمان نیلگون را دیدم
به هرکار توانا بودم و به کاری توانا نبودم
میتوانستم که دل بندم اما نه چندان که باید
مرا آسمان و دریا و زمین به کام کشیدند
انسان مرا دوباره زاد
اینجا کسی آرمیده که زیست بی آنکه شک کند
که سپیده دم به هردم نیکوست
وان دم که مرد پنداشت که زاده شد
چرا که آفتاب هنوز میدمید
بهر خود و بهر دیگران خسته زیستم
اما همواره برآن بودم که شانه هایم را
و شانه های تهیدست ترین ها را رها کنم
از بار مشترکی که ما را به سوی گور میکشاند
به نام امید به مصاف تاریکی رفتم
لَختی درنگ کن و جنگل را به یاد آر
به یاد آر که چمنزار زیر آفتاب تند روشنتر است
نگاههای بی مه و بی ندامت را به یاد آر
هستی ام تباه شد ، هستی ات جایگزینش شد
به زنده بودن و بودن ادامه میدهیم
میل بودن و دیر پاییدن را ارج مینهیم
۳
آنان را که مرا کشتند از یاد میبری
آنان را که از بی مهری من نمیهراسند از یاد میبری
من به سان نور در اکنون توام
چون انسانی زنده که تنها روی زمین گرم میشود
تنها نام و شهامتم باقیست
نام مرا بر زبان میرانی و بهتر دم برمیآوری
به تو اعتماد داشتم ، ما گشاده دستیم
پیش میرویم و نیکبختی آتش به گذشته میزند
و توان ما بر همه ی چشمها جوان میشود
...
کاش زندگی کنم
تا برگ از درخت نریزد
تا دل آب بتپد
تا روز رفته باز آید
....
الف : سیگار داری ؟
* از دکتر همتی
توی جمع نشسته ایم و بلند ، میپرسد : شما با هم دوستید ؟ جا میخورم ، قبلن یکبار دیدمش ، این سوال ، سوال ِ غیر جمعی هم نیست چه برسد به جمع . جوابش را با خنده و اینها سعی میکنم بدهم ، جسته و گریخته . میگذرد .
بنگ بنگ دنگ .
چند ماه میگذرد . توی یک جمع دیگر نشسته ام و اینبار ، هیچ سوالی نمیپرسد . ناخودآگاه ، توی آشپزخانه موردی که دارد حرف میزند را میشنوم . راستش را بگویم ناخودآگاه نیست ، گوشهایم را تیز میکنم که بشنوم چه میگوید . جا نمیخورم . میروم توی بالکن ، باد سرد میآید : من را با این آدمها چه کار ؟ لحن حرف زدنش ، شل است ، مثل کش ِ وارفته ی شلوار .
دینگ دیریم دیدیم ، سکوت ، دام دادام .
چند وقت میگذرد . آقای منتقد ، عینکش را میدهد بالا ، میگوید نه ، این تو نیستی . این نثر تو نیست . چقدر تلخ جوان ؟ میگویم یکروز ، در کنار یک آدم خیلی خیلی معمولی ، یک تز جدی مطرح شد که من را وادار به نوشتن کرد : آدمی که توی جمع ، بیهوا میزند زیر سوال ، آدم جالبی نیست . من تاحالا شخصیت پردازی تلخ نکرده بودم . حالا ، میخواهم بکنم .
قیوس قیوس .
چند روز میگذرد . بی آرایش میبینمش بلاخره ، توی خیابان . شخصیت میمیرد . داستان ، نصفه میماند . از خط چهارم به بعد ، دیگر شخصیتی ندارد . شخصیت ، باید حداقل ، یک ویژگی خاص داشته باشد آنطور که آقا منتقد میگفت . سوال ، رنگ میبازد . شخصیت ، میمیرد . کاش ، زودتر ، بی آرایش ، دیده بودمش .
توپس توپس
همینست جوان ، این یکی را ادامه بده . یادت نرود که داستانهای خوب ، داستانهاییند که شخصیتهایشان چندین ویژگی غیر عام دارد . شخصیت باید خاص باشد که توصیفش خاص بشود وگرنه ، خمیازه ... خوب ، ببین . خوب ، حس کن . خوب ، فکر کن . خوب ، بنویس . با شخصیتهایت ، زندگی کن . حتتا ، تلخهایشان را طوری انتخاب کن که بشود ، حداقل چند ساعت ، زندگیشان کنی ، یعنی ، فرض کنی ، میتوانی زندگیشان کنی .
ندای عزیزم ، من ، خاک سردت را به یاد دارم ، کنار قبر مادربزرگ ، پارسال ، یک ماه بعد ، در آغوش کشیدم
و پیارسال ، دو روز دیگر ، در حیاط خانه ی لیلا اینها ، سوار تاب ، به قرص کامل ماه خیره مانده بودیم و آتش ، میسوخت
امسال ، امروز ، فردا ، پس فردا ، تو را زندگی میکنم
در تمام شادی ها و رقصهایم ، تویی و به سلامتی توست اگر ، چیزی ، مینوشم
تو را زندگی میکنم ، در تمام لبخندهایم و تمام عشق بازی خورشید با پوست تنم ، در تمام کتابهایی که میخوانم ، در کنار آقای نویسنده ، در جلسات فلسفه ، در همه چیزهایی که دوست داشتی
من ، امروز ، تو را زندگی میکنم ، این است که میخندم بیشتر از همیشه ، امروز ، فردا ، پس فردا
"سفر تن را تا خاک تماشا کردی
سفر جان را از خاک به افلاک ببین
گر مرا میجویی
سبزه ها را دریاب ، با درختان بنشین
" *
پیارسال نیست ، پارسال نیست ... من ، امروز ، فردا ، پس فردا ، تو را ... زندگی میکنم . زندگی میکنم ، تو را .
* فریدون مشیری
کمالاتت رو قاب میکنم ، میذارم تو سیستم اس آی ِ انسان پسندیم بعد از این آریای عزیز
آماده شده بود خانوم دوبوآر ، آقای سارتر را که دید
و آقای سارتر ، که دوبوآر را دید
رساله ی عشق افلاطون را پست مدرنوار مینویسیم و اسمش را میگذاریم رساله ی عشقِ ِ ؟ .
و اینبار نه در یونان که در ؟ .
و نه با می ، که با ؟ ...
که با می .
استاد میگوید مایاکوفسکی و تو زمزمه میکنی تمام آن شعرِ چند صفحه ای را در این گوش ِ من و میروی .
این گوش ِ لعنتی ، بد عادت شد . دیگر ، ادامه ی استاد را نمیشنوم .
این آقای وودی عالیه
منو به دِیت با آقای هوگو میبره
عاشق دِیتاییم که توش همه چی هست : جنبه های چیز و جنبه های غیر چیز . کامل ِ کامل .مخ زدن نیست ، مغز ریختنه .
آقای هوگو ، مغز من رو سیال میکنه ، خواسته یا ناخواستشو نمیدونم ولی مغز من مثل جوهر ، ولو میشه رو زمین ، همش میریزه
ریختن ِ مغز خیلی سخته
تقریبن کار هیچکسی نیست
چون آدم مغزش که بریزه ، همه چیزش میریزه
یعنی من ، وقتی مغزم میریزه ، دقیقن همه چیزم میریزه
حتتا مَنَم .
2 .
http://soundcloud.com/atoosa-kasirzadeh/track-6
.......
1.
ساعت که زنگ میخورد ، یعنی 8 صبح شده ، یعنی بس است تخت ، بس است پتو ، بس است کش و قوس ، بس است خواب و رویا ولی روی این سقف سفید مات بالاسرم ، یک خاصیتی هست که بدنم را تختگیر میکند . دستهایم را به زیر سر میبرد و مغزم را میکشد بیرون از کارهای روزمره . من میدانم که دقیقن باید پا شوم ، ولی پا نمیشوم . بابا صدایم میکند . از اتاق پرده زرشکیم میزنم بیرون با دمپاییهای مروارید دوزی شده ی گِلِ پا ، فس فس ، کز میکنم مسیر دو متری در اتاقم تا دستشویی حمام را . پیراهن مورد علاقه ی قرمز با گلهای پرتقالی آویزان به تنم را صاف و صوف میکنم که معقول به نظر بیایم اول صبحی . بابا میگوید زود باشید ، زشت است دیر برویم . دکتر پروانه و شهاب منتظرند . چراغ را روشن میکنم با بی میلی . نور ، چشمهایم را سنگباران میکند . به آینه نگاه میکنم . دلم به رحم میآید . لبخندی میزنم . آینه هم میخندد . آبپاشی میکنم صورتم را . خمیرمالی دندانهایم را . طعم نعنا با معده ی ناشتا ، خودِ حس پاکیزگیست . با اینحال ، من چشمهایم به سقف است . هوا ابریست . بابا ، صدایش را بلندتر میکند که همه ، از اتاقها برویم بیرون ، مامان تایید میکند. در کمد را باز میکنم ، مانتوهایم را ورق میزنم . دلم میخواهد شیک باشم ولی سیزده به در است . انگیزه ی شیکی را دکتر پروانه و شهاب میدهند . بعد از 30 سال زندگی مشترک بی بچه ، هنوز شیک عالیند . هنوز به هم که نگاه میکنند چشمهایشان از آن برقهایی میزند که من فقط وقتی 18 ساله بودم ، برق میزد . شوخیهایشان ، کلامشان . ایده آل منند . من 16 سالم هست و کلله ی پوک ایده آل گرایم ، هنوز وارد بازیهای واقعی روز نشده . عشقها ، ایده آلند . آدمها و خنده ها و اتفاقها و همه و همه . هنوز هم ، که ده سال بعدش است ، این ایده آل گرایی لامصصب یا واقعن موفقم میکند یا به خاک سیاه . این سقف سفید ، گاهی منفی گرا است . لباس میپوشیم . پسرخاله زنگ میزند . هشت صبح شده . جاده ها شلوغ است . عازم میشویم : فشم . بابا ، شجریان میگذارد ، این آلبوم دلشدگان ، آن آهنگ گلچهره مپرس . رادیو جوان روشن است . که شاید انگیزه ای شود ، از تخت دل بکنم . شهرام شبپره ، ای قشنگتر از پریا میخواند ولی من گلچهره مپرس میشنوم . آن نغمه سرا .. مپرس ، مپرس ، مپرس . چه بساطی داریم که این گوش مامان و بابا را از گلچهره تغییر بدهیم به سلکشن موزیک هاوس و من و آرش تکان بدهیم روی صندلیهای عقب ، سرمان را و تنمان را و پسته بخوریم و به هیچچیز فکر نکنیم
. من گلچهره را دوست دارم
حالا دوست دارم چون میدانم نباید بپرسم . آنروزها که موزیک هاوس از گوشم جدا نمیشد ولی ، میپرسیدم و فقط ، میپرسیدم
.
میشود 10 بار گوش کنم . مخصوصن آنجا که با سوز میگوید مپرس مپرس مپرس . صدای مردی بزرگ ، که با همه ی وجود میگوید مپرس ، من را آرام میکند . آب سرد میریزد روی شعله های احمق مغزم
.
میرسیم . بساط کباب و اینها میآید بیرون ، چایی ، استخر ، زنبورهای گاوی ، ما و دکتر پروانه و شهاب . عشق آینده ی من . چه احترامی . چه عشقی . چه مثال نقضی . بابا ، مامان و خنده . آفتاب است . من گرمایش را روی پوستم حس میکنم . مامان نگران سوختگی پوست سفید است . کرم مالیم میکند . ولی ابر است . من گیجم . این سقف سفید ، من را از من میکند . ابر را به آفتاب پیوند میدهد . من را به 16 سالگی
.
سنجاقکهای روی آب را میبینم . شیرجه میزنم . زنبورها ، لذت آرامش را میگیرند . بابا میگوید طبیعت را باید همه اش را دوست داشت . من نمیتوانم . من سنگدلم . من توی تختم با لباس خواب ولی توی استخرم . تنم مایو به تن دارد و خیس است و آفتاب گرمش میکند . آفتاب مثل پتو است . ولی پتو نیست . من زیر پتویم ولی در آفتابم
.
من اینجایم ، ولی آنجایم . 10 سال اتفاق و خاطره ، من را جدا نمیکند از آن روز سیزده به در . شاید هم ، معجزه ی سقف نیست ، معجزه ی غربتیست که من را از اینجا میبرد به آنجا ، و فاصله ی 10 سال را در حد چشم به هم زدن ، طی میکند . یا شاید هم عوض نمیکند . من آنجایم ولی اینجایم . یا اینجایم ولی آنجایم
. دقیقن توی ابر ، آفتاب به تن دارم و روی دشک ، توی آبم . دقیقن همزمان
.
بوی یاسهای باغ ، پرره های دماغم را پر کرده ولی من ، یاس ندارم . من ، کاکتوس دارم
و کاکتوسها بو نمیدهند . خار میدهند
.
من کجایم ؟ پتو را روی سر میکشم . تاریکی خوب است . خوابم میکند و مرد میخواند گلچهره مپرس را
.
هواس ندارم
انگار همه چیز محیا شده بود که هواس را بگیرد آن هم به این فرم
دیگران دلخور این هواس پرتی میشوند ، بشوند
عادت میکنند .
قضیه این است که این ذهن ، آرام و قرار ندارد .
هرچقدر آب و دانش میدهم در قفس هم آرام نمیشود که
در قفس را باز میکنم ، با یک کاسه آب بدرقه اش میکنم : به امید خدا ذهن سیال ، به امید خدا .
فیلمی درباره ی عشق را 25 نفر بازی میکنند ، تقریبن از 10 ملیت . یک مستند عالی و به سه زبان
....
تمام راه برگشت شهرام ناظری در گوشم میخواند
....
تمام راه برگشت ، عاشق بودم
.
این آلبوم بینظیره ، بینظیر ، یک وقتی ، یکجایی ، به یک بهانه ای حتمن گوش کنین .
http://www.persianhub.org/download/2-albums/10238-shahram-nazeri-eshgh-nameh.html
قدر این بدن را بدان !
رقاص حرفه ای میگوید و نیم ساعت میچرخاندم .
چه انرژی ای دارد
خسته ، دراز میکشم روی چمنها
و گریه ام میگیرد از تمام لحظه های قدر ندانیم
چشمهایم را میکنم به چمنها
سالهاست سجده نکرده ام
پیشانی به خاک خشک
امروز ، خرداد است
ماه ِ زلزله ، ماه ِ تو ، ماه ِ ندا
خاک مرطوب میشود
من ، سجده ، میکنم
دیگر ، هرروز ، سجده میکنم
خورشید ، افکار ِ مزاحم را بخار میکند
خاک ، چالِشان میکند
کِرمهای خاکی میخورندشان
و اینطوری ، ما ، صمیمانه اکو سیستم را پاس میداریم در این صبح بهاری سوم ژوئن
سودای تو را هرشب ، تا صبح ، میخوابم
صحبای لبانت را در خواب مینوشم
در میکده ها مستیم هر صبح تا هر شب
ساغر به لب و در ابر هر شب تا هر شب
بلاخره آفتاب میافتد ، ساعت ۶ صبح ، روی تخت دخترک و بعد ، روی صورتش . بعد از چندین ماه ، اولین روزیست که خورشید خانوم بیدارش میکند . صبح چهارشنبه ، صبح ایده آلش ! دخترک از زیر آب بیرون میآید ، یک بشقاب میوه از تمشک و آناناس و توت فرنگی برمیدارد ، میآید مینشیند زیر آفتاب تا از هرراهی که شده ، ویتامینهای طبیعی بگیرد ... طبیعی .
ساز به دست میزند بیرون ، که درس ریاضی نیست این صبح که درس موسیقی و شعر و عشق است . صبحهایی که زود شروع میشوند خوبند . صبحهایی که زود و خوب شروع میشوند ، خیلی خوب . درس سفر است ، تفرش و روستای دلارام ، فراهان و میرزا قلی خان ، ابیانه و شبهای موسیقی و سازسازی و درختان . من این کلاس را نافرم دوست دارم ، درس نت است ، درس نظمِ نت است ، درس شعر است ، درس ایران است ...
صبح کاری ، از ظهر شروع میشود چهارشنبه ها و صبح کاری یعنی خبر .
و خبر صبح چهارشنبه یعنی مرگ . یعنی بوی خوش ِ مرگ نه ، بویِ گند مرگ ، بوی گند ِ حیوانیت .. که به قول مشیری : هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند ...
لواسان ، نمیشود جای دفن باشد ... لواسان یعنی مهمانی ، یعنی کباب ، یعنی بوی خوش قلیان ، یعنی چایی ، یعنی خنکای بکر هوا ، یعنی پیچ در پیچی ، یعنی موسیقی بلند ، یعنی دوست ، لواسان یعنی رقص و شادی ، یعنی حرکت ، حرکت یعنی زندگی ، لواسان یعنی حرکت ... نه ... لواسان ، نمیتواند جای دفن باشد ... لواسان نمیتواند جای دفن باشد ...
گریه دوست ندارم ... مویه نمیخواهم .. غم ، بس است ... دخترک روی چمنها دراز کشیده و با باد و قاصدکهای دورش کلمه ای ندارد بگوید ... سکوت است و صدای باد در گوشش میپیچد : " گوش کن، وزش ظلمت را میشنوی ؟ " * ...دخترک مدتیست حرفهایش را به طبیعت میگوید : سکوت طبیعت را دوست دارد یا شاید هم صدای طبیعت را ، سکوت غیرآدمها را دوست دارد : " دلتنگی های آدمی را، باد ترانه ای می خواند / رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد/ و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند / سکوت سرشار از سخنان ناگفته است / از حرکات ناکرده / اعتراف به عشق های نهان / و شگفتی های بر زبان نیامده / در این سکوت حقیقت ما نهفته است / حقیقت تو و من " ** ، بس که آدمها بیجا سکوت کرده اند و بیجا حرف زده اند ... و حالا باد ، از شدت غم میگوید : مرگِ او ، وصف تن ِ او ، تن ِ مرده ی او در ... لواسان .
----------------------------------------------------------------
* فروغ
** شعر مارگوت بیگل – ترجمه از احمد شاملو
لباسهای گلدار را دوست دارم
نوشته دار
لباسهایی که شخصیت دارند
استایل دارند
حرف دارند
رنگی رنگیند
کوتاه خاصند
یا
بلند خاص
لباسهایی که از بغل شبیه عدسی محدب نصفه ام میکنند را خیلی دوست دارم
رنگ را دوست دارم
دیگر سیاه نمیپوشم
دنبال یه کلاه سفید میگردم که پر رابین هود داشته باشه
هرچی میگردم پیدا نمیکنم
دوستم میگه : یه کلاه سفید بخر معمولی
بعدش بیا خونه ی من
کرک و پرم بدجور ریخته ، هرپری رو دوست داری بردار ، بزن به کلاه
دنبال یه کلاه سفید میگردم که معمولی باشه
یه شعری بود ته ِ سریال روزگار جوونی اونموقعها که مدرسه میرفتم
میگفت : مثل یک رنگین کمون هفت رنگ
سرگذشت زندگیمون رنگ رنگ
بعد میگفت یه جاییش که
همدلی از همزبونی بهتره
دیدی یه جاهایی ، آدم یه چیزایی رو میبینه یا میشنوه
خیلی بی هوا و خیلی یهویی
بعدش یه جاهایی اون صحنه ها یا شعرا یا حرفا یا روند اتفاقا میان تو مخ آدم ، لَم میدن
یه نظریه هایی هست که میگه
متافیزیک ، فیزیکیه که شناخته شده نیس
و احتمالات ، به دلیل این وجود دارن که هنوز خیلی چیزا ناشناختس
ولی درواقع هیچ چیز اتفاقی نیست
دقیقن هیچ چیزی
اینو شوهر دوستمم که دانشمند فیزیک کوآنتومه دیشب میگفت
یه کاناداییه که زده تو کار مولانا شناسی
بعد از 9 سال مطالعه ی فیزیک آکادمیک دانشگاهی
بعضی آدمای دوتایی خیلی جالبن
همه چیشون باهمه
ازدواجشون انگار با صلحه ، یه چیزی توشه که تو بقیه نیست
آدم متاهل کم ندیدم
ولی توشون فقط چندتایی بودن که برام تحسین برانگیز و نو بودن واقعن
و بینشون ، خیلی چیزای چسبنده وجود داشت انگار :
"همون آنکسی که نیمه ی من بود به درون من بازگشته بود" * ،
بودن
انگار با هم واقعن بزرگ میشن ، به دور از پیچها و عادتها ، انگار همیشه یه چیز نویی دارن
و دیشب هر سه تایی به نوع شورانگیزی معتقد بودیم که هیچ چیزی اتفاقی نیست
دقیقن هیچ چیزی
*فروغ
با استاد صحبت میکنم میگوید وسط این پروژه نمیشود ول کنی یکسال و بروی به پای مرخصی ، یعنی اگر ول کنم دکترا بی دکترا
از آن طرف ، پیشنهاد ِ ..
دلم شور میزند
بابا مامان هم طبق معمول تصمیمات را واگذار میکنند به خودم
میماند خودم
میروم توی آینه
آیا من متعلق به دکترای ریاضیم ؟
آیا من متعلق به فیلمم ؟
آیا من متعلق به ... ؟
آیا عشقم چیست ؟
یک چرخ میزنم
تلفن زنگ میخورد
دو روز دیگر وقت مانده تا جواب بدهم
آیا من متعلق به کجای این زمینم ؟
متعلق به کدام عشق ؟
کدام نگاه ؟
یک شعری بود میگفت: هزار کاکلی شاد در چشمان تو
هزار قناری خاموش در گلوی من
حالا توی این دل من ، انگار هزاران پرنده بال میزند
و هرچه راه میروم یا لبخند میزنم
هیچ فایده ندارد
سوال مهمیست :
من متعلق به کجای این زمینم ؟
کدام تصمیم ؟ کدام راه ؟
این دقیقن خودِاختیار است ...
و من یاد گرفته بودم که همه چیز جبریست
و
این پرنده ها در این دل ِ من ...
قرار ندارند ...
کاکلی ها و قناری ها ، به هم پیچیده اند ...
استاد حرف خوبی زد
گفت هزار جور تحلیل هست
اگر کسی اولش که او را دیدی خوب بود آنطور که تو میگویی خوب و بعد ، بد شد به تعریف تو بد
بدان جاذبه ات در اول آنچنان زیاد بوده که توانسته ان آدم را خوب کند آنطور که تو میگویی خوب
حالا اگر جاذبه ات بیشتر از ٢، ٣ هفته خوبش نگاه داشت آنطور که تو میگویی خوب ، علم روانشناسی ثابت میکند جاذبه ات واقعن جاذبه بوده
حالا اگر بد شد ، آنطور که تو میگویی بد ، مهم نیست
از آن بعد به قضیه نگاه کن ، که آدمی آنطور که تو میگویی بد ، به خاطر وجود تو ، قابلیت پیدا کرد که تبدیل شود به چیزی آنطور که تو میگویی خوب
این خیلی چیز است
اصلن همین است ، که خیلی چیز است
یک آدم ، تعداد انگشت شماری در زندگی تاثیر میگیرد
استاد به قانون کارما معتقد است
رادیو هد هم معتقد است
من هم معتقدم
استاد عالیست
یک چیزی مثل پیام آور
اصولن فکر نمیکردم یه روزی کنار سپیده رییس سادات بنشینم و بخونیم :
در دل و جان خانه کردی عاقبت / هردو را ویرانه کردی عاقبت
آمدی آتش در این عالم زنی / وانگشتی تا نکردی عاقبت
ای دل مجنون و از مجنون بدتر / مردی مردانه کردی ، مردانه کردی عاقبت
عشق را بی خویش بردی در حرم / عقل را دیوانه کردی عاقبت
من تو را مشغول میکردم دلا / یاد آن افسانه کردی عاقبت
یعنی ادبیات نیستا .. عسله . قنده . نباته . شکلاته شکلاته
من دیروز فهمیدم علاوه بر اونکه به خیلی چیزای ِدیگم ، ظلم وافر کردم
به گوشم هم خیلی ظلم کردم !
یه جایی قبلنا ، وقتی خیلی کوچیک بودم و فیلم فرانسوی میدیدم خونه ی چیز اینا
یه خانوم جوونی بود تو فیلم که نشسته بود بیرون یه کافه و قهوش رو میخورد
و به فرانسوی یه شعری میخوند که هیچی ازش نفهمیدم
امروز ، صبح خیلی زود ، از خواب بیدار شدم و زدم بیرون
و نشستم بیرون یه کافه با یه قهوه ی معطر
و کتاب قصمم با خودم بردم
و کتاب رو باز کردم : لِتقانژِ : اُژوقدویی مَ مِر اِ مُر او پُت اِتر اییِق ، ژُ نُ سِ پَ
سرم رو آوردمم بالا که قهوم را بردارم ،نگام افتاد به اونور خیابون
دیدم یه دخترکوچولویی وایساده و نگاه میکنه که :
یه خانوم جوونی هست اونور خیابون که بیرون کافه نشسته و قهوش رو میخوره
و به فرانسوی یه چیزی میخونه
193 میلیون
کلیپ جنیفر لوپز و پیت بول دیده شده روی یوتیوب
193 میلیون
مادررر تو بهترینی
شروع همه چیز با تو
حتتا کتابب :)
حبیب یه آهنگی داره میگه مماااااااااااااااااادرررررررررررررررررررر
من سی بار گوشش کردم
الان بار سی و یکه
و تو بی کانتینیود
میخوام بدم زیر نافم رو تتو کنم تابستونیه بندازم بیرون
میخوام بدم زیر نافمو تتو کنم : رفیق بی کلک مادر
یعنی خود مفهوم مطلق محبت """" بی دریغ """"
بهشت کمه بندازن زیر پات
جدی میگم
یا رب !
یعنی مِی ، پِی اینا رو بده
ساقی خوبم بدی دستت درد نکنه واقعن
جام و اینام که کللن هرچی بدی دستت طلا
غم عشق و این داستانام بسپار به وقتایی که با ساز تنهام ، حالش بیشتره
بیزحمت ساقیِ شاد هم رو افزون بفرما
اصولن هم
مقادیری بسیار بیشتر صبر بده که ز غوره حلوا سازم
یعنی همیشه
وقتی یه صفحه ی کتاب ورق میخوره میبینم چه آسون باید ورق میزدما
اما وقتی دارم ورق میزنم نمیدونم چرا ششصد بار استخاره میکنم
خلاصه که دستت درست
یه بیست سال اول عمر بی می گذشت
بیست سال دوم رو با می و ساقی و سردرمونم خودت بگذرونیم
به جان تو ، من هرگهیم میخورم همیشه به یادتم
میخوام بدونی که همیشه یادتم حتا وقتیم گه میخورم خجالت زده به یادتم
خلاصه که یا رب !
ما رو داشته باش
که خرابتم از بیخ
به نظرم همه ی رباعیات مرد بزرگ ، خیام ، از غنیمت شمردن حال و خوشی و می میگن ، یعنی " من" ِ خییام فاعله ، مفعوله ، من ِ خیام با من ِ من مکامه میکنه .. حالا کس دیگه ای هست یا نه ... نمیدونم . ولی یه رباعی داره ، که وسط اون همه رباعی ، چشمم رو گرفت ، یه رباعی از من ِ خیام به توی ِ خیام
"
من می نه ز بهر تنگدستی نخورم
یا از غم رسوایی و مستی نخورم
من می ز برای خوشدلی میخوردم
اکنون که تو بر دلم نشستی نخورم
"
فوق العادس !
نگذاشتی تبت را بگیرم ، دوایت بدهم
کف دستت را فشار ندادی به کف دستم که دستهایمان یکی شوند
که دمایمان مبادله شود ، که تبت پایین بیاید
حالت بد بود ، من دیدم ، تو ندیدی
در یک روز برفی ، که من میلرزیدم و تو گرمت بود
لبهایت را نگذاشتی به لبهایم که تو سردت شود و من گرمم
میبینی چه بیجا دریغ میکنیم ؟ چقدر بیجا ...
نگذاشتی دیگر
بعد ، در اوج کمبود ویتامین دی و ای و اف من
تریاک تزریقم کردی
آفتاب و پرتقالم نشدی
آنوقت من باید دلم تنگه پرتقال من گوش کنم
دستهایم را پس زدی ، لبهایم را پس زدی و چیزهای دیگر پیش کشیدی ، چیزهای دیگر ...
و من ، باید این دریغ بیجا را چطور حل میکردم ... ؟
پرسه زدم توی آدمهایی که از جنس تو نبودند
تو ناجنس و آنها جنس ؟ ... نسبیت من را کرد
و شب شعر و داستان عشق شهریار : آمدی جانم به قربانت ولی .. حالا چرا ؟
من ، ناگهان ، توی خودم جمع میشوم
دستهایم یخ میکنند
یاد تو میفتم
احساس بیوزنی میکنم
احساس میکنم دلم آش رشته میخواهد ، که رویش کشک بریزم ، آنقدر کشک بخورم و کشک بسابم و کشک بخورم
و بروم کشکم را بسابم
زندگی شاید همین است
سابیدن کشکی تا خود قبر !
زنگ میزنم به مامان و قصد سفر به ایران میگویم
هوس کشک کردم
هوس سادگی
میخواهم بروم پای قبر مادربزرگ
و تمام دلتنگی ها و بیماریهای داشته ام را گریه کنم
میخواهم بروم با دکتر ح ب حرف بزنم که ببینم دانشجوهای دکترای زمان بابا ، چه دغدغه هایی داشتند و چه عشقهایی و چه نوشته هایی و چه مستیهایی
و چه احترامی ... و ما ؟ چه احترامی ....
داستانم هم بیمار شده ، جرش میدهم ، آدم نباید بیماری بدهد به خورد بقیه
حالا اگر خودش بیماری خورده که نباید بیماری بدهد به خورد بقیه
عقده ای بازی میشود
کسی هم نفهمد ، خودم میفهمم که
شعرهای بی معنی را هم جر میدهم
اینکه یک آدم در حال ریدن بگوید ساقیا ، می بده که خمارم من
نمیشود بابا ، نمیشود !
کشک خونم باز کم شده
باز میآیم تجزیه و تحلیل کنم
گوشه ی لبم را میگزم
کشک خونم کم شده
داستانها را باید، دوبار ،نوشت
یکبار از زبان شخصیتهای معلوم و یکبار از زبان شخصیتهای مجهول
آنوقت ...
لبم را میگزم
این هوای لعنتی ....
گیر میدهم ها ، کشک خونم کم شده
وگرنه همه خوبند
وگرنه همه حق دارند
...
سه تار را دوست دارم
همیشه مینشیند روبرویم
به هر اراده ای میآید توی بغلم مینشیند
ناز نمیکند ، سیاست هم ندارد
به هر زخمه ام میزند ، میخواند ، میخوانم
توی این روزهای بهاری تابستانی بارانی
بهار دلکش میخوانیم :
صبحِدم ، بلبل ، بر درخت ِ گل ، به خنده میگفت
نازنینان را ، مه جبینان را وفا نباشد
بهار دلکش رسید و دل به جا نباشد ...
بعد گیر هم نمیدهد که صدایم ناکوک است
او درست میزند ، من اشتباه میخوانم
او درست میزند ، من اشتباه میخوانم
او درست میزند ، من اشتباه میخوانم
....
او درست میزند و من درست میخوانم
شلوار بندیلک دار آبیم را که میپوشم
احساس پدر پسر شجاع میکنم
دلم میخواهد پیپ بکشم
عاقلانه باشم
نصیحت کنم
و چشمهایم بدرخشند
شلوار بندیلک دارآبیم را که میپوشم و
راه میروم توی این شهر ، با وجود اینکه به اسم میشناسندم
احساس میکنم ، هویت مستقلی ندارم زیر این نگاهها و ذره بینها
مثل پدر ِ پسر ِ شجاع که پدرِ پسر ِ شجاع بود
دیشب اولش به جای شروع شب با عربده کشیدن همیشگی توی بارها ، رفتیم با یه فرانسویه ، کللی آواز فرانسوی و فارسی خوندیم .
بعد که صدامون باز شد ، رفتیم تا خود صبح عربده کشیدیم .
اصولن شب خیلی مقدسه ، شاید مقدستر از روز حتتا ، هردوش خوبن ولی
یه جوری مثل تفاوت خانومای نجیب با فاحشه یا آقایون متین با جاکش ، هر دو دسته خوبن ولی
صدا مثل بچست . تربیت میخواد .
آدم لازم نیست لزومن بچه بیاره برا تربیت ، این کودک درون لامصصب کللی تربیت لازم داره .
تو این شهر ، خیلی خبرها هست . مثلن کارگاه آواز ، مثلن کللی فیلمای خوب ، کللی جاهایی که با سکند کاپ و سه ساقی آبجو فرق دارن . خیلی آدمایی هستن که به جای فضولی تو کار بقیه ، تو کار خودشون فضول میکنن و کللی جالب میشن .
با بعضی آدما خیلی حرف و حدیث و کارای مشترک هست برا کردن .
با بعضی آدما فقط یه کار هست برا کردن .
با بعضیام هیچ کاری نیست برا کردن .
ولی همون آدما که مثلن به نظر خانوم الف کار برا کردن زیاد ندارن ، برا خانوم ب میتونن پربار از کردن باشن .
اینم از عدل الهی !
امیدوارم آدمای دسته ی اولو بیشتر ببینم به هرحال که روی کمیت و کیفیت تاثیر میذارن
میآید میخواند از کفم رها شد قرار دل ! آخر این هم حرف است که میخوانی ؟ این شعر است ؟ نیست دیگر ، نیست .. اصلن صدای ساز تو و نه ، قبلترش ، صدای خود تو ، صدا که نیست ، چیز است ، چیز ..
بعد آدم چیز بشنود ، بعد هم بیاید صدا بشنود ! همین میشود که دل آشوبه میگیرد ، جوش میزند ، حرص میخورد ، چاق میشود.. دقیقن همین است ... همین فاصله ی بزرگ چیز تا غیرچیز ..
به واقع ، اگر فرضیه ی تکامل آدم توی زندگیهای مختلف نباشد ، خدا نامردترینننننن زن دنیا میشود ، یعنی اصلنن ، عدالت نیست ، ! که تو چیز باشی و من ، انقدر ، ناچیز...
زندانت کردن عزیزم ؟
بینهایت جون ، زندانت کردن ؟
باید بچه هام به دنیا بیان که سکوتم رو بشه بشکنم
و
بیام کمکت
به بچه ها بگو زودتر به دنیا بیان
باشه عزیزم ؟
به بچه ها بگو زودتر به دنیا بیان تا من سکوتمو بشکنم
اینکه دوستای یه آدم در مورد یه آدم با پوزخند نظر بدن
و اینکه یه آدم برا یه سری آدمای دیگه در نقش یک جنتلمن یا جنتلومن اساسی ظاهر بشه
نشون دهنده ی اینه که دنیای تاتر و فیلم از داشتن چه ستاره ای محرومه
A B.C. blogger died on May 3, but not before leaving a final message tohis family, friends and readers
.
Derek K. Miller lost his battle with cancer in Burnaby, B.C. at 41. His final request to his family and friends was for them to publish this blog post - 'The Last Post' - and allow him to be the one to notify his readers of his
passing. Miller wrote:
"Here it is. I'm dead, and this is my last post to my blog. In advance, I asked that once my body finally shut down from the punishments of my cancer, then my family and friends publish this prepared message I wrote—the first part of the process of turning this from an active website to an archive."
Miller's final post went viral the same day it was posted, May 4, drawing three million visitors to his website. The message was prepared weeks in advance of his passing, as he and his family both knew his battle with colorectal cancer was not going to have a happy ending.
In the blog entry, he writes about his love for his family and friends, particularly his wife of 23 years, Airdrie and his two daughters, Marina and Lauren (or 'Lolo' as he calls her in one paragraph).
The final posts leading up to his death detail his struggle with cancer and the daily challenges he faced. He describes the importance of voting and the slow, pained walk he takes from his car to his local polling station. He extolls the wonders of Kraft Easy Cheese and Diet Cherry Coke, and is met with an outpouring of both products, typically available only in the U.S.
Miller's father, Karl, described his passing as an intimate and private moment at home, spent with those Derek loved. "He was proud of his blog and now it is his legacy," Karl Miller said in an interview with The Province.
"It connects him to the world and to his family, forever. We were there for him but Derek was comfortable sharing his thoughts with a worldwide community."
While 'The Last Post' was a message to all of the readers he had amassed in his 10 years as a blogger, the final words of the entry were to the woman who he calls his best friend and closest connection:
"I loved you deeply, I loved you, I loved you, I loved you."
چند روز پیش تو یه جلسه ای بودم
بعد یه استادی بود دکترای کامپیوتر و دکترای روانشناسی داشت
بعدش راجع به فیس بوک یه ساعت حرف زد
بعد راجع به حضور فعال ایرانیام حرف زد
بعد یه ضرب تقسیم کرد ساعتا و وقتایی که توشیم
+ اطلاعاتی که وارد ذهن میکنه
بعد یه ترازو کشید پای تخته ، گفت ببینیم حجم اطلاعات + نسبت به - چقدره
رده ی سنی افراد بیست تا سی سال بودن و دانشجو
بعد اولش راجع به عکس بود و اینا که آدما عکس میذارن ، بعد مثلن هر دو هفته یه بار عوض میکنن ، که بقیه بیان پیام بذارن بگن که خوشگل اینا
بعد خود آدمه که عکس گذاشته بره بگه مرسی ، بعد یه سری پروفایل آورد آماراشو داد ، ما هممون میخندیدیم ولی حالمونم بد بود
بعدش استتوسا بود ، بعد اینکه یکی میره تو کار یکی دیگه اینا ، لایک و داستانا
و چقدر باعث خودنمایی ایناس تو یه سری کشورا ، حرفاش همه با آمار و عدد بود
بعد اسم ایرانم توی پرده گفت
بعدش گفت که مرکز جمع آوری اطلاعاته همه هم هست
بعدش من رفتم توی فیس بوکم
۶٨٠ تا دوست داشتم که آشنا بودن یعنی الکی اد نشده بودن
بعد رفتم روی صفحه ی همه
حدودن ٧-٨ ساعت شد ، عکسای پروفایل و تناوب عوض شدنش و کامنت و والها رو دیدم
وسطش البته استراحتم دادم
حدودن ٣٠٠ تا عضو فعال بودن
چون میخواستم ریپرت شخصی بدم به آقاهه از صفحه ی خودم و دوستام
یعنی میخواستیم آمارگیری کنیم
بعد باید ١٠ تا از دوستامو انتخاب میکردم ، نمودار فعالیت ایناشونو میکشیدم توی دو سال گذشته ( اونایی که بیشتر از دو سال بودن تو فیس بوک ) ، استتوس ها و لینکا و عکسا و اینا
بعدش من ۵ تا دختر انتخاب کردم ۵ تا پسر
از دوستایی که میشناسم اینا
پدرم در اومد آمارگیری جالبی بود امما
هی والشون رو میرفتم پایین ، دو سال ، بعد روند و یه سری شاخص بود اندازه گیری میکردیم نمودار میکشیدیم
تازه اطلاعات فعالیت رو صفحه ی دوستای دیگشونم نداشتم
مثلن یکی رو دیوار یکی مینویسه ، یکی دیگه میره جواب میذاره ، بحث میشه ، رو وال بعضیا بحثای عالی ای بود ، تک و توک ، رو دیوار بعضیام خنده و اینا ، کللن انگار سرگرمی شده
هاها
بعد البته نامردیم نکردم خودمو از قافله جدا کنم ، پیج خودمم دادم یکی که زیاد نمیشناخت منو تحلیل کنه
هاهااااااا
بعدش نتیجه ها رو بردیم و اینا ، باهم مقایسه کردیم
بعد استاده نظر داد و بحث فعالی راه افتاد
تهش فهمیدیم میشه آسیب شناسی فرد و اینا کرد رو اعضای فعال فیس بوک ، عقده ها و تیک و توکا و اینا
بعد من اومدم خونه با این فیس بوک کیوسک یه بیست باری حال کردم
دمش بازم گرم چی خوند
حالا بی تعارف بگم ، هرچیزیم یه فرهنگی میخواد
این شد که اونایی که دیدیم فرهنگ استفاده به جا نداریم و حجم اطلاعات بی فایده ای که وارد ذهن میشه زیاده
غیرفعال کردیم
کللن قضیه ی کلیک کردن رو دوستا ، قضیه ایه
یعنی وقتی آقاهه تحلیل میکرد من دیدم عجب قضیه ایه توی دراز مدت یا حتا کوتاه مدتشم
بعد به جاش وقتشو گذاشتیم رو تمرین کارای واقعی تر یا خوندن این همه اطلاعات چرب
بعد از دو هفته ، حالمون یه جوری شد
خلاصه ، خیلی جالب بود
میتونم بگم جالبترین آمارگیری ای که کرده بودم
و اینکه آدم خودش به خودش ارزش میذاره که چه اطلاعاتی وارد مغزش کنه
اصولن واقعن اینه که اپه ۵٠% آدم حتا ژنتیک باشه ، ۵٠% دیگشو خود آدم میسازه
اختیار و این داستانا
اصولن ، عاشق تلفیق مهندسی با درسای علوم اجتماعیم
دینامیکترین سوژه ی تحقیق و کاره
یه سری فازا هست
بعد یه سری آدما میان توش
بعد یه سری کارا میکنن
یا یه سری چیزا میگن
دست آدمو میکشن میبرن جلو
در واقع به نظر من
آلیس در سرزمین عجایب یه کارتونه از خودم
که قبلن دیدم
بعد الانم دارم میبینم
در واقع ، هممون آلیسیم
اینجام سرزمین عجایبه
یعنی واقعنا
میگه :
نشانی از چشمان تو در آسمانست
نشانی از نگاه تو به جان بیکرانست
عبوری از صدای تو و
های های های تو در انتظار جان بیقرار من
غباری از نگاه تو
و آسمانی از بهار تو
به پیکر کبود ابر
....
اینا رو معلم پیانو میخونه با سام مک کلین
ساعت که زنگ میخورد ، یعنی 8 صبح شده ، یعنی بس است تخت ، بس است پتو ، بس است کش و قوس ، بس است خواب و رویا ولی روی این سقف سفید مات بالاسرم ، یک خاصیتی هست که بدنم را تختگیر میکند . دستهایم را به زیر سر میبرد و مغزم را میکشد بیرون از کارهای روزمره . من میدانم که دقیقن باید پا شوم ، ولی پا نمیشوم . بابا صدایم میکند . از اتاق پرده زرشکیم میزنم بیرون با دمپاییهای مروارید دوزی شده ی گِلِ پا ، فس فس ، کز میکنم مسیر دو متری در اتاقم تا دستشویی حمام را . پیراهن مورد علاقه ی قرمز با گلهای پرتقالی آویزان به تنم را صاف و صوف میکنم که معقول به نظر بیایم اول صبحی . بابا میگوید زود باشید ، زشت است دیر برویم . دکتر پروانه و شهاب منتظرند . چراغ را روشن میکنم با بی میلی . نور ، چشمهایم را سنگباران میکند . به آینه نگاه میکنم . دلم به رحم میآید . لبخندی میزنم . آینه هم میخندد . آبپاشی میکنم صورتم را . خمیرمالی دندانهایم را . طعم نعنا با معده ی ناشتا ، خودِ حس پاکیزگیست . با اینحال ، من چشمهایم به سقف است . هوا ابریست . بابا ، صدایش را بلندتر میکند که همه ، از اتاقها برویم بیرون ، مامان تایید میکند. در کمد را باز میکنم ، مانتوهایم را ورق میزنم . دلم میخواهد شیک باشم ولی سیزده به در است . انگیزه ی شیکی را دکتر پروانه و شهاب میدهند . بعد از 30 سال زندگی مشترک بی بچه ، هنوز شیک عالیند . هنوز به هم که نگاه میکنند چشمهایشان از آن برقهایی میزند که من فقط وقتی 18 ساله بودم ، برق میزد . شوخیهایشان ، کلامشان . ایده آل منند . من 16 سالم هست و کلله ی پوک ایده آل گرایم ، هنوز وارد بازیهای واقعی روز نشده . عشقها ، ایده آلند . آدمها و خنده ها و اتفاقها و همه و همه . هنوز هم ، که ده سال بعدش است ، این ایده آل گرایی لامصصب یا واقعن موفقم میکند یا به خاک سیاه . این سقف سفید ، گاهی منفی گرا است . لباس میپوشیم . پسرخاله زنگ میزند . هشت صبح شده . جاده ها شلوغ است . عازم میشویم : فشم . بابا ، شجریان میگذارد ، این آلبوم دلشدگان ، آن آهنگ گلچهره مپرس . رادیو جوان روشن است . که شاید انگیزه ای شود ، از تخت دل بکنم . شهرام شبپره ، ای قشنگتر از پریا میخواند ولی من گلچهره مپرس میشنوم . آن نغمه سرا .. مپرس ، مپرس ، مپرس . چه بساطی داریم که این گوش مامان و بابا را از گلچهره تغییر بدهیم به سلکشن موزیک هاوس و من و آرش تکان بدهیم روی صندلیهای عقب ، سرمان را و تنمان را و پسته بخوریم و به هیچچیز فکر نکنیم
. من گلچهره را دوست دارم
حالا دوست دارم چون میدانم نباید بپرسم . آنروزها که موزیک هاوس از گوشم جدا نمیشد ولی ، میپرسیدم و فقط ، میپرسیدم
.
میشود 10 بار گوش کنم . مخصوصن آنجا که با سوز میگوید مپرس مپرس مپرس . صدای مردی بزرگ ، که با وجود میگوید مپرس ، من را آرام میکند . آب سرد میریزد روی شعله های احمق مغزم
.
میرسیم . بساط کباب و اینها میآید بیرون ، چایی ، استخر ، زنبورهای گاوی ، ما و دکتر پروانه و شهاب . عشق آینده ی من . چه احترامی . چه عشقی . چه مثال نقضی . بابا ، مامان و خنده . آفتاب است . من گرمایش را روی پوستم حس میکنم . مامان نگران سوختگی پوست سفید است . کرم مالیم میکند . ولی ابر است . من گیجم . این سقف سفید ، من را از من میکند . ابر را به آفتاب پیوند میدهد . من را به 16 سالگی
.
سنجاقکهای روی آب را میبینم . شیرجه میزنم . زنبورها ، لذت آرامش را میگیرند . بابا میگوید طبیعت را باید همه اش را دوست و
داشت . من نمیتوانم . من سنگدلم . من توی تختم با لباس خواب ولی توی استخرم . تنم مایو به تن دارد و خیس است و آفتاب گرمش میکند . آفتاب مثل پتو است . ولی پتو نیست . من زیر پتویم ولی در آفتابم
.
من اینجایم ، ولی آنجایم . 10 سال اتفاق و خاطره ، من را جدا نمیکند از آن روز سیزده به در . شاید هم ، معجزه ی سقف نیست ، معجزه ی غربتیست که من را از اینجا میبرد به آنجا ، و فاصله ی 10 سال را در حد چشم به هم زدن ، طی میکند . یا شاید هم عوض نمیکند . من آنجایم ولی اینجایم . یا اینجایم ولی آنجایم
. دقیقن توی ابر ، آفتاب به تن دارم و روی دشک ، توی آبم . دقیقن همزمان
.
بوی یاسهای باغ ، پرره های دماغم را پر کرده ولی من ، یاس ندارم . من ، کاکتوس دارم
و کاکتوسها بو نمیدهند . خار میدهند
.
من کجایم ؟ پتو را روی سر میکشم . تاریکی خوب است . خوابم میکند و مرد میخواند گلچهره مپرس را
.
جغرافیای پدرسگ ما را از هم دور میکند یا ما خودمان را به واسطه ی جغرافیای ننه گربه از هم دور میکنیم یا این حس تنوع طلبی میکندمان ( از مصدر کندن ) و میبردمان یا ما میکنیم و میبریم و میرویم که زندگی کنیم . یا زندگی را کنیم . حاصلش هرچه باشد ، اینست که زمان رنگ بگیرد ، بگذرد ، حالا خوب و بدش ، پیشکش
.
حاصلش ، چند تا تجربه ی خوب و بد است که با مقایسه ، واژه های عشق و دوستی و محبت و جاکشی خوب جا بیفتند، درس خواندنی که به پولی ، شخصیت نمادین معمولی ای بینجامد ، عشقی که به قول نامجو به سکس شب بینجامد ، در این بین دلتنگیهایی هم هستند که از تنهایی جوانه میزنند و شعر و قصه و اهنگ میشوند . در این بین صدای فرهاد و چندتای دیگر ، تازه درک میشوند و در این بین بعضیها هم میمیرند
.
بعد بسته به اینکه کجای زندگی بوده اند ، تاثیر میگذارند . بعد بسته به تاثیرشان ، پیر میکنند ، فیلسوف میکنند ، میکنند ( مصدر کندن ) ، بیل میزنند، بعد بیرونیها به قول فروغ مثل جنازه های متحرک میشوند . جنازه های متحرک خوش پوش . بعد ، فرهاد میگوید جماعت من دیگه حوصله ندارم ... بعد مادر تو میمیرد ، بچه ی او هم میمیرد، مادر و خواهر ان یکی هم میمیرند . بعد ادم هیچی ندارد بگوید اصولن ، واقعن هیچی ندارد بگوید
.
حتا در عشق ، ادم دارد بگوید . در مرگ ، ادم هیچی ندارد بگوید ، ادم کرسی شعر میگوید
...
سرزمینم درد دارد
من درد دارم
تو درد داری
ما درد داریم
سرزمینم بیمار است
من بیمارم
تو بیماری
ما بیماریم
سرزمینم گرفتار است
تو گرفتاری
من گرفتارم
ما گرفتاریم
تلخگویی نیست
اما دکترها هم نسبیند
من دکترهای بیمار زیادی را میشناسم این سر شهر که مادر و پدرهایشان روزی صدتا اسفند به بهانه ی سلامتیشان دود میکنند
که بیمارند
که بیماریم
با رعایت اصول خوشبینی
سوء تفاهمیست این سلامتی ها
،این خانوم هی میخونه زمزمه و دلتنگی و همهمه و بیزاری ، طاقت خاموشی و نه میل سخن داری و نه میل سخن داری
من دقیقن یادم نیست شراب خورده ام یا زمین خورده ام یا به دیوار خورده ام ولی تاثیرش اینه که گیجم و 50 بار میزنم عقب و صداش رو حس میکنم . مخصوصن اون قسمتش که میگه یک عمر نمیدیدیم در خویش چه ها داریم . یکجوری میخواند که هیچ مردی بلد نیست بخواند . روزهای روز است که به این یک عمر نمیدیدیم فکر نکردم . از اونروزی که سوار هواپیما شدم و اومدم مونترال تا امشب . امشبِ گیج . مخصوصن اونجاش که میگه دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را . اسفند شده و من دلتنگ خونم و بوی خونه . یعنی میگم دلتنگ ، دلتنگا . دارم کتاب حدیث غربت سعدی رو میخونم بعدش و این آقا رضا قشنگ مغز من رو میترکونه، یعنی میتونم بعد از هرجملش چشمام رو ببندم و دوباره باز کنم و در این فاصله ی باز و بسته شدن ، زمان انتزاعی میشود و چه ها که نمیشود . همون طاقت خاموشی و نه میل سخن داری و نه میل سخن داری
.
یعنی آن آهنگ با این کتاب یک کاری با من میکنند در این دوشنبه ای که من بیخیال دلتنگی میشوم . قطعن هر تجربه ای به جا اتفاق میفتد و تاویلش بستگی به کِرم یا کَرَمِ مفعول دارد امما به واقع اینکه آدمها کاملن مختارند که تاویلها دست خودشان باشد ، برای من مساله ی جبر و اختیار را دارد حل میکند . یعنی این تاویلها خیلی خفن استها .. اما این صدا راستتر میگوید الان منو : نه میل سخن داری ، نه میل سخن داری ... من را خفه میکند . وارد جزییات نمیشوم . امما چقدر جزییات گفتنی دارمها .آخرش نفهمیدم این کلام که انقدر قویست پس چرا ضعیف است و انقدر جا به جا سوتی میدهد ... مثل تجربه ی همزمان این کتاب و این صدا در این دوشنبه ی اسفندی . که یک دوشنبه ی خالی نیست . مثلن دوشنبه ی هفته ی پیش نیست که امتحانها و این داستانها انتظار بکشند . آدم بعضی وقتها از دید روانشناسی نگاه میکند ، بعد از دید دو دو تا چهارتا ، بعد از دید جامعه ای نگاه میکند . بعد کللن نگاه نمیکند . بعد اینها که چند سال جمع میشود ، مثلن میتواند از دید حدیث غربت هم نگاه کند . بعد آنجایش که از غربت زمانی و مکانی مینویسد ، من انگار خودم را میخوانم
.
من انگار خودم را میخوانم ، حالا به زبان حدیث غربتی ، بعد او به زبان حدیث پیامبری بخواند ، بعد مینشینیم و حرف میزنیم راجع به حدیث ، اما حدیث پیامبر کجا و حدیث غربت کجا ، به کار نمیاد ، بعد دوباره این میگه یک عمر نمیدیدیم در خویش چه ها داریم . وای
من بیخیال حدیث اکرم پیامبر میشوم
. آدم وقتی در غربت است ، باید از غربت حدیث کند
من گیجم . حالا یا از دیوار یا زمین یا حدیث یا شراب ، چه فرقی دارد . شبب
خیر
که نه میل سخن دارم و نه میل سخن دارم و همهمه و زمزمه
.
یاد بگیر ساده ترین چیز ها را
!
برای آنان که بخواهند یاد بگیرند،
هرگز دیر نیست.
الفبا را یاد بگیر!کافی نیست ; اما
آن را یاد بگیر! مگذار دلسردت کنند!
دست به کار شو !تو همه چیز را باید بدانی
تو باید رهبری را به دست گیری.
.
.
ای آن که در تبعیدی،یاد بگیر!
ای آن که در زندانی،یاد بگیر!
ای زنی که در خانه نشسته یی،یاد بگیر!
ای انسان شصت ساله ، یاد بگیر!
تو باید رهبری را بدست گیری.
.
.
ای آن که بی خانمانی ، در پی درس و مدرسه باش!
ای آن که در سرما می لرزی ، چیزی بیاموز!
ای آن که گرسنگی می کشی، کتابی به دست گیر!این،خود سلاحی است.
تو باید رهبری را بدست گیری.
.
.
ای دوست،از پرسیدن شرم مکن!
مگذار که با زور ، پذیرنده ات کنند.
خود به دنبالش بگرد!
آن چه را که خود نیاموخته یی
انگار کن که نمی دانی.
صورت حسابت را خودت جمع بزن!
این تویی ک ه باید بپردازی اش
روی هر رقمی انگشت بذار
و بپرس:این،برای چیست؟
تو باید رهبری را بدست گیری.
.
برتولت برشت
زبان ، چکش است و پیچ گوشتی نیست چون اول چیزها میخ است و پیچ نیست ولی بعدترچیزها پیچ میشود و دیگر میخ نیست و پس لزوم پیچ گوشتی الزامیست .ولی پیچ گوشتی پس چیست وقتی امروز دیگر میخی در کار نیست و نیاز به پیچ گوشتی ضروریست
.
مغازه ها بد فرم نون و گوشت و کوفت میفروشند و پیچهای بیچاره ، بی چاره ماندند و... به حق که جای پیچ گوشتی فروشی خالیست
...
و پیچهای بیچاره به بهانه ی یافتن چاره ، دور خود میپیچند تا شاید خود کفا و بی ابزار سفت بپیچند .ولی دنیای مکانیک خود کفایی را حالیش نیست .ابزار ، مغهوم غریبیست
...
دوستت دارمها را نگه میداری برای روز مبادا،
دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را…
این جملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی!
باید آدمش پیدا شود!
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!
سِنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکردهای و روی هم تلنبار شدهاند!
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمیتوانی با خودت بِکشیاش…
شروع میکنی به خرج کردنشان!
توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی
توی رقص اگر پابهپایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد
در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خندهات انداخت و اگر منظرههای قشنگ را نشانت داد
برای یکی یک دوستت دارم خرج میکنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ میشود خرج میکنی! یک چقدر زیبایی یک با من میمانی؟
بعد میبینی آدمها فاصله میگیرند متهمت میکنند به هیزی… به مخزدن به اعتماد آدمها!
سواستفاده کردن به پیری و معرکهگیری…
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچهشان لبریز شود آنوقت حال امروز تو را میفهمند بدون اینکه تو را به یاد بیاورند
غریب است دوست داشتن.
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...
و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش میگیریم هر چه او عاشقتر، ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتر، ما بی رحم تر.
تقصیر از ما نیست؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شدهاند
دکتر شریعتی
az Neda
be Ma
از این نمایشنامه ها ، که دخترک عاشق پسرک است ولی پسرک نیست ، بعد ، دخترک چون دخترک است و پسرک نیست و نرمهای اجتماعی حاکم به او میگوید از همه ی ابعاد دخترک باش و پسرک نباش از هیچ بعد ، مجبور است نقش بازی کند و پسرک را که میبیند بگوید سلام خوب هستین و خیلی خشک دست بدهد . ولی به اجزای صورتش که دقت کنی ، غدده ی تیروییدش اگر شال گردن دورش نباشد تکان میخورد و چشمهایش کمی بیشتر از عادی دستپاچه میشوند . گاهی هم دققت لازم نیست ، کللن اعضا و جوارحش تکان میخورند. بعد دنیاهای مجززا شکل میگیرد ، دخترک با توههمهای خودش و در عشق خودش و حال خودش ، روزها و شاید ماهها را نمیشمارد و پسرک که نمیداند یا اصلن نمیخواهد که بداند یا اصلن فرکانس دانستنش فرق دارد (یا اصلن چون من پسرک نبوده ام هیچوقت نمیتوانم سناریوهای آنطرفی را دقیق بگویم )هیچی نمیفهمد .
و این هیچی پسرک مساوی تقریبن خیلی چیزهای دخترک است
.
بعد دخترک هربار که من را میبیند چشمهایش را سیاه میکند و لپهایش را صورتی میکند و انکار میکند که عشق چیزیست که میخوردش و انگار میخواهد پنهان کندش و میگوید نیست و میگوید تمام شده است
.
بعد دخترک راه خودش را میکشد و میرود و پسرک هم زندگی خودش رامیرود و اصلن نمیداند و حدس هم نمیزند که دنیای کسی بوده است و شاید هم هست
.
بعد دخترک را که در یک غروب پاییزی میبینم ، دو سال بعد . شروع میکند از دوست پسر جدیدش و اینکه چقدر بزرگ است و چقدر خوب است و چقدر شوهر خوبی میتواند باشد و دخترک نزدیک سی سالش است و باید به فکر باشد و دارد چین و چروک میگیرد و این داستانها و اینکه تهش آدمها باید تصمیم منطقی بگیرند و عشق را بسازند و این حرفها
و از کِرم روزگار
حال پسرک معشوق را میپرسم ، فلش بک بدجور برراقی میزند و میگوید نه ، تمام شده است و هیچی نیست و بیشعور بود و نفهمید و عمرم تلف شد و حیف حس و حیف نان و این حرفها ....ولی ... خودم دخترکم
.
به همین ترتیب ، داستانها نقل نمیشوند ، شنونده ها نمیشنوند و آدمها کنجکاو نیستند که بدانند که در واقع فرای تمام این قراردادهای خسته کننده ی اجتماعی ، واقعیت واقعیت آدمها و عشقها چیز دیگریست
...
دوربین دیجیتال کنن
.
آسمان ابری و یک عالمه آواز
.
دلمشغولیهای غیر تخمی دخترانه را یا باید با ساز زد یا باید کشید یا باید نوشت یا باید خفه کرد . دلمشغولیهای تخمی و غیر تخمی پسرانه را هم باید گفت
زلزله که میآید زنده میشود روزی که رفته بودیم جاده کرج کباب بخوریم ، برگشتیم خانه ، تمام لیوانها شکسته بود روی زمین .از مردم پرسیدیم . فهمیدیم زلزله شده. مادر و خواهرش غیب بودند . خوابم نبرد . صبح زنگ زد و . گفت مادر و خواهر در غفلت افتادن سنگی از زلزله روی ماشین در جاده مردند
.
به همین سادگی
...
زلزله که میآید ، بم زنده میشود
.
خاک و غم و مویه
.
ناله و مویه و جیغ
.
زنده میشود
...
زنده میشود
..
زلزله که میآید زنده میشود کلاس آز فیزیک دوی دانشگاه و دوستی که از بم بود و 20 نفر نزدیکانش رفتند و دیگر هیچوقت
...
و زنده میشود دختری که هیچکسش نمانده بود و روی تخت بیمارستان کتاب سرباز دلاور میخواند و گفتم خوبی؟ گفت خوبم .. و من یکهو دیدم چقدر خوشبختم که همه کسم هستند
..
جغرافیای پدرسگ چقدر آدمها را از هم دور کرد
.
با زبان و نژاد
...
آدم پدرسگ چه کرد
...
میجنگد سر لاشه ی بی ارزش سگی مرده
..
بعد ، اتفاق که میافتد ، برای روزنامه تسلیتی میفرستیم ، آهی و اشکی و چند روز بعدش باز لاشه پرستی
...
چقدر پدرسگیم
..
چقدر شبیهیم
...
پیوست : پدر و سگ هر دو ایهام دارند .. ا
...<Photo 3>
Knowledge is not as great as belief at all Like:
when you know nothing is veryy serious and when you believe nothing is veryy serious
when you know you should enjoy and when you believe you should enjoy
when you know you should not expect and when you believe you should not expect
when you know you should not think that much and when you believe you should not think that much
when you know you should pass easily and when you believe you should pass easily
when you know feelings should not stop you and when you believe feelings should not stop you
when you know you can be great and when you believe you can be great
when you know interpretation is not absolute and when you believe interpretation is not absolute
when you know everyone is herself and when you believe everyone is herself
when you know life is life and when you believe life is life
Believes sometimes are originated from knowledge.
But
Believes are the basics made everyone livable not knowledge
And anyone helps any one else in modification process of " knowledge to believes effectively", is lovable.
This is the approach I found how great can love" LOVE".
با تشکر از خداوند که مذهب آفرید
.
با تشکر از راس هرم جمهوری اسلامی عزیزم ، مقام معظم رهبری ، که با رفتارها و پیامهای دلنشین واژه ی مشروعیت را برایم اثبات کردند
.
با تشکر از عدالت
.
با تشکر از دموکراسی
.
با تشکر از امیدهای به دیوار خورده
.
با تشکر از شفافیت اوضاع ، سلامت اوضاع و صحت اوضاع
.
با تشکر از محصولی که صدق صادق بودنش چه محصولات که به جیبش نزده
.
با تشکر از اقوام کرد و لر ، که واژه ی تعصب و غیرت را برای من تهرانی بی در و پیکر معنا کردند
.
با تشکر از معنای اکثریت
.
با تشکر از فریاد
.
با تشکر از امید
.
با تشکر از کروبی لر و موسوی ترک
.
با تشکر از تمام احساسات متناقض
.
با تشکر از اکثریت ملت ایران
.
با تشکر از مناظره های هیجان انگیز
.
با تشکر از گوگولی عزیزم که به من حقیر افتخار داد 4 سال دیگر به عنوان نماینده ی " ملت" ایران پاسخگوی
غربیان در بلاد غرب باشم
.
با تشکر از تمام نخبگان فعال در سلولهای ایران عزیزم
.
با تشکر از جامعه شناسان و آگاهی رسانان
.
با تشکر از خودم و سایر مغزهای با پتانسیلی که به فکر فرار هستند
.
با تشکر از تمام لحظاتی که به عشق واقعیتی مثلن وطن از پوشش نرمال حیوانوارمان بیرون میآییم و جز مطلبات شخصی ، عشقی بزرگتر و وسیعتر طلبیدیم و خفه شدیم
.
با تشکر از جوانیم که اینگونه میگذرد
.
با تشکر از این جمله که هر مطالباتی بهایی دارد
.
کللن ، با تشکر
من گناهی نکردم
که سال 63 در اثر عشق ورزی مامان و بابام به دنیا اومدم
و تو ادبیات و فرهنگ ایران بزرگ شدم
و خدابیامرز پدربزرگ برام اونقدر قشنگ حافظ میخواند
و تو بهبوهه ی اینکه عشق چیه و چی نیست جوونی
موازی فهمیدن سکس و فیلمای پورنو ، عرفان ناب مولانا و عطار مبهوتم کرد
و نصف بیشتر دوستای خوبمو با مهاجرتشون به اینور و اونور از دست دادم
و اسممو گذاشتن نسل سوخته
و یه عالمه کارای هیجان انگیزو به خاطر پارادوکسای تربیتی جمهوری اسلامی ایران انجام ندادم
و هی امیدوار بودم که خوب میشه و نشد
و نفهمیدم اگه دین خوب بود ، پس چرا بد شد ، اگه بده ، پس چرا غالب شد
و هی دکتر حسابی و مصدق دیدم و به ایرانی بودنم افتخار کردم
و دکتر حسین بر شاهکار دیدم و افتخار کردم
به اسمم ، آتوسا ، افتخار کردم
به بابای وطن پرست فوق العادم افتخار کردم
اما
سیستم دینامیک بود
باید فعل افتخار کردن میومد تو زمان حال ساده صرف میشد ، حال استمراری هم
به تمام پارادوکسام ، آسیبای اجتماعی اعتراض کردم
فایده نداشت
جوابی نشد
صبر کردیم
از 18 تا 22
....
بزرگ شدم انگار
نزدیکه دیروز ، کنکور 81
رتبه 595
امیرکبیر
هیجده سالم هم کمتر بود
رفتم با هزار تا امید و آرزو
زیر پوست شهر
آدما
قدرت
جمهوری
اسلامی
جمهوری اسلامی ایران
ظرفیتم کم بود ، تحملش دیگه سخت بود
با تموم چیزایی که دیدم و شنیدم
همش گفتنی نیست
گفتم میرم
با شعار : هرکجا هستم باشم ، آسمان مال من است سهراب
حالا قارچهای غربت میرویند که برویند ، چه اهمیت
میشه ها
اما همیشه نمیشه
رویش قارچهای غربت ، بلاخره، اهمیتشو پیدا کرد
پارادوکس
...
امید
...
اونروز که ساعت 7 صبح چشمامو باز کردم
و تلویزیون گفت
ملت شهید پرور جمهوری اسلامی ، حماسه آفریدن و احمدی نژاد رو انتخاب کردن
پارادوکس اوج گرفت
اگه ملت شهیدپرور اونه ، پس ما کی ایم؟
اگه ماایم ، پس اونا چین؟
پارادوکسو به بابا هم گفتم ، بیچاره خودشم بعد این همه زندگی پر شرافت تناقض گرفته بود
سعی کردم
نشد
بازم سعی میکنم
قمر در عقرب نمیشه
اما یه روزنه امید لازمه
که بشه افتخار کردنو صرف فعل حال استمراریش کنم
اما میدونم
از سنگ نیستم
یه آدمم
که دلش یه کورسو حداقل امید میخواد
که برگرده
و همه ی علمایی که از غرب توسعه یافته یاد گرفته ، تو کشور مردم چشم و ابرو سیاه در حال توسعه ی خودش اجرا کنه
بابام گفت
همیشه میگه
زندگی پر از هنر و ظرافته
اگه قرار بود سوئدی وار زندگی کنی ، تو سوئد به دنیا میومدی
اگه قرار بود برنگردی ایران
اسمت میشد ملیکا
نه
آتوسا
من دلم برا یکی تنگ شده بود
بعد کللی به یادش بودم
بعد دیروز توی واگن قطار
من این سر واگن بودم
خیلی شلوغ بود
بعد داشتم کتاب میخوندم
بعد سرم رو آوردم بالا یه لحظه
نگاهم افتاد ته واگن
بعد
از وسط همه ی آدما و شلوغیا
دیدمش نشسته بود
بعد منو نگاه کرد
بعد من کتابمو ادامه دادم
بعد ایستگاه بعدی پیاده شدیم
بعد من ندیدمش دیگه
اصولن نمیدونم
اصلن بود اونجا یا نه
ولی من
دیدمش
خدا بود
به واقع ، امروز ، برف ، کافی شاپ ، میخوانیم و مینویسیم
این از راههای ارضای جنسی مغز من است
.
یک دوستی دارم
خیلی خنده است
در اوج استرس حرف بزنم باهاش
میرسم به دره ی استرس
.
پریروز دو ساعتی گپ زدیم
میگفت پسرها دو تا ژنراتور دارند ، یکی مغزشان و یکی توی شورتشان
که ژنراتور مغز ، محرک اصلیست
و ژنراتور شورتی محرک فرعی ، برای وقتی ژنراتور مغز خاموش است
گفتم
شواهد نشان میدهد
جای اصلی و فرعی فرق داردها .
گفت همون دیگه ، خدارند سیمکشی اشتباه کرده .
ژنراتور فرعی ، اصلی شده و برعکس
حالا نه که بخواهم بگویم موافقم .
بیشتر خوشم آمد از گفته اش
آتش به جانم زد سرعت
به قول نامجو
سرعت این سه سال و نیم
عجیب سرعت بود
پناهم
توالت فرنگی بود
که هرچقدر اشک ریختم ذره ای هم پر نشد
تا
اشکی برایم باقی نماند
همه چیز ، نسبیست
حتا پر و خالی
از اون بعد که به قضیه نگاه کنم
این منگنه ی تخمی این روزها
قاعدتن خروجی غیر تخمی میده
اینجوری سعی میکنم قبل امتحانی به خودم حسابی روحیه بدم
خوداییشم قوی شدم دیگه
در حد گرگ قصه ی بزبز قندی
این فردا رو اگه بتونم هیچ خبری نخونم به خودم جایزه میدم
مثل امروز
رفتم برا خودم شکلات قلبی بزرگ خریدم از 8 دلار شده بود یه دلار
در واقع
عالیه ها
آدم تا وقتی زندست تنها نیست
همیشه خودش با خودش میتونه تشکیل یه کاپل عالی بدن
با زمون راه برو دختر
وقتشه
داره وقتش میشه
و من
این روزها
کللن
مومورم
میتونم
شخصیت ومپایری که تو هالووین درست کردم رو درک کنم این روزها
دلم میخواد دنیا رو گاز بگیرم
چشمان پفی
آینه
من
خسته
گه
بالش خیس
خودم را ناز میکنم
خودم را میبوسم
من و آینه
به هم میخندیم
به نظرم فقط تو یه قصه
بی سانسور میتونم همه کار کنم
و
قضاوت آدما به تخمدانم نباشه
.
حداقل تا وقتی همه ی آدمایی که باهاشون میپلکم به این شدت محافظه کار و با سیاستن
.
پس
قصه مینویسم
هاها
یکی نگرفت دستمو
هدایتم کنه
من سر به راهم
ریاضیو ادامه دادم
اگه نه
اون نوشته های 84 نباید استپ میشد
اون نوشتنا
و اون احساس کردنا
نباید
که امروز
همه ی حسسامو حواله بدم به تخمدانم
و گراف کالرینگ ادامه بدم
نمیدونم
گاهیم آدم واقعن نمیدونه چی درسته چی غلطه
یعنی واقعیتشو بگم
من کاملن نمیدونم
اما برا حفظ زندگی اجتماعی چاره ای نیست
باید با جماعت همراهی کرد
ولی باید اعتراف کنم که من اون زیر میرا
خودمو ادامه میدم
...
در پی جو ناشی از خواندن مطالب قدیمی وبلاگ نوجوانم
:D
وقتی آدمای اطراف اونقدرا جذابیت ندارن
دوست دارم بنویسم
یا حیوونا رو نوازش کنم
یا شهرام ناظری آواز بخونه
من شراب بریزم
بیرونو نگاه کنم
اون بخونه
منم بنوشم
بعد شال و کلاه کنم
برم توی این زیرزمین وست مونت
بشینم نیم ساعتی به این آقاهه که ساکس میزنه گوش کنم
وسطشم مردمو نگاه کنم
بیشترش زمین رو نگاه کنم
نمیدونم تو ناخودآگاهم چیا داره میگذره
اما اثرش اینه که
دمای بدنم مدتیه پایین اومده
بالا هم میره ، لحظه ایه
دوباره میاد پایین
حوصله ندارم به چیزی فکر کنم
یا چیزیو جدی بگیرم
همینجوری خوبه گشاد گشاد
شایدم دلم تنگ شده
محبت مامانوار میخوام
بی دریغ
بی انتظار
بی گفتگو
.
مامان خودش شاید فهمید حتا ازین راه دور
چون بعدش بهم زنگ زد
گفت دلش برام تنگ شده
منم بغضم گرفت
گفتم دل منم برات تنگ شده
گفت به بچه ها گفتم بچم اونجام تنهاست
وقت امتحاناشه
.
گفتم خراب نکنم این همه سال خودمو لوس نکردم
حالا اصلن وقتش نیست
ولی راست میگفت
درسام سختن این دفعه واقعن
بعد از این آدما که زنگ میزنن میگن میگذره خوب میشه
بدم میاد
حوصلم سر رفته
یه حرف جدیدی چیزی چرا کسی نمیزنه
حتا شب سال نو
باز نشستن دارن از گل گلدون شکسته میخونن
اه
حالم بد میشه از حسرت خوردن و غم
برا همین دمام پایینه
حرف جدید خیلی وقته مستقیم نشنیدم
تو کتابا خوندم
نشنیدم
ندیدم
.
دمام پایینه
یه چیز خونم اومده پایین
فیس بوک را بستم
وبلاگ را باز کردم
رفتم توی آینه به خودم نگاه کردم
انگار
با دخترک بیست ساله ی شاکی 6 سال پیش هیچ فرقی نکردم
پیر نشدم
احساس خوبی بود
شادی
لبخند
برق چشم
سبکی
دلم یه دل سیر زندگی بی سبک سنگین میخواد
همون جا وزن کنم
همونجا اعلام کنم
آرزومه این
نشخوار نکنم
تو ذهنم
دلم
سرم
کلام رو
احساس رو
نظر رو
نقد رو
قشنگ آرزومه این
که راحت باشم
خودم باشم
به همون راحتی که به دنیا اومدم
به همون راحتی که قراره بمیرم
صدای باد ، از لای پنجره ای که باز نیست ، دستور بیدارباش میدهد . خوابم میآید . خوابم نمیبرد . تنبلتر از آنم که از زیر پتو بیایم بیرون . مخصوصن با این مه زمستانی ، ساعت هشت صبح ،انگار هنوز سه نصفه شب است . طبق عادت طاق باز و دستها زیر سر ، روی سقف دنبال چیزی میگردم .ستاره ای ، گوسفندی ، چیزی که بشود شمرد وگرنه که خواب در چشم ترم میشکند . روی سقف سفید ، گوسفندها را به چرا میبرم . دلیل خاصی ندارد . برای من از دید کلان آدمها دو دسته اند : خودم ، بقیه . از دید غیر کلان هم هرکسی یک دسته است. این تضاد شیرین ، سه سالی میشود که تار تنیده دورم ، ولم نمیکند . باهاش راه میروم ، میخوابم ، غذا میخورم ، سوار مترو میشوم
،
زندگی میکنم ، با آدمها دوست میشوم
.
حالا اینکه استادی بیاید تز تجزیه بدهد و بگوید از دید کلان آدمها سه دسته اند : خودم ، دیگری ، بقیه و من بخواهم تصورش کنم چون درس اجباریست و باید امتحانش را پس بدهم ، خیلی سخت است . کللن ، آدم اینرسی دارد . اول ، تزها را نمیپذیرد . بعد دو حالت ممکن است پیش بیاید :یکی اینکه بعدن هم نپذیرد . حالا ممکن است بعدنتر بپذیرد که باز با این نسبیت زمان جزو گروه بعدن میپذیرد میشود .یکی دیگر اینکه بعدن بپذیرد . حالا این بعدن بپذیرد را میشود با کاتالیزور آورد جلو ، میشود هم گذاشت بعدن خودش بیاید جلو . به هرحال ، زمان گاهی انتزاعیست . مثلن من یکبار با یکی از دوستهایم بودم و 20 تا آهنگ گذاشته بودیم بخواند و چون به بعدن فکر نمیکردم اصلن نفهمیدم چطوری بیست تا آهنگ تمام شد ، بعدن یکبار دیگر که داشتم راجع به نسبیت زمان با یکی حرف میزدم و من گفتم زمان انتزاعیست و او گفت از کجا
میدانی ؟ ، چون تجربه ی من را نمیفهمید نشد توضیحش بدهم
و او هم نفهمید من چقدر درست به نظر خودم میدانم زمان انتزاعیست . چندبار دیگر هم اینطوری شد . که یکچیزی شد ، که من فهمیدم و بقیه نفهمیدند . فکر کنم همین چندبار انقدر قوی بود ، که ایده ی دوتایی را گذاشت توی دامنم : من ، بقیه . بعد باهاش زندگی کردم ، آنقدر که آدمها نزدیک بودند و نبودند چون من بودم و بقیه . حالا این بقیه ، خودشان هرکدام یک دسته اند ، ولی در مجموع بقیه اند . حالا اینکه استاد میگوید من ، دیگری ، بقیه ،هم گونه ایست شاید درست باشد ولی با من ارتباط برقرار نمیکند . مثلن من کمی میفهمم اناالحق یعنی چه ، ولی وقتی تز بشود من ، دیگری ، بقیه ، اناالحق کمتر میشود . حالا تازه ، من باید از این بقیه هم رد شوم که اناالحق خالص شود . آن هم شاید یکی دو ربع قرن لازم داشته باشد . ولی این تز استاد همچنان علامت سوال است ، من ، دیگری ، بقیه . البته من معتقدم این دیگری ، گاهی ساخته ی ذهنی میشود . مثلن خیلی از این رابطه هایی که آدمها فکر میکنند دوتاییند و خیلی خوشحالند و اینها ، به نظر من ساختگی است . چون آدمها ، هنوز متوجه ارزش من نشدند ، میروند یک دیگری ساختگی میآورند بعد میگویند تز ما : من ، دیگری بقیه است . ولی این کاملن با آن من ، دیگری ، بقیه ای که استاد به من میگوید به نظرم فرق دارد . با اینکه هردویش را میگوییم من ، دیگری ، بقیه و خیلیها هم میگویند یکیست ، ولی چون به نظرم از دید کلانم دو تا درک داریم : من ، بقیه ، پس یکی نیست ولی کلمه ها میگویند یکیست . با اینحال ، کلمه ها خیلی ناقصند ولی از آن طرف هم خیلی کاملند ، دقیقن به نظرم همینجا بود که قبله ام را از کعبه گرداندم نسبیت چون اینطوری بهتر بود ، به جای چرخش من دور کعبه ، نسبیت از همه طرف دورم میچرخد . و دقیقن شاید همین قبله ، تز من و بقیه را کاشت توی من . همیشه ، شکهای درست حسابی زندگیم ، از چرای گوسفندها چشمه میگیرد و از یک استادی که یک گوشه ی دنیا یکهو تنه میزند به کل جهان بینیم . ما آدمها ، خیلی روی هم تاثیر داریم . این را من واقعن میدانم . بقیه نمیدانند . چون من میبینم که نمیدانند .یک دوستی داشتم ، میگفت هیچچیزی مثل تجربه های شخصی آدم درست نیست . او فکر کردم خیلی راست میگوید . ولی باز هم نسبیست . چون بعضی وقتها آدم اشتباه میکند . اشتباه هم نسبیست . دقیقن به خاطر همین نسبیت است که من میگویم من ، بقیه و نمیفهمم چطور استاد میگوید من ، دیگری ، بقیه
.
.
حزن زنانگی را نوشاندی به قلم
کتابش کردی
لطیف، ملایم
بدون قاب اصالت وزن
بدون قاب اصالت پیچیدگی
رگهای آبی را شعر کردی
کلاغی که پرید را شعر کردی
زن عابر زنبیل به دست را شعر کردی
که ورق بزنم
در لحظه های اوج و حضیض دخترکانه گیم
که ورقم بزند
...
عشق زنانگی را پوشاندی به کلام
رقاصش کردی
شاد ، بی پروا ، زیبا
بدون قاب باید و نباید
به جفت گیری گلها اندیشیدی
بدون قاب سیاست
روانی عشق را نامه کردی
خط به خط
دل دادی
به عشق
قلم دادی
زندگی دادی
به عشق
در قرن بیست و یک
...
ایمانت را
نه به فصل گرم
نه به پایان
که وصیت نامه ی آغاز فصل سرد کردی
و باقی گذاشتی
به زیبایی
که بخوانم
سطر به سطر
که بلند بخوانم
که بخوانیم
که بخوانند
...
تنها صدا نبود که ماند
واژه هایت ماند
چشمهایت ماند
و نمای خندان سیگار به دستت
که
معشوقه ی دیوار من است
من دارم ایمان میارم که هر چیزی سر جاشه ، اونجور که باید باشه ، تا واژه هایی مثل شور و عشق و دلتنگی از نوع غیر کس شعرش معنا پیدا کنه .
من کم کم دارم لبخند میزنم به همه ی چیزایی که یه روزی فکر میکردم شت شت شت که اینجوریه .
و تو منو به وجد میاری ، دستم رو به نوشتن ، چشام رو به برق و قلبم رو به هیجانات دخترانه ی کودکانه .
من دارم میبینم که خوشبختی نه خیلی سفت ، ولی خب ، بغلم کرده .
بقیه رو کاری ندارم .
ولی تو ، همیشه باش :)
دلم برات تنگ شده
نامه ای مینویسم پس .
خییام معاصر من .
کوک میزند دلم بی وقفه
خواب را با قهوه
....
هیچکس نفهمید
....
یه سری چیزا هست که به یه سری کسا میشه گفت که اون یه سری چیزا رو " تجربش" کرده باشن .
یه سری طرز فکرا هست که میشه با یه سری کسایی گفت که بتونن اون یه سری طرز فکرا رو ، فکر کنن .
یه سری احساسا هست که به یه سری کسایی میشه داشت که نتونن اون احساسا رو حس کنن امما یه سری احساسا هست که به یه سری کسایی میشه داشت که بتونن اون احساسا رو حس کنن .
یه سری چیزا هست که ارادی پیش میاد .
یه سری چیزا هست که غیر ارادی پیش میاد .
امما یه سری چیزا هست که همیشه هست مثلن قانون کارما .
من امروز
که تو آینه نگام کردم
دیدم چقدر بزرگ شدم
و این بزرگی
ناراحتم نکرد
!
بدنم خاموش شد
یک روز کامل
لرز
سر درد
بیحسی
خواب
بعدش
همش خوب شد
این چی بود ؟
نمیدونم .
اگه بخوام جزیی تر بنویسم
اینکه
برای بیان لحظه هام
رسمن نیاز به یه ابزار جدیدی دارم به صورت خیلی جددی
که هنوز کشف نکردم
اون میتونه بیشتر
تار باشه
یا سه تار
یا گیتار
یا ساکسیفون
ازین پیانوم خیری ندیدم
یه چیز قابل حمل میخوام
مثل یکی ازینایی که این بالا نوشتم
یا یه دوربین حرفه ای
یا مثلن رقص
یا همش
یه چیزی میخوام
که نه حرفه
نه از جنس کلمه
اینروزامو دوست دارم .
خودمم تو این روزام خیلی دوست دارم .
ایران
سوئد ، ترکیه ، امارات ، فرانسه ، سوئیس ، آلمان ، انگلیس ، ایتالیا ، اسپانیا ، هلند
کانادا .
دوستش دارم این لیستو .
حقیقتن دریافت اولین حقوق خارجی ، خیلی کیف داد .
حیف که عزیزان مادر و پدر و ساراو آرش و دوستها نبودند که شادیم را با شکمشان تقسیم کنم !
خداییش من آدم خوش شانسیم .
کوفتی بازی درنیارم حقیقتن .
اوناییم که اسمشو شاید آدم بتونه بذاره ناکامی ، بعدنترا میشه تعبیرش کرد به شانس خوب !
من عاشق این نسبیتم . لامصصب درستترین مفهومی بوده که تاحالا تو زندگیم مطلقن درست بوده :!
یا این فرم ... من به جایی میرسد یا نمیرسد .
به هرحال ، هرکسی منحصر به فرد خودش است .
تقلید ، روی من هیچوقت اثر نکرد لعنتی .
ادامه میدهیم !
پیوست ١ : من ، اصولن آدم خوش شانسی بوده ام جز در یک مورد بسیار شخصی که کسی نتوانست کاریش کند ! این یک مورد هم اگر حل شود ، تمام شهر را شیرینی میدهم !
....
به نظرم لازم است در بعضی شرایط برای خودم نامه بنویسم یا برای خودم کادو بخرم . ام پی تری پلیرم گم شده . باید پولهایم را جمع کنم برای تولدم یک آیپاد بخرم .
.....
از فردا باید خدمت مقدسو شروع کنم به مدت یک ماه آموزشی فعلن تا ببینم بعدش میشه معاف کنم یا نه. شوخی موخی در کار نیست . اگر انقدر مرد بودم وسطش و نپیچوندم ، قبل از کادوی تولد ، یک کادوی دیگه هم برام میخرم .
.....
به گمونم باید خودم ، خودمو بفرستم خدمت مقدس . اینجوری نمیشه .
اینو صبح فهمیدم که دیدم تو آینه صورتم پر از جوش شده و اصلن نفهمیده بودم . عصر که خواستم برم مهمونی دانشجوهای جدید ، دیدم لوازم آرایشامو حتی نمیدونم کجاست ، انگار هنوز از تو چمدون درنیومده . موزیک اتاقم یا دکلمه های خسرو شکیبایی و پرویز پرستوییه ، یا آهنگ سریال گل پامچال !
امروز صبحم که با این خانوم کانادایی مدیتیشن با صدادرمانی کردیم ، صدام غمزده و خسته میزد بیرون از حنجرم . دلم سوخت برا خودم .
یه ماه گذشته ، پر از بالا پایینی بود . هفته ی گذشته که کللن چِت کرده بودم ، واقعن کار مفیدی صورت نگرفت . باید بیام ازین وضع بیرون . امما با زبون خوش و اینا حالیم نشد .
باید به خودم سخت بگیرم وگرنه اینطوری روزا داره میسوزه .
باید مامان و بابا و دلسوز و یار شفیق و اینای خودم باشم فعلن ، چاره ای نیست .
خودمو ناز و نوازش کنم ، برنامه ریزی کنم ، به اجرای برنامه ریزی نظارت کنم و مهمترینش اینکه اون وسط نزنم خراب کنم همه چیزو باز با چِت زدن .
تا حالا انقدر دلم برا خودم نسوخته بود !
حضرت فرمود :
| تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد | وجود نازکت آزرده گزند مباد | |
| سلامت همه آفاق در سلامت توست | به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد | |
| جمال صورت و معنی ز امن صحت توست | که ظاهرت دژم و باطنت نژند مباد | |
| در این چمن چو درآید خزان به یغمایی | رهش به سرو سهی قامت بلند مباد | |
| در آن بساط که حسن تو جلوه آغازد | مجال طعنه بدبین و بدپسند مباد | |
| هر آن که روی چو ماهت به چشم بد بیند | بر آتش تو بجز جان او سپند مباد | |
| شفا ز گفته شکرفشان حافظ جوی | که حاجتت به علاج گلاب و قند مباد |
واقعیت ، از حقیقت دور و گم شد
که نه فالهای حافظ
نه کمک لام
نه حس ششم
کمک نکرد
شماره ی قرنها که بالا میرود فرق واقعیت با حقیقت هم بزرگ تر میشود
یادم میرود گاهی قرن چندم است
این قرن مدرن تکنولوژی 21 را هی یادم میرود .
باید قاب بگیرم یک 21 بزرگ را در اتاق جدید آینده کنار پرچم ایران
کنار بیت های مورد علاقه ام و یک نقشه ی بزرگ زمین ،
یا شاید کره اش را آویزان کنم به سقفم
که شبها وقت خواب
هیجان زمین و گردیش را هم یادم نرود
بعد چند تا جام و اینها بگذارم کنار کتابهای بهینه سازی حمل و نقل
سر و کله بزنم گاهی و گاهی نزنم با این انسانها و این تضادها
یک ساز هم لازم دارم
خیلی کارها دارم هنوز
روحم باید بزرگ شود
آرامش باید قورتم بدهد
دستهایم باید کلی بهتر بنوازد و بنویسد
چشمهایم باید بیشتر ببیند
قلبم باید عشقهای متناسب قرنی را بچشد شاید
هنوز باید تجربه پیرم کند
کسی چه میداند
شاید دهها سال دیگر آتوسا فالاچی ای چیزی شدم
!
باید برات بنویسم .
تقدیمیت کنم با یه روسری گل گلی با دستبند سبزت که جا مونده رو دستم .
.....
| بیا بیا دلدار من دلدار من درآ درآ در کار من در کار من |
تویی تویی گلزار من گلزار من بگو بگو اسرار من اسرار من |
|
| بیا بیا درویش من درویش من مرو مرو از پیش من از پیش من |
|
تویی تویی هم کیش من هم کیش من تویی تویی هم خویش من هم خویش من |
| هر جا روم با من روی با من روی هر منزلی محرم شوی محرم شوی |
روز و شبم مونس تویی مونس تویی دام مرا خوش آهوی خوش آهوی |
|
| ای شمع من بس روشنی بس روشنی در خانهام چون روزنی چون روزنی |
تیر بلا چون دررسد چون دررسد هم اسپری هم جوشنی هم جوشنی |
|
| صبر مرا برهم زدی برهم زدی عقل مرا رهزن شدی رهزن شدی |
دل را کجا پنهان کنم در دلبری تو بیحدی تو بیحدی |
|
| ای فخر من سلطان من سلطان من فرمان ده و خاقان من خاقان من |
چون سوی من میلی کنی میلی کنی روشن شود چشمان من چشمان من |
|
| هر جا تویی جنت بود جنت بود هر جا روی رحمت بود رحمت بود |
چون سایهها در چاشتگه فتح و ظفر پیشت دود پیشت دود |
|
| فضل خدا همراه تو همراه تو امن و امان خرگاه تو خرگاه تو |
بخشایش و حفظ خدا حفظ خدا پیوسته در درگاه تو درگاه تو |
مدتهاست دلم غروب میخواهد که با تو بروم بنشینم تماشایش کنم . ولی اینروزها ، نه ابرها میگذارند خورشید را ببینم ، نه تو اینجایی.
-
مامان رفت ، سارا رفت ، آرش رفت ، من هم میروم خب ، عرض اقیانوس اطلس ولی خیلی زیاد است . از روی نقشه که نگاهش کردم ، دلم گرفت .
-
دلم برایت تنگ میشود . حیف که مهندسی وار دارم عمل میکنم . . این یک ماه هم میگذرد ، یعنی حدود هفتصد و خورده ای ساعت . قاعدتن شب گودبای پارتی یک خداحافظی میکنم با تو هم مثل بقیه . توی جشمهایت هم نگاه میکنم . دو حالت دارد : یا عین قبل نمیفهمی ، یا میفهمی و به روی خودت نمیآوری . ولی به نظر من خیلی باهوشی . ولی به اصل عدم قطعیت هایزنبرگ هم اعتقاد دارم نیز . بعدش تو هم قاعدتن بغلم میکنی ، میگی خداحافظ ، عین بقیه . بعد هم من مجبورم عین بقیه باهات روبوسی کنم . بعد هم تو میروی خانه . عین بقیه . بعد هم من قاعدتن میگم حیفه غرور . اگه میتونستم ، اولش چند تا مشت میزدم بهت ، بعد حرفامو میگفتم ، بعدشم تا صبح ماچت میکردم . ولی تو خری . من این یکبار ولی مهندسی وار عمل نمیکنم . ازتم هیچی نمیخوام . فقط میخوام تو چشمات زل بزنم ، دهنمم باز کنم ، هرچی میخواد بگه ، بگه . من میخوام خودمو خیلی دوست داشته باشم دیگه . برونریزی کنم . چند روز پیشا که زنگ زدم به " شین" که باهاش برم بیرون بعد شیش ماه که اینجا نبودم ، گفت که نمیتونه بیاد . گفتم چرا ؟ گفت که نمیخواد ناراحتم کنه . فکر کردم مامان مریضش طوریش شده . گفت ام اس گرفته . بعد من قطع کردم بعد چند کلمه . چند روز بعدش بهش زنگ زدم . گفتش که باید تا آخر عمر آمپول بزنه یه روز درمیون شین 25 ساله . از علایم مریضیشم گفت . فردا ناهار میخوام با شین بریم بیرون . زندگی خیلی یهوییه . همینه که من میخوام خودمو سانسور نکنم دیگه . اگه قلبم دوست داره بهت بگه چقدر بزرگ توشی ، بذارم بگه . حالا تو هرچی میخوای فکر کن ،قاعده و قانون و غرور هرچیه ، برا قلب من فرقی نمیکنه .
-

به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی،
به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند،
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر بردهی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی،
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی،
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی،
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر میکنند،
دوری کنی …
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیات
ورای مصلحتاندیشی بروی …
امروز زندگی را آغاز کن
امروز مخاطره کن
امروز کاری کن
نگذار که به آرامی بمیری
شادی را فراموش نکن
دونه های انار
وقتی زیر دندون له ِله میشن
وقتی تموم ابهت قرمزی قبل مرگشون رو
میریزن به پای لذت بی کم و کاست مَلَسیشون ...
نیمه های پرتقال
وقتی زیر غرغرهای الکترونیکی دشمن
بی خصمانه ، بی لابه سر تعظیم فرود میارن ...
زمین ، وقتی بی تموم انارا و پرتقالا چیز خاصی از وزنش کم نمیشه
و رنگ عشق ، همچنان ، چیزیه بین نارنجی و قرمزی انار و پرتقال
کلاغها وقتی از جد من تا من بی وقفه قار میخونن و من میگم غر میخونن
و گنجیشکا فقط تو چند روز نفس کشیدنشون نماد چستی و چابکی من میشن
و خود ِ خود ِ دوست داشتن بیشتر کیفیت پرهای کلاغای دویست ساله رو میگیره تا تازگی گنجیشکای تازه از تخم در اومده ...
شاعرا اغلب غمها رو شاهکارتر از شادیا میخونن
آدما اکثرن مصیبتا رو سخت تر از هیجانها زندگی میکنن
دوستا معمولن قدر همو با جداییها بهتر میدونن ...
انار و پرتقال و کلاغ و گنجیشک همش بهانس
میخواستم بگم دیگه ازم نپرس حقیقت چیه
که زندگی یکسره تعبیره ...
قضاوت آدمها به نظرم
ساده ترین و احمقانه ترین کار دنیاست
با یک< اگر ، آنگاه>
موجودیتی با بینهایت متغیر را
برچسب میزنیم .
خود افشایی میکنم خودم را
این همه درس و دکترا باید ،
فایده ای فرای دودوتای عاقلانه ی ریاضی بدهد
به جای کفشهای اسپریت ، پاهایم را عریان میگذارم
پولهایم را جمع میکنم
پولهای دکترای مهندسی عاقلانه ام را جمع میکنم
و روز راندوو
به جای فرش قرمز و آئودی آ هشت و عطر انوی گوچی
برایت
یک دشت گل می خرم ، پهن میکنم
که رنگ و عطرش ، چشمهایت را براق تر کند و قلبت را گشادتر
قبل از اینکه
در آغوشم بگیری
.
به مهناز ...
معشوق همیشه پابرجاست .
تکرار نمیشود همه چیز .
عشق سودای شبانست که درازست و قلندر پیدا .
د ... د ... داری میری ؟
و ... و ... وایسا منم بیام .
س ... س... سیب دوست داری ؟
ت ... ت ... توت فرنگی رو عشقه .
ت ... ت ... توت فرنگی رو عشقه .
د ... د ... دستتو خب بده بهم ...
ا ...ا ... آزادی خوبه ، ولی ..
ر...ر... رنگارنگی خیلی دوست دارم
م ... م ... مرا یار ، مرا غار ، مرا عشق جگرخوار ..
..
زندگی رو سعی کردم ساده بازیش کنم .
ولی سخت شد وقتی اومدی ..
هرچی خواستم بهت بگم " د..و..س..ت..ت..د..ا..ر..م "
نمیدونم چرا نشد .
تصمیممو گرفتم
آخه کسی نگفت عزیزم
تو رو سننه
.
بشین راضی باش
بتمرگ راضی باش عزیزم
تصمیممو گرفتم
فقط برا راضی شدن حس کنجکاوی جوششیم
ترازو نگفت
کدوم طرف سنگینتره
و من
عین یه عالمه جاهای مهم دیگه
هی واسه خودم تصمیم میگیرم
هی تجربه میگیرم
عین انتخاب رشته ی کنکور که مسخره بود
هی آدم نمیشم
دیروز
داشتم میدیدم از دخترونگیم فاصله گرفتم
پشت کردم به خیلی چیزا
که خیلی چیزای دیگه کنم
که نفهمیدم
این خیلی چیزا بهتره
یا اون خیلی چیزا
اما به هرحال
زمان و مکان
دو تا بعد غالب زندگیمونه
که چه بگیم نیست ، چه بگیم هست
،
هست .
همکاری کن ، همکاری کن .
من میشم پیانو ، انگشتاتو روم فشار بده .
میشم گیتار ، بهم چنگ بزن.
میشم سه تار ، زخمه بزن.
میشم ساکسیفون ، فوتم کن ، بادم کن .دم مسیحایی بده .
من از بوی سیگار و قلیون ، خسته شدم .
میشم دفتر نقاشی فیلی ، خط خطیم کن ، با مداد سیاه ، مداد رنگی ، پاستل .
میشم بوم ، با رنگ و روغن رنگم کن .
میشم کاغذ گلاسه ، روم خط بنویس .شعر بنویس .
آویزونم کن به دیوار اتاقت .
تماشام کن .
نگام کن .
میشم چوب ، خراطی کن ، مطاشه گری کن ، بتراش .
گِل میشم ، باهام مجسمه درست کن . شکلم بده ، هرجور که دوست داشتی . هرجور که خواستی .
میشم جام ، پرم کن ، بنوش .
میشم کتاب . بخون . صفحه صفحمو . پا ورقیامو . مقدمو . فهرستمو . هممو .
میشم سی دی . بچپونم تو لپ تاپت .
گوشم کن . باهام برقص . باهام بغض کن . باهام بخون .
من میخوام ، باهم هنرمند شیم .
همکاری کن . همکاری کن .
این مولانا چه میکنه با من
.
این ادبیاتش چه میکنه با من
.
چه رزونانسی ایجاد کرده این حضرت بین من و عشق به این زبان فارسی
.
زنده باد این رزونانس
.
١٣٨١-تهران-ایران :وقتی در دانشگاه نبودم ، پشت به هرچی صدای گاو و زنگوله و خورشید و بهار و گل ، درس و درس کردم که برم دانشگاه .
١٣٨٨-لوزان-سوییس : الان که در دانشگاهم ، دوست دارم پشت کنم به هرچی درس و درس و برم دنبال صدای گاو و زنگوله و خورشید و بهار .
نتیجه : عدم تجربه ، موجب مرض است .

سرم بین دستهایم گیر کرده بود و داریوش میخواند
ساعت ۶ بود
بعد شد ٩
و من انتزاع زمان رو به چشم دیدم ....

در این مدت ، هرچقدر موسیقی و شعر عاشقانه خواندم و دیدم ، کتاب خواندم ، دیدم نمیشود نوشتش این عشق لعنتی را ..
فقط توانستم با خواندن نامه های شاملو به آیدا ، با شعرهای فروغ ، با مثنوی مولانا ، با غزلیات حافظ ، با ضیافت عشق افلاطون ، با داستان شیخ صنعان و سیمرغهای عطار ، با بالاپایینهای سازها و تصنیفها و ترانه های ایرانی ،با دکلمه های قنبری و شکیبایی و نفیسی ،
باتمام سوناتها و ترانه های غربی و شرقی و شمالی و جنوبی که شنیدم ،
با مراجعه به خودِ خودم ، لحظه هایی که بی هیچ سیاست و فکر و اما و اگری ، رفتار و نگاه و حس جاری میشود ..
بفهمم ، انقدر لعنتیست که نمیشود نوشتش ..
Sometimes we are in
Sometimes we are out
Sometimes we are in between
Wherever we are
We want to discover
When we are in :romantic poems , stories , ... and moments are created
When we are out :scientific explanations and crisises will come
And when in between , we are in between
Between, has a wide range
from in until out is called between
These nights, I have time after university
to do something else that worths at least for myself
It is years I am escaping from .
Books, movies, experiences, people around..
The most complicated concept
Many friends I saw, those are friends ,those are married, those are complicated, those say love me, those I felt I like, everything
I believe nothing is as true and as reliable as direct feelings
but all my individual and social life time
these days force me in trying to draw a conclusion about love from all aspects I know
I do not want to write it i my notebook cause I want other's comments
I think I will write it in a few days
دقیقن هدف زندگی رو که بذارم گذران روزهای حال ، با یک نگاه دزدکی به آینده و گهگاهی هم نگاهی دزدکی تر به گذشته ، برآیندش میشود این روزهای خوب امروز .
این روزهای خوب امروز ، این سفرها ، این بودنها .. آرزوهای روزهای دیروز ، محقق میشوند و توی دست و قلبم میلغزند .
و این ، خود خود خوشبختیست ..
٢٩ دی ٨٧


دوست دارم
وقتی خواستم بمیرم
جایی بالاتر از الانم باشم
:
درونم گرمتر و نرمتر و گیجتر و راضیتر
چشمهایم کنجکاوتر و بیناتر
لبهایم خندان ( مامان تذکر داده که زیادی نیشم باز است ، پس صفت تفضیلی به کار نمیبرم !)
سرم پر از آرزوهای دور و نزدیکتر
کمی شمرده تر و آرام تر حرف بزنم
کمی افراط در خوشحالیهایم کمرنگتر باشد
یعنی معقولتر باشم
قلبم به طور منظم تاپ تاپ بزند
مامان و بابا و آرش و سارا به همین خوبی باشند و حتی بهتر
حسرت نخورم (که یعنی این روزهای غلطهای خواستنیم را بکنم)
و دوستهایی انقدر خوب ، همچنان بودنشان را برایم صرف فعل کنند
و زندگی رنگین کمان بوده باشد
و آرزوی دنیاگردیم را تا جای ممکن برآورده باشم
و به مقدار کافی از می و ساقی و اقسام درجه ی سوپر اعلای این قسم بهره جسته باشم
و آدمهای خوبتر بیشتر دیده باشم
و آدمهای تاثیرگذارتر هم ، نیز
و خیلی بیشتر دانسته باشم
و ضعفهای امروزیم همه برطرف شده باشند
و قدمهایم محکمتر باشد
و تعصبهایم تا صفر نزدیک شده باشد
و قضاوت نکنم
و بیشتر دوست داشته باشم
درونم گرمتر و نرمتر و گیجتر و راضیتر
.....
ای عزیز جانم ، مرسی از تمام این لحظه های خوب ، هرچند هم فانی باشند شاید .
...
دلم نوشتن اساسی میخواهد . لذا شاید دوران تز را در پایان بشود با دو رساله ی اساسی پایان برد :
رساله ای در باب مهندسی و رساله ای در باب چیزی بسیار راستتر و عمیقتر از مهندسی محض !
خدا نیست این نزدیکیها
که بودنم را تبریکش بگویم
و در گوشش چند کلمه ای هم نجوا بزنم
قابلیتهای اثرگذاری
و زندگی اجتماعی آدمها ، چقدر متاثر از این قابلیتهای تاثیرگذاریهاست
و این مهمترین چکیده ی ٣۶۵ روز گذشته ام بود
با یک عالمه خرده چیز دیگر ..
دوستانی بهتر از آب روان و چیزی که همین نزدیکیست ، لای این شببوها ...
روزایی که دوست دارم زندگیو
آدما عالین
من عالیم
انرژیم میریزه رو زمین
عالین
رضایت
،
رضایت ...
در این نقطه از زمان
من
با تمام ضعفهایم مواجه شده
و
تازه از ضربت سیلی اومده بیرون
.
من بسیار متفکره این روزا
.
دخترک بیچاره
گم شد و گم شد
و بعد تظاهر کرد که پیدا شده
و سعی کرد
سرش را گرم کند
به پیدا شده هایش
که بقیه ی آدمها نگرانش نشوند
دخترک بیچاره رفت تیمارستان و خواند و دید
دخترک بیچاره فیلم دید : دیوانه ای از قفس پرید و این جک نیکلسون شاهکار
دخترک بیچاره به وضوح دید و تفحص کرد ! عمیق ! خیلیها را
چقدر همه دیوانگی دارند و مریضی دارند
و چقدر همه متظاهرند
و این همه ، خود دخترک بیچاره را هم شامل میشد
و دخترک بیچاره اینها را
به هیچکس نگفت
چون همه فکر میکردند دخترک بیچاره ، دیوانه شده
دخترک بیچاره ، سعی کرد خودش را منحرف کند
و موضوع تزش را برای 6 ماه کار روی بهینه سازی سیستمهای حمل و نقل بردارد
و در عین حال
فکر کند
6 ماه ، برای چه چیزی ... و در عین حال دوست داشته باشد ...
و دچار تناقض با تمام آنچه یاد گرفته باید دوست داشته باشد ، بشود
و دخترک بیچاره
یکهو دید
انسان گریز شده
و از همه ی این بازهای ..ونی بدش میآید
و از تمام لبخند زدنهای ..ونی هم بدش میآید
و از تمام این همه ی آدمهای ..ونی هم بدش میآید
و یکهو دید
دخترک بیچاره ی رویا پرداز شاداب
غرق بد آمدن و حال نکردن با وقایع شده
و غرق چیزی شده که خودش نمیداند چیست
و این شروع یا شاید هم وسط فاجعه بود
.
و دخترک بیچاره دید
سالهاست که خودش را دارد منحرف میکند
و اینبار تصمیم گرفت خودش را منحرف نکند
و با هرچه خوشش است ، خوش باشد
نه با هرچه باید یا نباید خوش باشد
دخترک بیچاره ، یعنی دخترک بی چاره
یعنی دخترکی که همه چیز را خودش ساخت
وقتی خدا گم بود
یا شاید
دخترک بی چاره
کور بود
شروع روز .. بدو بدو ... خاک تو سرم ! باز داره تولدم میشه !
٢۴ سال .. شوخی نیستا ! دارم فکر میکنم دو هفته ی دیگه ، میشه ٣۶۵ روز از تولد پارسال که گذشته .. عمرن باورم بشه . زمان انتزاعی پدر سگ!
.
خلوت میکنم با خودم .. عین حس بیگانه ی کامو .. بیگانه . این من ، چقدر با اون من خانومه مقبول درس خونه باهوشه متمرکز فرق داره ! بیگانه با خویش کدومه ؟ خویش کدومه اصلن ؟ ... خلوت نمیکنم با خودم .. جنبه ندارم !
.
دارم کش میام . کش خیلی مفهوم سختیه ها .
.
عاشق وقتاییم که چک میکنم از خونه اتوبوس ٩:۵٧ دقیقه میاد . بعد من ، ٩:۵۵ میپرم سر کفشام و میدوم .. اتوبوسو میگیرم . بدو بدو . عالیه !
.
من نیشم خیلی وقتا باز میشه . بعد باز میمونه . ولی هیچ پایی ندارم . غر اینجا به وفور یافت میشه و دپرشن ایضن و عدم درک خفنیه این لحظه ها ... راستشو بگم ؟ ... خیلی وقته دلم برا یه دوست مثل خودم تنگ شده !... برا همین ، اون مفاهیم مثل خودمو ، تنهایی با خودم تقسیم میکنم ! ما دوتاییم . یکی من ، یکی من توی آینه ، با یه عالمه شادیو جوونی که موج میزنه .
.
برلین فوق العاده بود . خاک تو سر تموم تعصبایی که کردن تو مخمون . آلمانیا خوب و بد دارن . مثل ایرانیا . داشتم فکر میکردم ، اصلن مگه میشه گفت ایرانیا کللن چه جورین ؟ مثلن یه دختر تیپیکال ایرانی چیه یا کیه ؟ نه .. ما خیلی نژاد پرستیم . هممونو میگما . و متاسفانه این قضیه کور کنندس . من یکی از بهترین دوستایی که داشتم آلمانی بوده . میتونم بگم خوش قلبترین دختری که تا حالا دیدم ! ما خیلی بهمون یاد دادن متعصب نژاد پرست باشیم . خاک تو سرشون !
.
بدو بدو ی زندگی .. یه عالمش الکی . باورم نمیشه انقدر قشنگ از پس کارام تنهایی بر بیام . ماشالله دختر !
.
چقدر حرف دارم بنویسم . چقدر فارسیم گم شده ... نه .. چقدر نوشتنم گم شده ... زندگی باحالیه . از دید من البته . فرم حوصلم عوض شده . گذر .. گذر .. گذر .. گاهی وقتا ، وایسادن جایز نیست .. نمیدونم باید بنویسم زنده باد یا لعنت به این پاهای خستگی ناپذیر من !
.
مردا موجودای عجیبین
که هیچوقت تا حالا نشده خوب بشناسمشون
.
بعضی وقتا بهت ثابت میکنن مهمی
بیشتر وقتیه که ضعفاشون برات رو میشه
وقتی با همه ی سطح بالای اجتماعیشون
نیاز توشون موج میزنه
و این نیاز از عمیقترین بحثای زندگیه
که بعضی وقتا حس خوبی میده و بعضی وقتا حس بد
نیاز فقط سکس نیس
گاهی شبیه همون دایره ی سیلوراستاینه ..
که من هنوز تو مفهوم اون قطعه گم شده مورد دارم
اون نیازه که قطعه کمشدشون پر میشه و ایضن برعکس خوبه
اونی که نیازیه که اصیلن نیاز خودشون پر شه ، بد
.
بعضی وقتا بهت احساس پوچی فلسفی میدن
وقتی انگار میخوان بگن همه ی توانشون و قدرتشون تو یه درازی فیزیکی قلنبه شده
و پوچی فلسفیش عمیقه !
.
بعضی وقتا مردا از بهترین دوستای دختر هم بهترن
چون
حسودیای اون شکلی عام دخترارو ندارن
و واقعن کمکت میکنن و من
عاشق وقتاییم که آدما بی انتظار به هم کمک میکنن ..عمق خود واقعیه زندگی
.
وقوع عشق ، آدمو میتونه از تفکر بی تعصب باز داره
و تفکر بی تعصب ، وقتی با خود جاری بودن زندگی همراه باشه خیلی دوستش دارمه
آدم میشناسه ناخودآگاهو و آگاهو نیمه آگاهشو
گرچه این روزها نیز گاهی قاط میزنم
اما این قاط خیلی پخته تر از قاطهای قدیمیه
من
خیلی خوشحالم
که زندگی اینجوریو تجربه کردم
و اگه بخوام با عینک خودم بگم حالمو
خیلی خوبه . میشه گفت برآیند خوشبختی و بدبختی تاکنون ، خوشبختی خوبی بوده .
زندگی زیبا نیست اونجوریام ،
بیشتر به نظرم
یه جزیره ی اسرار آمیزه
که میشه لذتشو برد حتی وقتی سخته
.

خدای انتزاعیم ، انتزاعی تر میشود ..
خدای انتزاعی ترم ، خیلی انتزاعی تر میشود ..
میخواهم بگیرمش ..
سر میخورد ..
مثل وقتی میخواهی با چنگال ، آب بخوری ...

Just
a deep breath

هفت روز هفته ها ... میآیند و میروند .. بستگی دارد مبدا را کجا بگذاری .. از دوشنبه تا یکشنبه ی بعد : اینجا .. از شنبه تا جمعه ی بعد آنجا .. اصلن .. بستگی دارد مبدا بگذاری یا نگذاری ... از این دوشنبه .. تا آن یکشنبه ..
این خوبه.
برای من ..
از فردا ..
دوشنبه .
به نام خدا ، شروع میکنم ...
...........

کره ی زمین
بی شک یکروز
وزن کج و معوجش را روی من پهن خواهد کرد و من ِ انسان ِ کوچک زیرش له خواهم شد
این خیلی واقعیتر از 2+2=4 و این حرفهاست
جایی وسط کوهی دشتی صحرایی سوئدی ایرانی آمریکایی جایی ..
مهم اینست که تا قبلش دل آدم خوش باشد
مثل کوچیکیهایی که جلوی تلویزیون منتظر دیدن نیلز و ممل و بامزی و مدرسه ی موشها میشستم
و دلم خوش بود
مثل 18 سالگی و دل خوشی رتبه ی سه رقمی و دانشگاه
مثل تمام نمودارهای تقدم و تاخری که این روزها هی میکشیم و میکشیم بلاخره به یکجایی ختم میشن
..............
ما داریم چی کار میکنیم دقیقن با خودمون ، با هم ؟ ...
.......

نچ .
حرف جدیدی ندارم .
اوناییشو که میخوام بگم که قبلنا گفتن .
اوناییشم که نمیخوام بگم که نمیخوام .
جل الخالق موجود پدرسگیه آدمیزاد .
این همه توانایی داره .
بعد میاد ...ه میزنه به دنیا .
من سعی میکنم ..هاشو نبینما
اما واقعیت اینه که
به صورت ملسی ...ه خورده شده .
حقیقتو ولی نمیدونم چیه هنوز .

یک
و او بود و من بودم و همه بودیم و بعضیها نبودند ولی بودند و بعضیها بودند ولی نبودند و او بود و همه بودیم ... اشتراک از این قشنگتر دیده بودی ؟ ...
دو
عرفان و مذهب و فلسفه و علم ... صوفی گری شرقی ... کلیسا و کنیسه و سقاخانه .. مسجدهای شیعی وسننی .. قرآن و تورات و انجیل و اوستا .. سقراط و افلاطون و ضیافت عشق تا ابوعلی سینا ، کانت ، شوپنهاور .. فیزیک و شیمی و ریاضی ... این همه وسیله ، این همه ابزار .. و هدف ؟ ... هدف ... سبحان الله .. سبحان الله ... خاک مقدس کجاست .. باید سجده کنم .. دیگر .. باید .. سجده کنم ..
سه
بارانی روزهای رمضان و سپتامبر و شهریور .. استکهلم .. تو ای پری کجایی ؟ که رخ نمینمایی ؟ ...
چهار
آسمانا چند گردی گردش عنصر ببین
آب مست و باد مست و خاک مست و نار مست
حال صورت این چنین و حال معنی خود مپرس
روح مست و عقل مست و خاک مست اسرار مست*
پنج
| در این جو دل چو دولاب خرابست | که هر سویی که گردد پیشش آبست |
شش
بارانی روزهای رمضان و سپتامبر و شهریور .. استکهلم ..

من غلام قمرم غیرقمر هیچ مگو
پیش من جز سخن و شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از این بی خبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت
سر بجنباند که بلی جز گل سر هیچ مگو
گفتم این روی فرشته است عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشته است و بشر هیچ مگو
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت می باش چنین زیر و زبر هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه پر نقش و خیال
خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو


| صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن | دور فلک درنگ ندارد شتاب کن | |
| زان پیشتر که عالم فانی شود خراب | ما را ز جام باده گلگون خراب کن | |
| خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد | گر برگ عیش میطلبی ترک خواب کن | |
| روزی که چرخ از گل ما کوزهها کند | زنهار کاسه سر ما پرشراب کن | |
| ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیم | با ما به جام باده صافی خطاب کن |
{حافظ}