مثل یه خواب بود .. سالی که گذشت ..مثل ۱۲ تا هفته بود به جای ۱۲ تا ماه ..همه چیز جدید شد و من فهمیدم چقدر میتونم راحت کلی خوشحال باشم .. قضیه های زندگیم کم نشد .. زیاد شد .. پیچیدگیاش ..فقط اینجوری بود که از دو طرف بی مرز بود .. ذهنم میفهمیدشون .. اما چرایی شو دیگه زیاد پیگیر نمیشد ...

آخیش ...

خیلی وقت بود ..یادم نیست درست چقدر ..فقط میدونم طولانی بود زمانی که طول کشید به اینی که الانم برسم .اونی که توم موج میزنه ..که دوسش دارم . خودمو !

مثل 12 تا هفته بود ...

فروردین ... اول عید سفره ی هفت سین .مامان میگفت سال دیگه نیستی یعنی ؟ ..گفتم اووووووووه مامان تا سال دیگه .. پذیرشم اومد .. ذوق مرگ ..خوشحال از ترک ایران ..توپ!نمیدونم چرا حس میکردم ایران حقمو خورده .بهم خیانت کرده . هنوزم دو تا دید دارم : تو مقیاس میکرو ..خیانتشو میپذیرم که کرده ..زیاد ! تو مقیاس ماکرو ..سیر تاریخه ..کاریش نمیشه کرد !

اردیبهشت ...دوستیای تازه ..یا قدیمی شاید .. نه ..تازه ! نمایشگاه کتاب ..کول کردن تاریخ تمدن ..کتاب ..سارا ..حرف .

خرداد درخواست ویزا .. فرمانیه .. سفارت سوئد ..رو فضا بودم ..این ویژگیمو دوست دارم که گاهی الکی الکی یه عالمه شادم !

تیر و انتظار .

مرداد و ویزا ..ذوق مرگ زیاد ..من درک نمیکردم غم بقیه رو .دوست نداشتم چسبیدن به یه سری چیزا رو .دوست نداشتم سپری عادات رو همش ..و فکر به یه عالمه دلتنگی . یه عالمه چیزای جدید میخواستم .دوست نداشتم سارا بغلم کنه ، که به دوری فکر کنم ، که گریم بگیره ! چه دلیلی داشت اصلن . عین برق گذشت همه چی . مهمونیا ،کافه فرانسوی ، نایب ، فرت فرت با سارا ، سپیده و قهراش که نمیتونستم درک کنم ، فامیلا ،یه عالمه کادو ، یه عالمه یادگاری .. خریدن مدرک .. مهندس شدم یعنی ؟! چه ساده ..از رویاهای کودکی تا امروز ..دنیا خیلی بامززس! شب آخر .. خداحافظی .. گریم نگرفت ! فقط یه ذره .تو بغل سارا . اونم چون خیلی با احساس بود .. زیادتر از حد من .. بقیش خوشحالی بود .. چه مهم بودم ! زنگ آیغون ..هی دم در ..هی کادو .. هی خداحافظی ! من تو خداحافظیام خوشحال بودم ! چه پست !سوئد ... یه عالمه طبیعت قشنگ ..یه عالمه پونه ..یه عالمه نیکو ..یه عالمه مارتین و مانیا .. پیک نیک ..دیوونه بازی.. دریاچه ..آرامش .. خفن بود خونه ی قبلی ..دندرید ...آدمای سوئدی ...دور از همه ی ایرانیا جز مانیا! حرف با سوئدیا .. از سیاست تا فلسفه ی زندگی .تا خوشی . من فهمیدم فقط : دوست دارم با کسی که خیلی دوسش دارم فارسی حرف بزنم !این خیلی فهم مهمی بود !

شهریور .. مامان ..بابا .۵ روز اینجا ..تفریح ..گردش ..پژمان ..پونه  .. دانشگاه ..شروع .. محیط ..زبان ..ادما ..قیافه ها .. عدم دنبال کردن یه رنگ/یه مد/یه شکل /تنوع .امنیت .نبودن نگاهای هیز .امنیت !اینو خفن دوست داشتم .

مهر تا آذر یادم میاد بیشتر کشف چیزای جدید .. یا نه .. انطباق! نمیدونم .. تفریح ..دوستای جدید ..خونه ی جدید . حلبی آباد : شیستا ! اما نه ..من کلی دوستای خوب دیدم .. ایرانی بازی شد .. خوب بود . بعد چند ماه ، یهو دورم پر ایرانی شد .خوبیای ایرانیا با خوبیای غربیا ... تلفیقشو زیاد دوست دارم ..شب یلدا ..آیدا .. بهار ..محمد .. موسیقی سنتی ...حافظ .. بعد مدتها نانای نونوی و قر دادن چه کیفی داد بهم ..خندیدیم .خوش گذشت ..

دی فصل امتحان بود و برگشت دوباره به ایران ..خوشال بودم . دلم تنگ شده بود !فرودگاه ..خوشحالی.انرژی..تخلیه ..توپ! زود گذشت . برگشتم!

بهمن و اسفندم تو مایه های مهر تا آذر بود ..عین برق گذشت ..فقط فهمیدم داره عید میشه ..هرچند هیچ حال و هواییش نبود ! عید ، ایران رو میخواد ..که اینجا نبود ! فقط روز آخر سال اون کلیسای قلب مقدس به من آرامش خوبی داد . روز خوبی بود !

۱ فروردین ۸۷ ...

سفره ی هفت سین ..کانال ۱ .آقا! سال شکوفایی یا نوآوری ..تو این مایه ها ..تلفنا نمیگرفت .. خطا مشغول .نشد بحرفم با کسی .رفتیم بیرون ! ورسای و سنت میشل ..روز و شب خوبی بود .. ۱ فروردین نویی بود ..مثل هرسال نبود .. تولد بابا بود ..کیک میک تو کار نبود ..هیجان چشم مامان و بابا هم ندیدم .دلم خفن برا آرش و سارا و دوستای دیگه تنگ شده بود .. ۱ فروردین امسالم هیچ ربطی به ایران نداشت ..چون اینجا ایران نبود ..پاریس بود ..یه جور دیگه بود .. دلتنگی بود ..اما تعلقی که باعث فراموشی طولانی مدت زمان حال بشه رو دوست ندارم ..خوب بود !هرچند دلتنگی بود .