آرزوهای کوچک که توی دستم لیز میخورند مثل ماهی ذوق مرگ میپرند توی حوض و شاد میشوند برآورده میشوند یکهو

بدون برنامه ریزی

آرزوهای کوچک مثل دیدن مورد علاقه ها ی دور

یا چشمهایی که دو بعدی نیستند یا سه بعدی نیستند یا 11 بعدیند یا زمان ممان ندارند

بعد من مینشینم روی شنها و توی چشمهای خورشید زل میزنم که یعنی خدایا بیا باهم برقصیم

شادی کنیم

من خوشحالم

و او میآید 

 حتا وقتی شب شهادت آن یکی بروم تا صبح 10 ساعت بتکانم خودم را او با من است 

خدای من 

خدای من

.

من های شدم بازاز این همه شادی کوچک

من گم شدم باز در زمان

هنوز عین یکسالگی که از خواباندن عروسکم نازی روی پاهایم ذوق میکردم از چیزهای کوچک ذوق میکنم و روانی میشوم

و خوشبختی جانی وار را حس میکنم

خیام بیا باهم برقصیم

من حوصله ندارم تن بدهم به بلند اندیشی و عاقبت اندیشی و اینها

بیا برقصیم

و برینیم به تمام این سیاستها و سیاست بازیها و محافظه کاریهای تخمی 

با صدای بلند

با این همه دی جی عالی توی دنیا 

به من چه آن دغدغه های تخمدانی