فوج فوج آدم همه جوره که از اینور میرن اونور، از اونور میان اینور، با یه چمدون، دو تا، سه تا، ده تا . بعضیاشون بچه هاشون چنبره زدن بیخ گلشون یا رو کولشون و  دستا و دهناشون همین طور مشغولن. بعضیاشون نشستن یه گوشه ای و زل زدن به یه گوشه ی دیگه ای و  دهناشون در حال استراحتن. بعضیاشون سوئدی حرف می زنن، بعضیاشون عربی، بعضیاشون هندی، بعضیاشونم نمی دونم، بعضیاشونم فارسی.

هفت ساعت وقت خوبیه که کتاب بخونم، که چرت بزنم، که یه چیزی بخورم، که آهنگ گوش کنم، که فیلم ببینم . هفت ساعت وقت خیلی خوبیه که برای اولین و شاید آخرین بار از بین یه عالم بزرگ و بچه راه برم  و یه عالم فریم عکس زنده که هر ثانیه تغییر شکل می دن رو ببینم و خیالاتم یه عالم قصه بسازن از این همه سوژه ای که همه با این همه فرق، در حال انتظارن. هفت ساعت وقت خیلی خوبیه که انتظار بکشم. نه اونقدر بلند که به شکایتم وا داره، نه اونقدر کوتاه که نفهمم انتظار چیه.

یه آقایی نشسته بود کنارم و داشت زندگی سراسر حل مساله است پوپر رو می خوند. یه نگاهی به تقویم کردم، یه نگاهی به خودم تو آینه و رژ لبم رو دقیق تر کشیدم رو لب های نیمه خشکم.