اول سلام . خب راستش منم هنوز نفهمیدم که چرا همیشه اول سلامه ! ولی وقتی فکر می کنم، میبینم چیز خوبیه ! یه جورایی بعضی وقتا برا شروع چتر نجاته ...
یه داستانی بود ، خیلی وقت بود تو سرم بود ، وقت کردی ، حوصلشم بود یه نگاه بهش بنداز...
" فقط 4 سالم بود . یه روز توی مهد کودک ، مربیمون گفت: امروز موضوع نقاشیتون عکس یه آدمه آدمی که دوست دارین همیشه مال خودتون باشه . من یه پسر خوشگل خندون مو طلایی کشیدم . اون موقع فکر میکردم فقط مو طلاییا قشنگن . ولی یه " دوست " اومد نقاشیشو بهم نشون داد . گفت : این منم ،اینم تو ! خودشو با یه کله ی 4 گوش کشیده بود . با 2 تا گوش گنده و یه لبخند قرمز . منم با 2 تا لپ قرمز و یه لبخند قرمز . دستامون تو دست هم بود ، یه گل قرمزم وسطش . نقاشیش یه خونه ام داشت با یه آسمون آبی که توش یه خورشید بود . خورشیده هم یه لبخند قرمز داشت . اصلا تو اون نقاشی همه چی می خندید ...
کم کم با هم یه جور خاصی دوست شدیم . راستش تو دلم ذوق میکردم که یه همچین دوستی دارم . یه بار بهم گفت : یه چیزی بگم ؟ گفتم : بگو . گفت : دوستت دارم تا همیشه! خندیدیم . خب ... همیشه طرفداریمو میکرد ،اسباب بازیاشو بهم میداد، بعضی روزا از خونشون برام گل میچید ، میاورد ، بعضی بچه ها حسودیشون میشد . ولی هیچ وقت هیچ کس برامون حرف در نیاورد ، هیچ وقتم این آدم بزرگای فضول کنجکاو نشدن که بدونن چرا فقط برا من گل میاره . آخه اونا انقدر احمقن که نمیدونن بعضی کوچولوها دوست داشتنو از خیلی بزرگا بهتر میفهمن . وقتی باهاش بودم خیلی حس قشنگی داشتم ، خیلی ...
از اون به بعد سر یه میز با هم نقاشی میکردیم، با هم بازی میکردیم ، خوراکیامونو نصف میکردیم . تو روز تولدم هم از همه بلندتر برام شعر خوند . بعدش بقیه ی بچه ها برای پوززنی اینکه کی صداش بلندتره ، هی بلندتر خوندن ! اون روز انقدر شعر " تولدت مبارک " رو برام بلند خوندن که هنوزم بعضی وقتا که بهش فکر میکنم صداش تو گوشم میپیچه ... اون موقعا مثل الان نبودم که هی تو ذهنم به حرفا شک کنم . به راست یا دروغشون ... انقدرم تشخیص راست برام سخت نبود . میدونی ! بزرگا تابلو دروغ میگن ولی کوچیکا تابلو راست میگن !... حرفاش از ته قلب کوچیکش بود ...
یه روزی که داشتم آسمونو نگاه میکردم ، یهو زد به سرم که اونور آسمون چیه ؟ خب اینورش که خورشیده ، پرنده هان ، ستاره هان ، ماییم ، ولی اونورش چی ؟ از بابام ،مامانم ،معلما، بچه ها پرسیدم ولی میگفتن : نمیدونیم . بعضی نفهماشونم یه دستی میکشیدن به سرم ، میگفتن کوچولو برو سر مامان بازیت ! چرت نگو ولی من چرت نمیگفتم به خدا بد جوری فکرمو مشغول کرده بود ...
یه روز سر نقاشی از " دوست " پرسیدم . گفت : خب ... شاید خدا اونجاست با فرشته ها ، شاید بزرگای بدجنس قایمش کردن برا خودشون تا ما نبینیمشون ، شایدم قصر سیندرلاس یا زیبای خفته یا سفید برفیه با 7 تا کوتوله یا ... . خوشم اومد . برا سوالم ارزش گذاشت . بهش فکر کرد . جواباشم قشنگ بود . ولی وقتی دید به هیچ جواب قطعی ای نمیرسیم ، گفت : قول بده هرکی زودتر فهمید به اون یکی بگه . اگه اونجا خوشگلتر از اینور بود، بریم اونجا ؟ گفتم : آره ! گفت : قول قول ؟ گفتم : قول قول قول ...گفتم : من کلاس اولم که تموم شد میرم یه عالمه از اون کتاب کلفتا که بابا مامانم میخونن میخونم حتما توش نوشته اونور چیه ؟ بعدشم پولامو جمع میکنم به یه خلبان مهربون میگم ببرتم اونور اگه قشنگتر بود میام توام میبرم ...
خندید و گفت : باشه !
یه مدت بعد باباش مرد . یه هفته نیومد مهد کودک . بعدشم که اومد، خیلی ناراحت بود . بهم گفت : بابام دیگه برنمیگرده ! مرده ! گذاشتنش زیر خاک ، هرچی گفتم نذارینش کرما میرن روش ، گوش نکردن ! من خیلی براش غصه خوردم ! ناراحت شدم . گفتم : چه جوری دلشون اومد بذارن بابای خوبتو کرما بخورن ؟ بعدش که با هم به عمق فاجعه فکر کردیم ، کلی گریه کردیم . اشکامون که تموم شد، بهش گفتم : اگه من یه روز مردم نذاری منو بذارن زیر خاکا ! من از کرما میترسم . گفت : باشه . بعد خندید و گفت : پس کجا بذاریمت ؟ یه کم فکر کردم . گفتم : خب ... بذارین تو تختم بمونم . همه ی عروسکامم بدین تو بغلم ، تا هیچ وقت تنها نباشم . اینجوری هم کرما ازم دورن ، هم که هروقت هرکی دلش برام تنگ شد، میتونه بیاد نگام کنه ! اون روز هنوز نمیدونستم تن همه ی آدما یه روز می گنده ، هیچ استثنایی هم نیست ... گفت : من از همه بیشتر میام نگات کنما ! خندیدیم . چقدر راحت و بی ترس راجب مردن حرف زدیم ...
یه بارم که من آبله مرغون شده بودم، 3 ،4 هفته مامانم نذاشت برم مهد کودک . وقتی ازش پرسیدم : چرا نمیذاری برم ؟ گفت: چون بقیه ی دوستاتم ازت می گیرن . من فکر کردم : چه مامان بدجنسی ! خب اگه بذاره برم هممون با هم آبله مرغون شیم قشنگه که ، میشیم یه مهد کودک پر از آدمای خال خالی . خب آخرشم چون مامان بود ،زورش بیشتر شد .تا خوب خوب نشدم نذاشت برم . وقتی برگشتم مهد کودک "دوست " بهم یه نقاشی داد . تو نقاشیه یه دختر بود با صورت دون دون با یه لبخند قرمز . یه پسره هم بود ولی نمیخندید . خورشیده تو آسمونش هم نمی خندید . اصلا تو اون نقاشی غیر از دختره همه اخمالو بودن . بهم گفت : این نقاشی رو نگه می داری ؟ گفتم : حتما . خندیدیم ...
دیگه انقدر بزرگ شده بودیم که میخواستیم بریم مدرسه . من اولا عاشق مدرسه بودم . فکر می کردم یه جور بهشت خیالیه . فکر می کردم خیلی چیزای قشنگی بهم یاد میدن ... اولش فکر میکردم که هممون با هم میریم یه مدرسه ولی بعد فهمیدم نه ... تو آدم بزرگا یه کلمه یی هست که بهش میگن جنسیت . خب ما که نمیتونستیم عوضش کنیم . همینی بود که بود ... روز آخر مهد کودک بود . مامانم اومده بود دنبالم . می خواستم برم . داشتم آخرین خداحافظی رو با بچه ها میکردم . همه شاد بودن، می خندیدن ولی "دوست" یه جور دیگه بود . نمی خندید . حس کردم باهام قهره . رفتم پیشش که باهاش خداحافظی کنم ، دستمو انداختم گردنش، یهو اشکش در اومد . فکر کردم کار بدی کردم . دستمو انداختم پایین و نگاش کردم . معلممون بغلش کرد و گفت : اه ! یعنی چی ؟ مرد که گریه نمیکنه ! خب خر بود دیگه !نمیدونست آرامش بعد از گریه مال آدماس فرق نداره مرد یا زنش ... آرومتر شد . گفتم : برا چی گریه ؟ خب ما هنوز جواب سوالمون مونده . قراره پولدار که شدیم ،با هم یه سر بریم اونور ، یادت رفته ؟ قول دادیما ! گفت : آره و خندید . وقتی خندید حس کردم چقدر خوشگله . خوشگلتر از همه ی پسرای مو طلایی ... اشکاشو پاک کردم و گفتم : بسه دیگه ! صدامم یه کم کلفت کردم ،یه چشمک بهش زدم و گفتم : مرد که گریه نمیکنه ! خندیدیم ... من رفتم یه مسافرت 2 ماهه بعدشم مدرسه . کلی آدم جدید اومد دورم . یه جورایی انگار فراموش شد ... تا یه روز توی کشوی میزم یه نقاشی پیدا کردم . همونی که بهم گفته بود نگهش دار ! اشکام ریختن رو نقاشی . تنها لبخند قرمز که مال دختره بود محو شد . اصلا همه ی رنگا قاطی شد . نقاشی زشت شد ...
کلاس اولم تموم شد . ولی جواب سوالم پیدا نشد . از کتابای کلفت مامان بابام هم اصلا سر در نیاوردم . هی بزرگ میشدم . خیلی چیزا یاد گرفتم . فیزیک، شیمی ، ریاضی ، تاریخ ، جغرافی ... ولی چه فایده سوالای اساسی ذهنمو این درسا و فرمولا که جواب نمیدن . میدونی اصلا شاید باید بیخیال شد . شاید این سوالا مال یه موجودای دیگست . آخه آدم بزرگا وقت ندارن به این چیزا فکر کنن . خب ... روشای ساختن بمب برای کشتن آدمای مخالفشون مهمتره که . تازه هیچ کدومشون هم لبخند قشنگ ندارن ... خیلی گریه داره . نمیدونم الان "دوست " کجاست . نمیدونم اونم به اون روزا فکر میکنه یا نه . نمیدونم قولشو یادش مونده یا ... من نمیخوام بزرگ شم ... آخه من میدونم همیشه چیه ... تازه ، از کرمام میترسم ... راستش از بزرگام بدم میاد ...