ابرها می بارند . اشکها می ریزند . نهرها می خشکند . حرفها می پوسند .
لاله ها میرویند . تاکها از تپش باغچه جان می گیرند .
برگ ها می رقصند . سرو ها از نفس تند نسیم سحری می لرزند .
برگ ها میریزند . دستها می لغزند . نامها می میرند . یادها می پوسند .
رنگ ها میخندند . چشم ها میگریند . و من اینجا تنها در سکوتی بی رمق
می لرزم ، می بارم ، می گریم
می لغزم ، می پوسم ، میمیرم و دوباره از نو
می خندم ، می رقصم ، جان می گیرم ...