هديه ي چندمين تولدم بود يادم نيست .

ولي از همان سال كتاب داستانهاي تخيلي را بستم ، و ديگر هيچ ننوشتم و دنبال پيچيدگي گشتم در همه چيز حتي در لذت نان و پنير صبحانه ام .

 

ديگر ديدن گونه ي گلگون دخترك 18 ساله ي روستايي كه ميخواست همسر بگيرد شادم نكرد و نه زني كه در آشپزخانه ميان ظرفهاي كثيف گم شد و نه عاشقانه هاي احمقانه اي كه معشوق را محدود به گل و پرنده ميكرد .

 

..........

 

کم کم ، همه چيز فراموش ميشود ،

مثل مرد قصه های مادربزرگ که وجود نداشت اما برای زنش گوزن شکار ميکرد .