يادم هست كه تو،  يه كتاب جلوت باز بود و هي ميخواندي . عينكت هم هميشه چشمت بود . ميگفتم انقدر چي ميخوني؟ ميگفتي ثواب داره . من هيچوقت جذبه اي از درون واقعيم نخواست بره سراغش ، اگر ميخواهي فكر كني خيلي پستم هم فكر كن ! ولي خوندنش نوعي انگيزه ميخواد و نوعي شيفتگي ...

امشب عينك نزدم ، فقط دلم گرفته بود ، آرزو كردم كاش الان يه آدمي بود كه اسمش همون حضرت عليت بود ، كه نميشنيدمش ، خودم ميديدمش ، خودش گفته حقيقتو آدما نميشنون بلكه ميبينن ... اون كتابتو ورداشتم ، احساس كردم اومد تو دستم انقدر دوستش دارم كه از ته دلم بوسش كردم . از تو اسماش خواستم ببينم واسه مني كه جزء "النساء" هستم چي گفته . خورد تو ذوقم . اونم همچين بد ! شايدم من نفهميدم . يه فرقايي هست بين آدماي قبلی با آدماي حالايي . وقتي ميگم اين چيزاشو قبول ندارم همچين چپ چپ نگاهم ميكني كه خود به خود سربه زير ميشه كله ام . امشب همه گريه ميكنن ، ميگن واسه همه داستان زندگی مينويسن . خوش به حالت . بهت حسوديم ميشه كه چقدر ثواب داري ، چقدر عينك ميزني ، چقدر عربي كه نميفهمي ميخوني ... من هميشه باهاش با زبون مادري حرف زدم ، يه جورايي نميخوام فكر كنم شخصيت اصلی اون کتاب ثوابه الانم مثل اون موقعا فكر ميكنه ، يه جورايي تصويرش تو ذهنم با اون چيزي كه تو اون كتابت نوشته فرق داره ، خيلي بزرگترو خوشگلتر از اونجاست ... هم خودش ، هم عليش ، هم شبش ... يه جورايی سرم سنگينه !