کاغذ رنگی نده به من ، آن اشتهای گاو اسپانیایی مانندم ته کشیده جان عزیز ... با کاغذها چه چیزها که نمیساختم ، همیشه آخرش همه ی اختراع مانندهایم را هدیه میدادم به تو ... امروزه اگر فکرهایم را بخوانی دیگر هدیه هایم را نمیگیری ... راستش را بگویم من هم فکرهایت را بخوانم دیگر به تو هدیه اش نمیدهم ... الان تمام کاغذهایم یا سیاهند یا سفید ... اختراع هم یادم رفته ... هی برای سقف اتاقم فانوس میسازم به انتظار روزی که مثل سیندرلا جادوگر بیاید و روشنشان کند ... نمیدانم ، شاید هم ازبی انگیزگیم میسازمشان . اصلا انتظار نمیکشم ... دیده ای مرا ... همه ی جمله هایم متناقض هم میشود ... اینطورست دیگر ، سخت نگیر ... اگر بنویسم خنده ات میگیرد ، گرچه ... مثل یک کاغذ که هی مچاله میشود ، باز میشود ، دوباره مچاله ... تسلسلش طولانی شده ... اینطورست دیگر ، اشتها ندارم ، بازش میکنم ولی ها ، سخت نگیر جان عزیز ...