کاش حوصلش سر نمی رفت . کاش اونم یه همزاد داشت . اما ... خب ...تنها بود دیگه . بلاخره هم حوصلش سر رفت .
یه نمایش اجرا کرد . نه ... اولش یه کار دیگه کرد ، اول رفت سراغ خاک بازی ، یهو بارون زد ، شد گل بازی ، بعدش با گلا شروع کرد عروسک ساختن . عروسکای زشت و قشنگ ، ناقص و کامل ، اوه ...خیلی بودن . بعدش که از گل بازی خسته شد ، نمایش راه انداخت ، با همون عروسکایی که ساخته بود . اون وقت من ، تو ، همه ی ما شدیم بازیگراش ، آخه ما همون عروسکا بودیم ! بعدش واسه ی ما یه عالمه کلمه تعریف کرد ، می خواست هرکدوم یه جور باشیم که یه وقت خستش نکنیم . نمایش خیلی بزرگی شد ، خیلی بزرگ ... اونقدر که من در مقابلش احساس می کردم کاملا " هیچم " ... اما اگه نمایشی قشنگ باشه ، کلی طرفدار پیدا می کنه ، کلی تماشاچی ، مگه نه ؟ ولی من که میگم نمایشش مسخره بود ، آخه جز خودش هیچ کس نیومد تماشاش کنه ... همه کاره بود ، نمایش نامه نویس ، کارگردان ، تماشاگر ، ... ، همه چی . کلی دستورم میداد . تو پسر میشی ، تو دختر ، تو کور شو ، تو کر شو ، تو یکی لال شو ، تو فلج شو ، تو فقیر شو ، تو گشنه شو ، تو بدبخت شو ، تو آشغال شو ، تو حیوون شو ، ... از اون ور تو یکی سالم باش ، تو پولدار ، تو ... باشه ، باشه ، باشه ... کی جرات داشت بگه نه ، همونی شو که اون میگه ، دیکتاتوری مطلق مطلق مطلق ! خب ، اما بعضیا خوب بازی نمی کنن ، باهاشون حال نمیکنه ، میگه : حالا که تو عرضه ی بازیگری نداری ، گمشو برو زیر خاک بخواب ، برو زیر دریا ، تو آتیش چه میدونم ، یه جورایی کل وجودتو از جلو چشمم دور کن ، یه جورایی بمیر ! این موقعا یادش میره که خودش بود که منو ساخت ، پس حالا چه جوری ازم بدش اومده ؟ اما مشکل اینه که آخرش همه ی ما عرضه نداریم ، آخرش هممونو میزنه ناکار میکنه .
یکی نبود ازش بپرسه آخه اگه وقت نداری ، مجبوری انقدر عروسکو یهویی بریزی وسط ، که خیلیاشونم از یادت برن ؟
اما نه ... کسی هست بپرسه ، کسی نیست جواب بده ... به درک ! چی کارت کنم ؟ جواب نده ، هر جور راحتی ...
اما بدترش اینه که فقط خودشو میبینه ، نمیبینه آدما به هم وابسته میشن ، به هم عادت می کنن ، چه میدونم ... هروقت از هرکی بدش اومد ، راحت از نمایش پرتش میکنه بیرون ، نه که خودش تنهاست ، میخواد همه مزه ی تنهاییو خوب بفهمن ... اصلا فکر نمیکنه که ...
همه تیپ عروسک میسازه ، هر چیم جلوتر میره ، انگار بدجنس تر میشه ، عروسک کوفتیا هی بیشتر میشن ، نقشاشونم هی پررنگ تر میشه ... اما من که نمایششو دوست ندارم . از همون اولم که منو به عنوان بازیگرش انتخاب کرد ، از همون اول که مامانم دیگه نتونست تحملم کنه ، از توی اون شیکم قشنگ راحتش انداختم بیرون ، گریه کردم ، خیلیم گریه کردم ، اصلا شروع زندگیم با اشک بود ، تو هم همین طور ... هممون همین طور ... اما دیدی بعضی وقتا " هیچ " چقدر قشنگ برات معنی میشه ؟ اون موقعم من " هیچ " چاره ای نداشتم جز اینکه بمونم و بازی کنم ...