ساعت شش صبح بود ... تا حالا شده از خواب بترسی ؟ حالا خوب است مامان زنگ نمیزند بپرسد کجایی . رودرواسی را هم کنار گذاشتم . هنوز هم میترسم بخوابم ... حالا میفهمم . زیر این پوست سرد و گرم این شهر . نه زیر این پوست گرم و سرد آدمها خیلی خبرهاست . ما هم که سهل انگاری محضیم جان تو . از آن اتیکیت ها که میچسبانیم روی کتابها تا گم نشندها . میچسبانیم به پیشانی این جماعت ، خودمان ، همه ... ساده ایم دیگر .

ساعت شش صبح هم گذشته . میترسم بخوابم . اینها که میگویی داستان زندگیت است ، نه ؟ باور نمیکنم رفیق . نمی آید شیشه کش هم باشی . مثبت تر میزنی . این غم مردمکهایت چقدر برایم راستین است . آشنا نیز ... آن ضبط لعنتی را هم روشن میکنی با این آهنگش مست ترم میکند : من به تو وقتی رسیدم /غیر یکرنگی ندیدم / کوله بار تو امید و زندگی بود / تو به من وقتی رسیدی / که ازم خیری ندیدی / واسه من طلوع عشق رو به غروب بود . این صدا مرا یاد دعاهای مریم مقدس می اندازد !

میگویم هر علتی ، معلولی دارد ، هر عملی ، عکس العملی در پی اش . نگران خودم شده ام . حالا خوب است نرفتم قانون بخوانم . آنهایی بودند که ازشان متنفر بودم هم . غیب شده اند . حالا دلم هی میسوزد . یا هی تبرئه میکند. یا هی دوست میدارد ، حس چهارمی نمی آید ، حس ششم دیگر پیشکش !

هفت صبح شده . چشمم هم عادت کرده که باز باشد و صبحانه بخورد و تابلوهای دیوانه کننده ی خواهر مرحومت را تفسیر کند و تو را ببیند که هنوز هم این شیشه های لعنتی را دود میکنی . این بی هویتی هم شورش را درآورده . اما من اگر جای تو بودمها ، صدبار بدترهایش را شاید ... با تو که مینشینم ایمان می آورم به زندگی ، به خدا ،  به قول سهراب حتی به سیب ! دیگر قرار شد چرا نپرسیم ، ولی تو چرا انقدر شکست میخوری و باز می ایستی . این جماعت دیوانه تو را که میبینند هزار حرف میگویند پشتت ها . ولشان کن زویا پیرزاد هم میگوید عادت میگوییم . کامو هم میگوید . همه میگویند جان تو . بعضیهایشان هستند فقط تا سرگرممان کنند ، حرص بدهند . نمیخواهم مقام والای انسان را رد کنمها . اما این شرط لازم و کافیست برای تحمل خیلی چیزها ...

آن سی دی را هدیه ام دادی . انقدر دلم تنگت شده که حالا صدایش را تا ته بلند میکنم : من به تو ... در اتاق باز میشود . برادر است . میگوید کمش کن این جوادو . باز اتیکیتها می آیند سراغم ... و تو جلوی صورتم که میگویی من عشق میخواهم . و من که این جستجوی فقیرانه ی تو را واهی میپرستم ، با لبخند مصنوعی میگویم درست میشود ، با این زندگی، تو تبرئه ای رفیق آن بالا بالاها . ان شاالله پیدا میشود !