مادیان و کرّه اش امروز به فکرم بردند . فردا اگر وقت شد برایت عاشقانه ای مینویسم . زمین تنگ نیستها . دل من تنگ است . همین است که حوصله ی هوایی شدن را ندارم . امشب باید خستگیها را بیرون کنم ، امشب قرار است طولانی باشد ، خیلی ، پیرهن گلدارم را تنم کنم و راه بیفتم . این همه سایه ی همراه ، پشت این چراغ قرمزها ، چه میدانم ، شاید یکیش تو بودی . چه میدانم . حال نوشتن هم ندارم .