هی ... هی ... هی ... تعریفت را نمیکنم رفیق ها ، ولی وقتی روزی از کوچه پس کوچه های کعبه برگشتم ، طعم تمشکهای آغشته به بوی کهنگی باطراوت کوچه پس کوچه های پرخاطره شهرمان  هرکسی را هوایی میکند ... تو خوب هوایی هستی رفیق ، این زمین چه جای ماندن ... فقط این چند خط حس نوشته ی زیبای زیر مال من نیست ها ، مال یک رفیق است ، یک رفیق .

......

اینجا نشسته ام و به دیوار نگاه می کنم؛ ای کاش که این دیوار به همراه دل خسته ی من ضجه می زد، مویه می کرد؛ راه رفتنم به سمت او را، که ای کاش می فهمیدمش، با آجر آجر تنش هموار می کرد؛ راهی که صدای تک تک شن های راهش را می شناسم، لیکن این نه راه خانه ی او که راه عزلت سرای دل غمگین من بود؛ می شناسمش، یا فکر می کنم که می شناسم؛ در میان دستان لطیفش بوسه های من مأوا دارد و در میان لب های گشوده او هزاران شعر نخواندنی، نگفتنی؛ بر روی دیوار خانه شان از نگاه محبت من صدها واژه نادیدنی محبت حک شده و هزار رهگذر از ندیدن و نخواندن آن عاشق شده اند؛ وقتی که مسیر کعبه را از کوچه پس کوچه های تهران می گذشتم و لمس عطر تن او تنها خواهش من بود

.

ترکیب چشم های او بود با اشک های من که آن همه روشنایی به روی در و دیوار اتاق غمگین من می زد؛ ترکیب بوسه او بود با لب های من که طعم تمشک های بیشه های شمال را به ذهن می آورد؛ ولی در آخر دل من در گوشه خود اشک می ریخت،‌ وقتی که سینه او به فکر رهایی از بار سنگینش پیش و پس می رفت؛ در اخر یاد او بود تماس دست من با چشم های غمگینم، با دیوارهای سرد و دلگیرم ...