خب نه دیگه ... بدجنسیه بگم همه بدن ... شاید خوب خوب نباشه ، اما خوب که هست ...تو خوب بودی ، شایدم خوب خوب ... به هر حال دوست داشتم ... میخوام بگم بعضی وقتا بعضی آدما میان تو زندگیت ، که وقتی رفتن تازه میفهمی عجب چیزی بودا ! منم یه دوستی دارم که تولد 20 سالگیشم تموم شد ، اولش بهش بگم : تولدت مبارک ، با آرزوی بهترین و قشنگترینا واسش ! خب از 14 سالگی ... دوم راهنمایی ... اون همه شیطونی ، اون همه اذیت ، اون همه خنده ، اون همه شادی ، پارک رفتنا ، رقصیدنا ، مدرسه ، درس ، کلاس زبان ، باشگاه ،... اوه ... چقدر ما باهم بودیم ، چقدر خاطره ، فکر کنم یکی از بهترین چیزایی که خدا داده خاطرس ، میتونی باهاش با یکی زندگی کنی وقتی وجودش پیشت نیست ! اما الان دیگه بزرگ شدی ، 20 سالت تموم شد ... خب اما تو رشتت ، دانشگاهت ، دوستات ،... همه چی عوض شد ، این زندگیم گاهی وقتا حسودی میکنه ، هستی ، اما اون روزا دیگه نیستن ، قبول داری که ؟ طوری نیست ، من که کارم شده قبول کردن ، اینم قبول ، اینم روش ... اما من از تو یه احساسایی دیدم که فکر میکردم فقط تعریف شدن تا بشه باهاشون داستانای قشنگ نوشت ... حس میکنم اون احساسا رو توی هیچ دوستای دیگم ندیدم ... شایدم واسه همینه که انقدر دوست داشتنی هستی ... من این نوشتمو واسه ی تو کفتم ، نمیدونم خوبه یا نه ، اما مال تو ... قبولش کن ...نمیدونم ، اما فکر کنم یه جورایی بشه آدما رو دسته بندی کرد ، بعضیا می سوزن واسه ی خودشون که من اسم اونارو میذارم شمع .  بعضیام می سوزن ، اما واسه ی یکی دیگه، که فکر کنم اونام یه جورایی اسمشون بشه پروانه.اما یه شمع تنهایی فقط یه شمعه ، خب یه پروانه ی تنهام فقط یه پروانس ، اما هروقت یه شمعی عاشق یه پروانه شه ، پروانه هه هم عاشق شمعه ، اونوقت یه دنیاها و احساسایی تعریف میشه که همینجوری اصلا نمیشه فهمید ... نمیدونم شانسه ، حکمته ، یا هر چیز دیگه ، اما هر از گاهی پیدا میشن ... من دیدم ، با چشمای خود خودم ، یه شمع که داشت می سوخت ، یه پروانه ی مهربون عاشق نورم اونو پیدا کرد ... پروانه هه دور شمعه چرخید ، شمعه هم واسش نور داد ... این یه دو به دویی یه قشنگه ، خیلی قشنگ ... تو این چرخش و سوزش ، خستگی تعریف نشدس ... هنوزم هست ، چرخیدن ، نور دادن ، و هیچوقت فنا نیست ، هیچ وقت ... تو اون شمعه یی ، اونم پروانه هه... از قدیمم تو شعرا خوندن : شمع ، گل ، پروانه ...