گفتم غم تو دارم . گفتا غمت سرآید ..

تو بهونه بودی لعنتی ! که انگ تموم غمای بی نام و نشون این چند سال رو بریزم به نام تو ، به پای تو . نه عزیز ! گمون میکردم این دستای همیشه گرم لعنتی تو میتونه این فشار خونه همیشه پایینمو که وامیداره دستام هی یخ کنن رو خوب کنه . یا خوابیدن به یاد تو میتونه تموم کابوسای شبونم رو تموم کنه .

گفتم که ماه من شو ، گفتا اگر برآید ..

تو این پایین ، رو این زمین ماه باشی ، بعد من سروگردن بلند کنم که اون بالا فقط یه شبه ۱۴ بیادو ماه کامل ببینم . تو عین ماه بودی لعنتی ، فقط برنیامدی تا ببینیمت .

گفتم زمهرورزان رسم وفا بیاموز ..

خدا رو دیدی . وفاداریشو میگما . از اون چرا یاد نگرفتی لعنتی . هی اقراء ، هی محمد ، هی علی ، میکنی که چی ؟ یادشون بگیر . تو که میگی فرمولن ، ضابطن ، یادشون بگیر لعنتی . من که از همون اولش گفتم بهت ، هنره ، هنرو که نمیشه یاد گرفت ، بیاموز دیگه .

گفتا ز ماهرویان این کار کمتر آید ..

ماهرویی ، که باش !  میگفتنها ، که تموم خوبیها یکجا جمع نمیشوند . هی باور نکردم . هی گفتم عدم قطعیتی هست و تو هستی . گفتم تو فرق داری لعنتی .

.... گفتم خوشا هوایی کز باغ عشق خیزد / گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید ...

هی گفتم ، هی گفتی لعنتی . تو نخون اینو ، ولی یادم رفت آخرش بگم :تو بهونه بودی لعنتی ! که انگ تموم غمای بی نام و نشون این چند سال رو بریزم به نام تو ، به پای تو ...