اطمینان .. گلاب به روی تو پر که میشوی با اطمینان موال ، گشنه که میشوی با اطمینان غذا ، فیزیکت که خسته با اطمینان خواب ... روانت که خسته با اطمینان دیوانه بازی های دوست داشتنی ...

ببین امروز ۵ شنبه ششم بهمن ماه است ! من راز فصلها را نمیدانم و حرف لحظه ها را هم نمیفهمم . نجات دهنده هم در گور خفته باشد آخر چه فایده ی من . باران هم می آید که بهتر ، فقط تو شعر نخوان ! بگذار دو کلمه حسابی حرفت بزنم . قدمهایم اطمینان ندارد .  این دارالترجمه هم لیسانسم را که به بیگانه ترجمه کند ، دغدغه های مادر هنوز سر جایش میماند که دخترش بلد هست قیمه درست کند یا نه ... تو کمی ، نیستی انگار ، حالا comment allez vous را چه با لهجه ی غلیظ بگویم چه رقیق !