دیگر فلسفه نمی گویم ها ! یک کارتن قرض گرفته ام از یک کارتن خواب و تمام کتابهای عاشقانه ها و فلسفه ها را گذاشته ام کنج انباری ! اینطوری بهتر است . نمیدانم چه گره ایست که نمیفهمیمش ! فقط خیلیست . یا خیلی بلند تر از آستانه ی شنواییمان یا خیلی آهسته تر . به نظرت امشب کارتن خوابها روی کدام برف میخوابند ؟

 

..........

 

قسم به مردک یک متری زمین نشین بغل سمنوی عمه لیلا ، روسپی همسایه ی شما ، تو هم نوازنده ی خوبی هستی ، هم خواننده ی بهتری ! تمام سیمهای سازت فقط غم میزند . چیز دیگری انگار بلد نیستی . هق هق هم که خوب میخوانی ! مدینه ی فاضله است آن صدایت . بیا امشب عروسی کنیم !

 

..........

 

بعدش دیگر سیگار نکش عزیزم ! این فرمش آزار میدهد ! لبهایت که چاقوی چند کاره نیست ! جور در نمی آید این لبهای رنگینت اسباب دود را زیر پایش له کند !

هیچی نخور . بگذار وقتی هوشیاری دوستم داشته باشی !

 

..........

 

حرفهایم معذبم میکند ! نیازم است حالا که حرفهایم را صاف بگویم مثل تمام آدمهایی که نیاز دارند شبها با هم بخوابند ! راحت نیستم اینجا . انگار میخ دارد ! استعاره هم بلد نیستم آخر ! فعلا همین !