به نام یک

آن روز با تو بودم
 امروز بی توام
 آن روز که با تو بودم
بی تو بودم
 امروز که بی توام با توام

... عزیز . تو که شاگرد اولی . شکستن را . این همه دل . کم بود شکستی ؟ حالا من پاپتی از تو بخواهم بشکنی سکوت را . چه میشود . اگر میگویی مشکی رنگ عشق است خب میپوشم . اصلا تا حتی مطلع الفجر سیاه پوش میشوم . فقط تو بگو ... خفه خون گرفته ای ، هی برّو بر نگاه میکنی . میخواهی من وراج هم ساکت شوم ؟ تو بگو . تا انّا الیه راجعون اگر حرف زدم ... بگو عزیز . اینجا زمین است . از من چگونه میخواهی چشمهایت را بفهمم . تفنن است این حرفها . برای آنها که خیلی خوشند که میخواهند ثانیه های با هم بودنشان را یکجوری پر کنند یا آنها که دستشان انقدر کوتاه است که میخواهند به خیال ، خوش باشند . زمین است اینجا . تو که خیال نیستی .  کهنه شد روزهایی که دغدغه ی فکری جماعتمان بود حقیقت چیست ؟ حقیقت محض ، امروز دو حرف دارد : تو !

 

میترسم . از ذره ذره ی چشمانت که من نمیفهممشان ، ولی از انجمادم کم میکنند و ذوب میکنند . اینجا زمین است و گرما ، فیزیک یخ را آب میکند . چشمان تو با فیزیک من بیگانه است عزیز . روحم را تبدیل میکند .  . اینجا زمین است . تو باید با دهانت بگویی نه با چشمان ماورائیت . چه غلطها . من پاپتی به تو امر میکنم !

 

نمادها را همیشه دوست داشته ام ، با آنها زندگی کرده ام ساعتها ، روزها ، میشود چند سال . که مثلن این گردنبند همیشه به گردن من یعنی تو ، صورت مضطرب فروغ یعنی مادر یا تمام عکسهای سیاه سفید عجیب یعنی مغز تو .

 

تو باز سکوتی .  تمام مزه ها یادم رفته . نمیدانم عذاب سکوتت تلخ است یا شیرین . حیف که یکبار در نقش خود خودم در زندگی هستم . اگر دوبار میشد یکبار تحمل سکوتت را میکردم بی هیچ تمنایی برای لب گشودنت تا ببینم چند کیلو صبوری داری و یکبار میرفتم بی هیچ پافشاری ، بی  هیچ اصراری . میفهمی که . یکبار بودن اصلن ذاتش سختیست و ندانستن و ترکیب این دو و نسبیت و حضور تو !

 

با وضو برای تو ، فال میگیرم ، می آید :

بی تو
 نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم
چرا صدایم کردی
چرا ؟
سراسیمه و مشتاق
سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی
نشان به آن نشان
که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت
 و عصر
عصر والیوم بود
 و فلسفه بود
 و ساندویچ دل وجگر

میدانستم . تمام فالها خرافاتند ...

....

یک قصه ی کوچک بی ربط به این روزهایم !