ساعت اتاقم باطری ندارد مثل من که تو را ندارم ! میپرستم تمام خدا را به خاطر تمام مشابهتهایی که میبینم بین خودم و سایر اشیا و اینطوری میبینم تنها نیستم ! همدم داشتن خوب است مثل تو که خدا نداری ، مثل مادر که بابا را ندارد و مثل پدر که هیچکس را ندارد . باز تنها نیستم ! دوست داشتم تمام دغدغه ها را و ساعتها وقت بی مصرف را پای تک تکشان فکر بی مصرفتر کردن ، که دو حالت میشود یا بعدن که پیرتر شدی حسرت ساعتهایی را میخوری که به فکر کردن گذشت ، یا فکرهایت نتیجه میدهند که هر دو حالت فایده دارد . همه چیزها فایده دارد ها. حتی هم کلام شدن با خیلی لعنتیهای عبوس بیخودی یا خیلی لعنتیهای الکی شاد . چند سال بعد میفهمی همه تقصیر نداشتند . عبوسها را زندگی عبوس کرد ، الکی شادها را هم زندگی . بعد لذذت میبری که خوب است واژه ها هنوز هستند که همه ی تقصیرها را بیندازی گردن"روزگار "، همه ی مشکلات را گردن" سرنوشت"و تمام ناتواناییها را گردن "انشاالله درست میشود " . حماقت" پ  " که تموم واژه هایش عکس کارهایش بود یا هست . هزار ساعت مینشست یا مینشیند به اشو خواندن ، به فالاچی خواندن و بعد فکر میکرد یا میکند حالا خیلی میداند ، امما به جرات قسم که هیچی نمیدانست یا نمیداند نه از عاقلی ، نه از عاشقی نه از ترکیبشان. . جمله ی اصلی " پ "بود : من هستم ، پس هستم . این بهترین دوستم بود . باقیشان را دیگر نمینویسم . حسرتش مانده به دلم  ، که یکبار بنشینم حرفت بزنم از این مالون میمیرد بکت . اینجا چراغی روشن نیست ولی و نه میزی ، چیزی ، فرشی ، زمینی که بنشینیم و ساده بریزیم بیرون .

دل من میخواست یکجایی باشد ، یک من باشم و یک عالمه حدیث نگفته که تو را به وحشت بیندازد . شاید کاری کنی برای تمام امید نوریها که بزرگ میشوند ، حسرت میشوند و ... تو دغدغه ات میشود چرا تلخی بهمن کوچک انقدر به دهنت سازگار است . امید ولی انقدر قشنگ دروغ میگوید که به تمام راستهای تو شک میکنم . شک میکنم دیوانه میفهمی ؟ و دلم میخواهد کاش رابین هود زنده بود . تو وحشت نمیکنی رفیق و همین مرا میترساند . خیلی .

و من دغدغه هایم تمام میشوند . خدا همین نزدیکیهاست ولی کجایش مهم نیست . مثل من که تو را دوست دارم ، چقدرش مهم نیست . مرگ هم لذیذ است چقدرش مهم نیست مثل تولد هر سالم که مهم هست و نیست . غمها هم هستند چرایش مهم نیست مثل تو که هستی و چرا بودنت مهم نیست . و خیلی چیزهای دیگر  . فقط چند سوال میماند که امید نوری چرا امید نوری شد ؟ شوش چرا تجریش نشد ؟ تو چرا عاقل شدی ؟ او چرا عاشق شد ؟ ...

.....

پی نوشت : به دنبال دلتنگیم از همین دور و برهای جنوب شهر ، از آدمهایش ، تمام من ها در بالا آتوسا نیستند . تو ها هم خود تو نیستی . امید نوری ولی همان امید نوریست با تمام استعدادش در خنگی و تو همان بی وحشتی که من را این میترساند یا گاهی به گریه می اندازد ... به همین سادگی .