مینشینم ساعتها روی یکی از همین سکوها و میبینم گذر آدمها ...

یکی دست به سبیل مینوازد نغمه ی زیبایی

دیگری ماتیک به لب میگوید شکوه ی تنهایی

خیره میمانم به فرش پیاده روها

میخوانم زیر لب " ادر کاسن و ناولها "

یادم نیست چه چیز فراموشم شده

فقط انگار رنگ این عبور، داستان هرروزم شده

این مردک که اینجا بدون پا میکند گدایی

و زنش که سر چارراهها با چادرش ، یک چشمی میکند اسفندی ، دعایی

این فرزندها که آدامس میفروشند ، تیغ بیک میفروشند

و این 13و14 ساله هاشان که در خرابه ها گمانم عشق میاموزند

بالا سرم یک بیمارستان است

و سه متر پایینتر مغازه ی مردگان است

این آدمهای رنگی که سرخ میپوشند ، نارنجی میپوشند

و آن طرفیهاشان که پارچه های سیاه بو گندو به تن میکشند

یادت هست که قصه میگفتی داستان از کثرت به وحدت رسیدن را

و شعروار میگفتی یکی بودن حضرت خدا را ؟

من که گفته بودم آن بالاها نباید دنبال چیزی گشت

همینجا روی زمین باید ریشه کردن آغاز کرد

باید ایمان آورد به ایدز ، به فقر بی پناه آدمها

به داستان هابیل و قابیل ، به قبر، به پیام کلاغها،

 به تنهایی محیر العقول آدمها

 خودت گفتی از کثرت به وحدت رفتن را

باید شروع کنم ،ایمانم را با این کثرتها

عشقم را با این ناتمام ماندنها

ببینیم چه میشود ...