دروغ نمیگویم دیگر . و با سکوت دیوانه بار ابهت این لحظه های عبور کننده را هم خراب نه ... من نه دستور زبانم قوی بوده ، نه ادبیاتم . باید بی این حاشیه چینیهای متداول بروم سر اصل مطلب . نمیشمارم تعداد سکوتهایی که سرشار از نگفته ها بود .  میترسم باز غرق شوم در محاسبه ی احتمال اینکه چند درصد اگر حرفها تبدیل به آوا میشد من وجد می آمدم ! اینبار متفاوت با آن سرشار از نگفته ها میخواهم بروم سر اصل مطلب . اما تو نه روسری سرت میکنی که به بهانه ی خجالت از شنیدن اصل مطلب های من با گره اش بازی کنی و نه کیفی همراهت داری که به جستجوی نخود سیاه به من وقت بدهی حرفهایم را در ذهن جمع و جور کنم . حالا همین زمین زیر پا هم باز غنیمت است که کمک کند ...

تمرکزم را به هم میزنی به هوای کرمی که جلوی پایت وول میخورد . میگویی کرمها را دوست داری ، خیلی عجیبند ! و من آرزو میکنم کاش کرم بودم ...

آب دهان هم ندارم که قورت بدهم!  ابن حس لعنتی انگار خشکم کرده . ببین ! من باید اصل مطلب را شروع کنم . بگویم که ... تا باطری تمام نشده . .. نکند یکهو تو روی 3 بمانی و من روی 9 و بعد باز همان سکوت سرشار از نگفته های لعنتی جا خوش کند ...

 

زندگیم روبراه است . بی اغراق میگویم ! پدر مادرم خوبند . دوستهایم هم گرچه دیگر چنگی به دل نمیزنند ولی حداقلش این است که هستند ! بودنشان را به نبودشان ترجیح میدهم . تنهایی مفرط مغزم را داغون میکند . یادم می اندازد در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره ... هزار بار هم مثبت ترین کتابهای روانشناسی را بخوانم و پیش مثبت اندیش ترین روانشناسان هم بروم باز هم زخمهایی هست که ... نه که شکایتش را کنمها . لطف زندگی به همان زخمهاست ! اینجوری حلش کردم . اینجوری میشود که ترش ترین دغدغه ها هم یکروزی حل میشوند مثل شکر چایی ، نه به همان شیرینیها ولی به همان راحتی آره ...

 

یکروزی هست که تو عاشق میشوی من نه . یکروز دیگر من عاشقم تو نه . یکروز دیگر او عاشق است و ما هردو داریم همه جا گم میشویم ! من در عجبم . که این همه عکس برداریهای ام. آر. آی و انواع مشتقاتش چرا محتوای مغز من را نشان نمیدهد ! تو خل شدی ! من هم دارم به مرض تو دچار میشوم . یک چیزی باید باشد که تمام کند این.... همه غم نویس شدیم . سوگند به مادر مقدس که خیلی جوانیم .! یک راهی شاید باشد ... یک راهی باید باشد !