چه احمقانه ... ازت پرسیدم : خوبی ؟ ... خب ... معلومه که خوب نبودی ... من که میدونستم خوب نیستی ... اما ... چرا پس پرسیدم ؟ ... نمیدونم ... عادت شاید ... چه سوال مسخره ای ... چی کارا می کنی ؟ ... خب ... بازم میدونستم که هیچ جوابی نداری بدی جز اینکه ... چرا پس پرسیدم ازت ؟ ... نمیدونم ... یهو انگار خودش اومد ... عادت شاید ... نمیدونستم باید بهت چی بگم ... ولی نمیخواستم با سکوتم هم غمتو تشدید کنم ... کلمه های لعنتی اصلا کمک نکردن ، انگار مغزم اصلا کار نمیکرد  ... خب ... یه چیزی میخواستم غیر جنس کلمه ... چه کار مهمی میتونستم بکنم ؟ ...احساس بی مصرفی کردم  ... کاش میشد حداقل چند ساعتی این عقربه های لعنتی به جای این همه فس فس راه رفتن میدویدن دنبال هم ... خوابم اصلا نمیاد ... عجب شب طولانی ای ... نمیدونم ... اما الان فقط دوس دارم خوب بشی ....................

زود یا دیر ، خوب یا بد ، هرچی که بود ، بدون دخالت هیچ موجود زمینی ، گذشت ...

حادثه با تموم عظمتش اومد ، بی توجه به هیچ چیز ، بی توجه به هیچ کس ... کاغذ هم دیگه تحمل نداره ، کلمه هام دیگه در مقابلش کم آوردن ، همه چیز کم آورده ... اما نه ... فکر کنم که تو کم نیاوردی ... زندگی همینه ، باید ازش خیلی چیزا یاد گرفت واسه ی بعدش ، چون بدجوری به بعد ، به زندگی بعدش اعتقاد پیدا کردم ...شراکت تا حالا فقط واسم یه کلمه بود ، عین خیلی چیزای دیگه ، اما حالا چقدر شراکت تو غمتو میخوام ......................................................

کتاب شهیاد قنبری رو وا میکنم ، این شعر میاد ...

مینویسم ، مینویسم از تو

تا تن کاغذ من جا دارد

با تو از حادثه ها خواهم گفت

گریه این گریه اگر بگذارد

با تو از روز ازل خواهم گفت

فتح معراج ازل کافی نیست

با تو از اوج غزل خواهم گفت

مینویسم ، همه ی هق هق تنهایی را

تا تو از هیچ ، به آرامش دریا برسی

تا تو در همهمه همراه سکوتم باشی

به حریم خلوت عشق ، تو تنها برسی

می نویسم ، می نویسم از تو

تا تن کاغذ من جا دارد ...

می نویسم همه ی با تو نبودن ها را

تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببری

تا تو تکیه گاه امن خستگی ها باشی

تا مرا باز به دیدار خود من ببری

مینویسم ، مینویسم از تو ...

تا تن کاغذ من جا دارد

........................................

اما ... من هنوز باورم نمیشه .....