بایددوستت داشته باشم ... انقدر که نه به مارک کفشت نگاه کنم نه به مارک ساعتت ، انقدر که نپرسم ماشین داری یا نه ، و نپرسم پلاک ماشین پدرت چه نمره ای دارد . و بعد خانواده ات برایم مهم نباشند . که پدرت دکتر است یا مهندس و مادرت کدام دانشگاه درس خوانده و بینی اش را کجا عمل کرده .آدمها همیشه برای مزخرفاتشان پاپوش میگذارند . و به پز دادن میگویند افتخار . مثلا افتخار به وسعت حیاط خانه شما ! به من ربطی نداردها . هیچوقت نخواسته ام به تو در حضور دیگران افتخار کنم ! نهایت خوشبختی همین است که آدم ته دلش به خودش پز بدهد . انقدر صدایش بلند است که همه میشنفند .ته دل لعنتیم  پز بدهم به تو ، به خودم که " هستن " تو را لمس میکنم . یا چه میدانم ، به اصطلاح افتخار کنم ! دیده ای از باید که در کنار دوست داشتن استفاده کنی چه بوی گندی راه می افتد !

 

کاش دوستت داشته باشم ... انقدر که صدای گرفتن اس. ام .اس گمانم را به سمت تو کج کند . انقدر که همیشه سوژه داشته باشم برای بودن و کتاب تهوع سارتر نهایتش باشد یک لبخند و بعد مغزم که وزوز کنان مقایسه مان کند : من تو را دارم ولی سارتر فقط یک شکست خورده تیزهوش بود ، همین !

 

تازگیها نوشته های بهنود را خوانده ام . برای شاملویش بهتر از بقیه بود . احساس کردم  عاشقی میخواهم ، همان وسط جمله ها که بودم . عاشقی اصلا باید با همان غمناکی محزون باشد وگرنه اسمش چیز دیگریست ! همیشه در داستانها خودم را جای شخصیت اصلی میگذارم ، خیلی کیف میدهد . جای شما خالی ، ایندفعه آیدا بودم . لحظات لذیذی بود  !

 

....