رویاهای من پنجره ندارند . بی در و پیکرند . آدمها می آیند: میمانند یا میروند ، قصه ها شکل میگیرند : یا شاخ و برگ میگیرند ، یا پاک میشوند ، لحظه ها عبور میکنند ، بی هیچ برگشتی . اولین داستان زندگیم بود که پدر گفت به عقب برنگرد و بعد سرش را پایین انداخت . مادر گفت به عقب نگاه کن و لبخندی زد . نفهمیدم ، پشیمانی دوراهیست یا بیراهه ، یا بیراهه ای که سر یک دوراهیست ؟

 

.....

 

طبق قانون احتمالات میگویم ، اگر پدر من با مادر تو ازدواج میکرد یا مادر من با پدر تو ، احتمالش میرفت که من جای تو باشم و تو جای من . با کمی تفاوت چهره . اما ... تمام عقب مانده های ذهنی شبیه همند . هم عقب مانده هایی که در پاریس دیدم، هم عقب مانده ی یک تکه نان که روی زمین با اشتها ساندویچش را میخورد ، هم عقب مانده روز هشتم . تمام عقب مانده هایی که دوست داشتنیند و آدم برایشان دلش نمیسوزد . هر جای دنیا که باشند و پدر و مادرشان هر که باشد  شبیه همند ، عجیب نیست ؟ ...

 

.....

سوء استفاده میکنم  از نظریه نسبیت .. من میگویم همه چیز به هم مربوط است ،  تو پوزخند میزنی ، همین است که تو پدر میشوی و سر پایین میکنی ، من مادر میشوم و به عقب نگاه میکنم ... و بچه های شبیه به هممان میپرسند پشیمانی دوراهیست یا بیراهه ، یا بیراهه ای که سر یک دوراهیست ؟

.....