گفته بودم به من سه نقطه ... یاد ندهید . بی جنبه ام ...  آنوقت برای تمام حرفهایی که نمیدانم بگویم یا نه ، یا نمیتوانم بگویم سه تا نقطه میگذارم . برای تمام جمله هایی که بلد نیستم بگویم و تمام درونیهایم که در چگونگی گفتنشان شک دارم سه تا نقطه میگذارم . برای تمام اسمهایی که نمیدانم بنویسم یا نه ، یا تمام داستانهای خام ذهنم سه تا نقطه میگذارم . برای تمام شکهایم  هم سه تا نقطه میگذارم . کاش میدانستی کشش ناخواسته ی توی دلم را به سمت این شکها . اگر نبودند این شکها می آمدم ُ، عاشقانه مینوشتم ، میگفتم از تو ، از لرزش قلبم وقت دیدن تو ، میگفتم که تو زیباترین کلمه هستی . میگفتم که با تو همه چیزم و بی تو هیچ چیز . میدانی که ، لرزش یا به علت ترس و ضعف اعصاب است یا همین عشق مقدس !چیز هم یک متغیر مجهول است که هر کلمه ای میتواند جانشینش شود ، مثل همان سه نقطه که گفتم ...

داشتم میگفتم ، مینوشتم که با تو همه چیزم و بی تو هیچ چیز ! ...

یادم نیست از کجا اولین شک شروع شد ، فقط یکبار بی اجازه رساله ی امام را باز کردم ، دیدم اینجوری نمیشود . از الف تا ی فرهنگ دهخدا را هم گذاشتم کنارش . میخواندم و ترجمه میکردم ! از پدر پرسیدم اینها یعنی چه ، گفت : چیز ، بعدن در مدرسه میفهمی ! از مادر پرسیدم اینها یعنی چه ، قرمز شد و گفت : چیز ، بیخود سر کتابهای من میروی ! همانجا بود که به پدر و مادر ، هردو ، شک کردم !

از همین بزرگترهای تواما عزیز و لعنتی یاد گرفته ام . بس است.خودم را برای زیادی ندانسته هایم مواخذه  نکنم / نکنید . شکها هستند . خوش یا نا خوش !  همان تجربیات شخصی نسبی چاره اش میشوند فقط گمانم . اثبات هم بلد نیستم / تو نیز . نپرسید لطفن . چون فقط بلدم بگویم  چیز ... !