برای من همیشه همه چیز در پاورقی بوده برای همین همیشه مساله دار بوده ام ولی دقیق نمیدانستم چه مساله ای دارم ! نه انقدر عارف مسلک بودم که روانه ی هفت وادی شوم و نه انقدر پرجرات که بروم دنبال دون خوان کاستاندا ، یا انقدر عاشق مسلک که شمع و گل و پروانه بازی کنم . همیشه همه چیز بوده و نبوده . یک هسته ی مرکزی نبوده که شکل گیرم کند . مثل زمین که به واسطه ی هسته اش گرد شده ، یا مثل گل که با گلبرگش کامل شده . یک علت یا معلول خاص نبوده . میگویم ، همه چیز بوده و هیچ چیز نبوده . علت ، دوست داشته ام ، معلول را بیشتر یا برعکس . درست نمیدانم . فقط خدا هم علت بوده و هم معلول و من به طور ملموس هیچکدام را نداشته ام و اینقدر تفاوت بین من و خدا حدودن ظلم است !

..........

 آدمها تا جوانند جاهلند ، چون عاشق تجربه اند و نویی ، مثلن یکروز ریششان را تا بیخ زانو بلند کنند ، فردا روز کچل کنند و بعدش ژولیده وار راه میروند . یکروز مسلمانند ، یکروز کمونیست ، یکروز یک چیز دیگر مثلن . این تنوع یعنی جاهلیت . بزرگترها قانونمندند ، محدودیت میگذارند روی همه چیز ، چون مسئولیت میگیرند ، مسئولیت محدودیت می آورد و من نمیدانم مسئولیت خوب است یا بد . تنوع طلبی یعنی جاهلیت . و ما همچنان بزرگ میشویم !

آدم بزرگها مثل گربه اند . همان گربه که دستش به گوشت نمیرسید و میگفت پیف پیف . وقتی میبینند زمان بی توجه به تمناهای بی وقفه شان هی میگذرد و توجهی هم بهشان نمیکند ، به هرچه دست پیدا نمیکنند میگویند در خودت جستجو کن ، از اقسام خدا بگیر تا انواع چیزهای دیگر . و بعد قانع میشوند و قانع زندگی میکنند . خواهی نخواهی سیستم این است !

..........