... نمیدانم .

... نمیدانم چرا از این مردک باقالی فروش حرصم میگیرد و آن خانم که میپرسد : آقا باقالیهایت تازه اند ؟ و با وسواس و اندیشه زیر و رویشان میکند . آره ، از آن زن بیشتر حرصم میگیرد . شاید چون شبیه تریم . شاید !

... من نفهمیدم باز هم که این " مستی به هستی ، رنج می آورد " ای که انقدر استاد تأکید میکرد ، صحتش چگونه است . البته ناراحت نیستم .  عادت دارم خیلی واضحات برای من قابل فهم نباشند !

... نهایت امر اینست که گمانم باید ایمان بیاورم به اینکه این عرصه ی زندگیی ِ نمیدانم چی چی شکل جای به یاد آوردن است نه شناخت ، ( همان آیه ای که در بینش سال نمیدانم چندم دبیرستان خواندیم . آیه اش هم دقیق نمیدانم .) مثل فروغ که با دیدن این همه بهار و تابستان ایمان آورد به آغاز فصل سرد .

... چیزی ندیده ام که ، نه معجزه ای ، نه علی ای ، نه یوسفی ، نه بودایی ، نه " آدمی" ( اسم خاص است منظورم ) ، نه حوایی ، نه مولانایی ... بماند ، که من همیشه بینایی ام مشکل داشته ، چه با عینک ، چه بی عینک !

... دغدغه هایم دایره ای شکل شده . مرتب میرسم به باطل بودن این دور تسلسل ! و این یعنی مدتهاست که سرکارم !

... مادر میگوید آوارگی بهتر از نبودن است ، نبودن بهتر از سراب بودن ...

...لجبازم و آواره ، مقدارش را اما واگذار میکنم به نسبیت کمی و زیادی ...

دلم میخواهد عاشقانه بنویسم . همینطوری غوطه بزنم در چشمانت . نمیشود !

... هیچوقت درست و حسابی چیزی نبوده ام ! یعنی یک موجودیتی که خالصن یک چیز درست و حسابی باشد . همیشه هزار تا چیز دوست داشته ام ولی هیچوقت عاشق یک چیز نبوده ام . بماند که نه دقیق عشق را میدانم و نه دوست داشتن را !  همین چیزهایی هم که مینویسم ، وقتیست که در اصل باید بگذارم برای سپید کردن دل ، من میگذارم برای سیاه کردن اینجا !