سر ظهر است . دکانها بسته شده . آدمها میروند ، میدوند ، میجهند ، میخواهند به قول سهراب بروند به سر وقت نماز .

یک پارچه ی سفید کشیده ام سرم . عین کفن . میخواهم پیشاپیش بدانم با کفن چگونه بودنم را . تو نیستی که ببینی ، دیدنت کافیست که دچار شوم ، نه که دچار تو فقط ، کللن دچار میشوم . به قول سهراب : دچار یعنی عاشق و فکر کن که یک ماهی چه تنهاست اگر دچار آبی دریای بیکران باشد . مهر ندارم . جا گذاشته امش . نیستی باز . مهر که نباشد به جای ذکر، ورد میخوانم . به جای سجده ، طلسم باطل میخوانم . 

 

دکانها را باز میکنند . باز آدمها میآیند ، خوبند ، یا وانمود میکنند خوبند . خلقم تنگ شده . حوصله ی لبخند زدن ندارم . مهرم گم شده . مهرهای دیگر هم بوی تقدس نمیدهند .مذهبی نیستم . اما عاشق تقدسهای نابم ، که میآیند ، کم میآیند ولی . مهرم گم شده . کفن مانند را از سرم پایین میکشم . باد مشغول بازی میشود . من ولی ، مهرم گم شده .

 

رابطه کشف کرده ام بین مهرم و چشمان تو . تو که باشی قنوت تذکرة الولیاء میخوانم . نباشی ، به جای قنوت قلقلک میشوم به بوف کور . رابطه کشف کرده ام ، مهر من چشمان توست ، یا چشمان تو مهر من ، فرقی ندارد این رابطه ی قشنگ قلب فاعلی - مفعولی را دوست دارم !

 

مهرم که گم شود با تمام مراجع مشکلدار میشوم ، نمیتوانم بر سنگ و خاک یا انگشتان شستم سجده کنم آخر ...

 

بیا ، نمازهایم هی دارند قضا میشوند ...