نیستی عزیز ...

نبودنت را به رخ تمام بودنهایت میکشم . که بگویم درد هجری کشیده ام که مپرس . که شعرها مصداقم شوند . که کیف کنم فلان شاعر عین خودم بوده یا فلان نویسنده ، این فکرها را نکنم چه کنم ! چگونه رخ کشی کنم که دلم خوش شود . میدانی ، دلم که خوش باشد دیگر هیچی نمیخواهم . حتی تو را !

... ادعا نمیکنم که تو را تجربه کردم ، بزرگیت را نمیشود تجربه کرد . من فقط یکبار تجربه کرده ام . انتهای خودم را . همین ، فقط همین !

" دخترای ننه دریا ... دیگه ده مثل قدیم نیس که از آب در میگرفت / باغاش انگار باهارا از شکوفه گر میگرفت : /آب به چشمه ! حالا رعیت سر آب خون میکنه / واسه چار چیکه ی آب چل تارو بی جون میکنه / نعشا میگندن و میپوسن و شالی میسوزه / پای دار ، قاتل بیچاره همون جور تو هوا چش میدوزه / چی میجوره تو هوا ؟ / رفته تو فکر خدا ؟ / نه برادر! تو نخ ابره که بارون بزنه / شالی از خشکی درآد ، پوک نشا دون بزنه : / اگه بارون بزنه ! / آخ اگه بارون بزنه ! ...."نوارت را هم گم کرده ام شاملو . کجایی شبه پدر ؟خوابم نمیبرد . لالایی بگو ... لالایی .

خستگیهایم را ، دیگر خواب هم قصد بردن ندارد ! بماند که هنوز اول جوانیم ! ببماند ...

باشد که همیشه راه سومی هم هست . من نه ها ، همه میگویند ...! گفته بودم ... بزرگترها : رضایت و قناعت ... دچارش میشویم . دچار یعنی عاشق .. و فکر کن که یک ماهی چه تنهاست اگر ...