اینم نوشته ی ۲۱ اردیبهشته که پاک شده بود ... امروزم بیکار بودم و اعصاب خورد ... دوباره نوشتمش ...

خسته ام … دستهام خسته ان . من که کاری نکردم ، اما وای … چقدر خسته ام … دقیق میشوم ، دقیق و متمرکز ، بلکه بشنوم ، بلکه صدایش را بشنوم ، اما نه ، فقط یک کلاغ روی بلندترین شاخه ی یک کاج بال می زند ، مغزم ، مغزم درد میکند از حرف زدن ، چقدر حرف زده ام ، چقدر در ذهنم حرف زده ام ، خروار خروار حرف با لحن و حالت های متفاوت ، مغایر ، متضاد و … گفته ام و شنیده ام ، خاموش شده و باز بر افروخته ام ، پرخاش کرده و باز خوددار شده ام ، خشم گرفته ام و لحظاتی بعد احساس کرده ام چشمانم داغ شده اند و دارند گر می گیرند ، مثل وقتی که انساس بخواهد اشک بریزد و نتواند …………

من چی شدم ؟ … چه بلایی سرم اومده ؟ … کجا رفته اون همه هدف ، اون همه شادی ، اون همه امید ، اون همه دلیل واسه زنده موندن ، اون همه ارزش … چه بلایی سرم اومده ؟ … دیگه حتی از صدای تیک تاک ساعت هم متنفرم ، از عبور ، از گذر ، از زمان ، از انتظار متنفرم … چرا انقدر از آدما بدم اومده ، از حرفاشون ، رفتاراشون ، چرا انقدر واسم بی معنین ، وقتی خودمم یکیم از جنس همونا ، خودمم بی معنی … چه بلایی سرم اومده ؟ … دیگه متنفرم از این زندگی ، از این بازی مسخره ، از این همه سر کار بودن ، از این همه سگ دو زدن ، درد و رنج کشیدن واسه ی به دست آوردن ، آخرش سر یک لحظه ، فقط یک لحظه همه چیو از دست دادن متنفرم … اگه آخرش باید از دست بدی پس چرا اصلا باید به دست بیاری ؟ … چرا همیشه بعد از یه شادی باید یه درد و غمی پنهون باشه … چه بلایی سرم اومده ؟ … من همون دختر خیال پردازیم که ساعتها چشمامو می بستم و به قشنگ ترین روزا و بهترین آینده ها فکر میکردم ، اما حالا دیگه نمیدونم اون آینده هست یا نه ، از بعد ، از آینده هم متنفرم … من چی کار کردم با خودم ؟ … نه … چی کارم کردی لعنتی ؟ … من که واست دختر خوب و بی آزاری بودم ، دوستت داشتم ، داشتم بی خیال همه چی زندگیمو میکردم ، چه بلایی سرم آوردی ؟ … وقتی که تنهام یهو همه چی واسم میشه بی معنی ، نمیخوام … از خونه میام بیرون ، واسه ی اینکه از خودم فرار کنم ، این غریزه ، این غریزه ی لعنتی ، این میل به زندگی ، به بودن ، هست اما هنوز … میام بیرون ، تا با رفتن بین آدما ، پناه بردن به حرفا ، به اتفاقای مسخره ی روزمره فراموش کنم … اما دختر خانوم ، فرار بلاخره یه جایی به بن بست میرسه … همیشه آخر ذهنم ، یه جایی واسه شک کردن ، واسه تردید داشتن نسبت به همه چی وا میکنی … چرا با من اینجوری میکنی ؟ … احساس میکنم این روح لعنتیم یه خلایی داره که واقعا نمیدونم باید چی بریزم توش تا پر شه … چه بلایی سرم اومده ؟ … اون حس کمبود نمیدونم چیو میدی به آدم ، بعدش نمیگی بهم با چی جبرانش کنم ، اینجا که کسی غریبه نیست ، آخه خداییش کارات از رو انصافه ؟ … آخه من واقعا واقعا خسته شدم از این حس لعنتی نارضایتی ، میدونی … نگو این حرفو نزنا … من میگم ، بذار حرفامو بگم ، نگو بهم که خفه بشم ، نمیتونم ، دیگه ظرفیتم پرپر شده ، دیگه جا ندارم بریزم تو خودم ، دیگه … میدونم ، این دانشگاه ، این درسا ، این زندگی ، این … این قانونای مسخره واسه زندگی ، خیلی از این لعنتیای به اسم دوست ، اون خلا رو پرش نمیکنه ، اینجا دیگه نمیشه ، میخوام برم ، میخوام فرار کنم ، نمیدونم هر چی دوست داری اسمشو بذار … مهم اینه که من خسته ام ، خیلیم خسته … میخوام برم یه جای دیگه … یه جای بهتر ، با اونایی که دوسشون دارم ، با اونایی که دوستم دارن …دور از این زندگی ، یه جای دیگه … یه جای دیگه … که از دست دادن نباشه … که خیلی چیزای اینور نباشه … نمیدونم ، من که قدرت صبرم خیلیم کم نیست ، فعلا که کاری جز همون صبر لعنتی نمیتونم بکنم ، اما بلاخره ، تهش بذار برم ، خب ؟ … اما نه … غیر از صبر یه کار دیگه هم میتونم بکنم … خواهش … پس … خواهش میکنم … خواهش … خواهش … خواهش … خواهش …