قابت میگیرم . میگذارمت اینجا ، اینجا یعنی گوشه ی خیال . من بزرگ میشوم . تو میشوی عین آب . قابت میشود عین باد . حال و هوایم عوض میشود . یاد میگیرم سینوس را . داستان قطره آب بی ارزش را . شروع خودم را . تو را . تشبیه هم یاد میگیرم. تو میشوی مشبّه تمام حرفهایم ، نقلهایم . بعد میخوانم بت شکنی ابراهیم را . بت میشوی . بت میمانی . به سمت تو که می آیم تبر جلو نمی آید  آخر . ابراهیم نیستم . گاهی داغ میشوم . به احترام گاهیها ، منبسط میشوی . گاز میشوی  . هستیها ، دیده نمیشوی . همین که جایت پر است من خوشم ! سردم که شد ، منقبض میشوی . یخ میکنی ، میشوی عین قندیلهای علیصدر . غبطه میخورم به خودم که تو را دارم !

 

بگویمها ، من همان شبانم . خرده نگیر موسی ! با زبان خودمانی . بماند ، حضرت مولانا کجا ، شبان کجا ، موسی کجا ، بت من ! یادت نرود من یک شبانم . فقط همین .

 

نمیگویم بزرگ میشومها ، شاید فقط عدد سنم روی کنتور صعودی وار افتاده . هرچه باشد خاطرت با من بزرگ میشود ، کهنه میشود . همین است که شراب دیگران را دوست ندارم . تو عین شرابی . کهنه . کهنه . و من درحد یک ساقی میمانم . گفتم که یادت نرود من فقط یک شبانم . همین .

 

به قول استاد ، تو راز میشوی ، بقیه مساله میمانند . تو ایمان میشوی . بقیه اعتقاد میمانند . هدف من میشود ایمان به راز تو ، بهتر از این چیزی نیست برای یک شبان دیگر ... چیزی نیست ...

 

تو میشوی بوی لحظه های من و من اگر بشود دیگر فلسفه نمیبافم ...