همین سکوت بوده همیشه ، که در عین تقدسش ظاهرن ویرانم کرده . عین الان . این ساعت شب . که همه خوابند جز من و سکوت . راه میروم . دور اتاقم را . فضا کوچک است . بیرون می آیم . دور خانه را قدم میزنم ، قدم میزنم و تو باز بیدار نیستی . مغزم . مولکولهایش . پخش شده توی فضا .اگر بگویی تمرکز کنها ، عین این است که به کور بگویی ببین . حرصم نده پس . فکر خاصی ندارم . همینطوری دارم دور خانه را قدم میزنم ، قدم میزنم و تیک تاک ساعت ... یاد لحظه های هفت سین . حول حالنا الی احسن الحال ... و یک لبخند بی معنی که بیخودی لبهایم را تکان میدهد .

همین سکوت بوده همیشه ، که در عین تقدسش باطنن سازگارم کرده . با تمام گریه ها و خنده ها و غمهایی که لرزش را برایم معنا میکنند و ترسهایی که وادارم میکنند عشق را سجده کنم . با کتابهایی که سالها به فکرم بردند و پرسشهایی که سالهاست از بی پاسخی راه گم میکنند . که همیشه به سوالم برده یک فیلسوف کلاسیک خوشبخت تر بوده یا یک روستایی بی سواد و چون هیچکدام نبودم به سادگی هیچ نفهمیدم .

همین سکوت بوده همیشه ، که در عین تقدسش کللن بزرگم کرده . حالا زیاد نه . کمی . سکوت شهری را زیاد بلد نیستم . هوس خلوتی هم بزند به سرم نگاههای سوال پیچ آدمها از  " هیس بودن " منصرفم کرده ، و میکند .

همین سکوت بوده همیشه که ثابتم کرده نادانیم را گردن این و آن میندازم ، تلنگر زده و باز من روز از نو که بشود ، روزی را هم از نو میکنم . حتی بلد نبودن قانون سکوت را هم گردن شهر میندازم ، بلد نبودن عشق را گردن فلسفه و برعکس ، همین سکوت بوده که وادارم میکند در برابر تمام سیاه کردنها ، بهتر است کمی هم سپید باشم ...