امضا میدهی ؟ که بمانم ، که بمانی ؟  اما قاب لبخندت را همیشه میخواهم چه کار ؟ یعنی عینیت تو . عین کتاب نویسها شروعش میکنم : بسم الله ... شروع میشویم ... کرنومتر را میزند مادر و چشمهای ما باز خطای دید دارد . امضا میدهی ؟ نه رفیق ، اعتبار هم به امضا نیست ، فکر کن امروز امضا کردی ، فردا بردند تو را زندان ، امضای ماندن دادی ، ولی نشد بمانی ... عاشق فعلهای مجهولم که فاعل را بی اهمیت میگیرند ، فعلیت که میشود ، فاعل دیگر جز تجربه دادن چه فایده دارد ... هیچی ! ماندن تو یعنی پرواز من ، پرواز من یعنی شروع و شروع یعنی کار ، از تنها کاری که هیچوقت سیر نمیشوم همین ماندن توست ، اگر امضا میدهی شروع کنم ؟

کلاهت را در بیاور ، اینجا جز من هیچکس نیست . اینطوری چوب لباسی هم دیگر تنها نمیشود . یکسری قانونها میسازم مثل سیمز . بیا ، همینجا بنشین . چند برگه کاغذ دارم و دو خودکار ، با تو قانون نوشتن چه خوب است ! اصلن فرض کن تو که واقعیت هم نداشته باشد . من که میگویم واقعیست . دکتر گفته دختر تو باید رئالیست شوی . اینطوری بودنت خوب نیست ، تو که باشیها ، دکتر را میخواهم چه کار. میخواهم بازی کنم عزیز . از این بازیها که آنقدر میروی جلو تا مردنت بگیرد . شروع میکنیم ... من ، تو ، ۳ ، ۲ ، ۱ ...

قانون اول میشود شروع از نقطه ی صفر ، میرویم بالا ، پایین ، جلو ، عقب . بی تاس ، گاهی با تاس ، به همانقدری که خودت در چشمهایم میبینیها ، قول میدهم به اعتقاد به جریان .. هرچی بشود ، حالا اجبار یا اختیار ، از تمام اتکیتها هم دیگر بدم آمده از تو را که دیده ام . همه چیز خوب است : همیشه که نمیشود با هم بودن ، جلو که میروم صبر میکنم تو بیایی ، عقب که بمانم به نگاه تو تندتر میکنم . با هم که باشیم ، جلو دورتر میشود . این قانون بازیست . که همیشه انقدر جلو دور باشد که هی برویم و هی به آخرش نرسیم و باز هی برویم تا مردن بگیرد . قانون دوم ... قبلترش ...  امضا نده ، اعتبار نگاهت را میخواهم ...