یک خط میکشم ، اینطرف این مثلث وصل میشود به آن طرف آن مثلث ، فصل مشترک میکشیم ، مرئی و مخفی میکنیم ، چقدر شبیه افسانه ی من است ها ، و تو و ما هم . قصه زیاد تکراری نیست ، گرچه هی تکرار میشود . میگفتم ، عین همین خط را تو ناصاف میکنی ، من دارم خط میکشم با دستم ، تو قدم میزنی در ذهنم در مردمکم ، دستم میلرزد . خط میشکند : به نام خدا . به جای این خط ، کج و کوله های بودن تو را خط خطی میکنم . این خطها یعنی زنده ام نه به زور قرص و دوا ، به زر توست انگار ، همیشه جای شکرش باقیست ...

 

عاشق خیالم . نقطه ی مقابل رئال . رئال یعنی عین ندانستن . قرآن رئالتر است یا خط خطیهای نقاش خیابان چهل و هشتم ،  اینکه ناخدا رئالتر است یا خدا . شاید هم رئال بودن > تر < ندارد ، من نمیدانمها ، اگر بگویی رئال همینی هست که > هستن < گرفته باز هم نمیشود ، رئال یعنی عین ندانستن . خیال یعنی عین ندانستن در عین خواست برای دانستن و این کمی به> تر < است ...

 

همیشه جای شکرش باقیست .. بماند که من در برزخم : در رئالم ولی با خیال زندگی میکنم ... و هی قبول نمیکنم . داشتم میگفتم ، خط خطیهای تو را ، ببخش : ذهنم انقدر با تمام تنهاییش ، تنها نیست ، که هی یادش میرود تو که باشی ، عین خیالی ، عین رئالی ، عین هستنی ، مهمتر از هستن دیگر چه میشود ؟ آخر من با این < تر > قصه ها دارم خط خطی < ترین > ...

جای شکرش همیشه باقیست ، بهتر بگویم جای شکرش همیشه باقیتر است ...