آخر تو ، همین خود تو ، باور نمیکنی که من کم آورده ام . نمیگویم بتابها ، از تو توقع دارم همان خودت باشی ، اصلن میدانی ؟ اگر خورشید بودیها که من نمیتوانستم حرف بزنم ، نه ، یعنی من میتوانستم بگویمها ، ولی تو که نمیشنیدی ، یا میشنیدی ولی جواب نمیدادی . یا جواب میدادی ومن نمیشنیدم . همین که خودت شده ای ها ، از همه بهتر است . لعنتی ناشکر ، ناشکر ... این آدم لعنتی هرچه داشته باشدها ، هی خاصیتش طلبکار بودن است . اصلن شاید برای همین اولین بار پول اختراع شد . اصل شیوع کلمه ی < طلب > به شکل رسمی بود ، که همیشه یک نفر بشود طلبکار و بعد بدهکار ، میگویم باور نمیکنیها کم آورده ام ، انقدر که ندانم من به خدا طلبکارم یا او به من ...

 <از تو توقع دارم همین خودت باشی > ، اصلن اشتباه آدم به معنی انسان از همینجا شروع شد ، که همیشه توقع داشت آدمها همانی باشند که او میخواهد و بعدها که پیشرفته تر شد مثلن ، همیشه توقع داشت آدمها همانی باشند که او فکر میکند باید باشند و بعد این شد فرض و شروع شد همه چیز ... و اصلن شروع اشتباهها و تمام ناکامیها همین است که همه چیز باید عین سس گوجه فرنگی اتیکیت داشته باشد . اصلن میدانی ؟ دو چیز هست : همان مساله ی بود و نبود شکسپیر در مقیاس کلان میشود گذاشتن هر کلمه که میخواهی قبل از بودن و نبودن : مثلن فلان بودن یا نبودن و اینها هی مساله میشود برای شخص خود نه ها ، همان معادل هزار ساعت عبادت است این فکر ، ولی اینکه بدهی نسبت را به بقیه ... نه ! نمیشود ، همه ی فرضهای خلف یکروزی رد میشوند ...

داستان همان است : یکی بود ، یکی نبود . آدم لعنتی ناشکر ولی بود ...