Pour Solenn 

جام جهانی 1990 ، اینجا میز شام  . اولین شام . که تو را دیدم ، تو با آن صورت رنگ پریده

ات که ... اصلن از همانجا شیفته ی مریم مقدس شدم . کوچک بودیم آنروزها ، انقدر که

بشود تو تی شرت مامانم را به عنوان پیرهن بپوشی و چه از طول ، چه از عرض تویش گم شوی و شب  ، پیش هم در آغوش عروسکها بخوابیم . کوچک بودیم آنروزها ، آنقدر که زبان هم را نفهمیم ولی با ادا و اطوارهای دست و صورتمان صبح را شب کنیم. جام جهانی 1990 بود و اولین شام . حرف پدر و مادرهامان از فوتبال کشید تا مزه ی پیاز و دوغ و کباب و تو به زبان خودت ، من هم به زبان خودم پرسیدیم ربط این دو موضوع را و جوابمان همان لبخند بود و نوازشی روی سر ، همانجا بود که زبانی مشترک را کشف کردیم . از فردا صبح شروع کردیم ، گردش در جنگلهای vincenn ، بازی بین وسعت توپها را وقتی بزرگهامان در فروشگاه ایکیا با سرعت مسیر چشمهایشان را از این طرف به آنطرف میبردند ، و تو همیشه رنگ پریده بودی Solenn و ما همینطور دوست ماندیم . میخواهم هزار بار صدایت کنم Solenn  ، Solenn ، viva Solenn و تو زنده بمانی ...

 

 

 

 ... چند ماهی که گذشت من برگشتم ، تو ولی همانجا ماندی و همانطور رنگ پریده بزرگ شدی . یاد گرفتیم سال بعدش نوشتن را ، نامه نوشتن را ولی زیاد کمکی نمیکرد . من برای تو عکس میفرستادم و نقاشی ، تو برای من عکس میفرستادی و شعر . باورت میشود همه ی شعرها را دارم ، چند روزیست کمی میفهممشان . viva Solenn ...

 

هر به چند سال هم را میدیدیم ، تو بزرگ شدی ، من هم . و حالا دیگر اجازه داشتیم پشت کامپیوتر بنشینیم و با زبان انگلیسی مشترکمان بنویسیم کمی از حال و احوال ، کمی از مال و منال ، کمی از amoureux  ، faire l'amour  ... یادش بخیر Solenn .

 

 

و بعد که تو بیایی یا من بیایم و آنجا برویم پارک لوکزامبورگ ، یا محله ی لاتینها و تو شعرهایت را بخوانی و من چشمهای پر شور و صورت لاغر رنگ پریده ات را همزمان بپرستم . یا اینجا که تولد من بشود و تو با آن صدای فوق العاده ات شعرهای پل الوار را دکلمه کنی و به من به تعداد سالهای تولدم کتاب هدیه کنی Solenn ...

 

امسال ولی ندیدیم هم را ، تو آنجا درگیر خواندن حقوق بین الملل شدی ، من هم اینجا زنده گی میکردم ، درس میخواندم . قرار داشتیم با هم برویم فلان دانشگاه ، خب ... داشتیم prêt a  میشدیم solenn ... و امروز سه روز بعد از جشن تولدت میفهمم که آن صورت رنگ پریده ، آن خستگیها همه pour ca بودند ، برای همانی که تو une amie مینامیش و من ... زنگ زدم امروز . مادرت بود . گفت بیمارستانی . و گفت c'est pas possible . و من انگار تو را نخواهم دید . مادرت گفت tu est en train de . تو داری میمیری و اولین باریست که برای یک در حال مرگ دلسوزی نمیکنم . چند روز دیگر . چقدر دلم میخواست پیشت بودم . مادرت میگفت ولی چند روز دیگر ... Solenn voudrais mourir  solenn , viva Solenn . آخرین نوشته ات دیروز به دستم رسید :

 

J'aurais pu vivre sans toi

 

Vivre seul

 

Qui parle

 

Qui peux vivre seul

 

Qui?

 

Etre en depit de tout

 

Etre en depit di soi

 

La nuit est avancee

 

Comme un bloc de cristal

 

Je me mele a la nuit

 

 

و باز یاد سنگ نبشته های گور میفتم که برایم میخواندی . همیشه میخواندی و" امید " از دست رفته ام را نجات میدادی . کاش امشب پرستارت تلفن را قدغن نکند . میخواهم برایت بخوانم به زبان خودم ، به زبان خودت ... :

 

Epitaphes

 

1

کودک بودم و کودک

بازی میکند بی آنکه هیچ

از پیچ و خم عمر اندیشه کند

 

جاودانه بازی میکند که بخندد

بهارش را پاس میدارد

و سیلاب جویبار اوست

اما مرا دلخوشی هذیان بود

و به نه سالگی جان دادم

 

۲

رنج دشنه ای است که تن را زنده میدرد

و من هراسش را برتافتم

چون پرنده که تیر را

چون گیاه که آتش و کویر را

بسان یخ روی آب

 

دشنام تیره بختی و بیداد را

دل من برتافت

در زمانه ای ناپاک زیستم

زمانه ای که شادی مردمان آن بود

که برادران و خواهران خود را به فراموشی سپرند

در چاردیواری بخت محصور شدم

 

در شب خود اما خواب آسمان نیلگون را دیدم

 

به هرکار توانا بودم و به کاری توانا نبودم

میتوانستم که دل بندم اما نه چندان که باید

 

مرا آسمان و دریا و زمین به کام کشیدند

 

انسان مرا دوباره زاد

 

اینجا کسی آرمیده که زیست بی آنکه شک کند

که سپیده دم به هردم نیکوست

وان دم که مرد پنداشت که زاده شد

چرا که آفتاب هنوز میدمید

 

بهر خود و بهر دیگران خسته زیستم

اما همواره برآن بودم که شانه هایم را

و شانه های تهیدست ترین ها را رها کنم

از بار مشترکی که ما را به سوی گور میکشاند

 

به نام امید به مصاف تاریکی رفتم

 

لَختی درنگ کن و جنگل را به یاد آر

به یاد آر که چمنزار زیر آفتاب تند روشنتر است

نگاههای بی مه و بی ندامت را به یاد آر

 

هستی ام تباه شد ، هستی ات جایگزینش شد

به زنده بودن و بودن ادامه میدهیم

میل بودن و دیر پاییدن را ارج مینهیم

 

۳

آنان را که مرا کشتند از یاد میبری

آنان را که از بی مهری من نمیهراسند از یاد میبری

 

من به سان نور در اکنون توام

چون انسانی زنده که تنها روی زمین گرم میشود

تنها نام و شهامتم باقیست

نام مرا بر زبان میرانی و بهتر دم برمیآوری

به تو اعتماد داشتم ، ما گشاده دستیم

پیش میرویم و نیکبختی آتش به گذشته میزند

 

و توان ما بر همه ی چشمها جوان میشود

...

کاش زندگی کنم

تا برگ از درخت نریزد

تا دل آب بتپد

تا روز رفته باز آید