در پشت غبار غمگین پنجره ی کوچک اتاقم ،
در پشت گرد و خاک این زندگی عاصی ،
در پشت وجود ،
در پشت اشک ،
در پشت هیچ ...
شاید بشود امید را نجات داد ...
شاید باید یقین را نجات داد ...
و من دیگر خسته تراز مسافرترین مسافر قرن ،
ناتوان تر از کوچک ترین پرنده ی مجروح ،
شاید پر امیدتر از پرترین جام شراب ،
نمیدانم ...
شاید جرقه ی کوچک نگفته هایم می خواهد بزرگترین انفجار شود ...
شاید دارم به دنبال زیباترین نجات می گردم ...