به قول سهراب : و اگر کرم نبود ، زندگی چیزی کم داشت ...

 

دارم فکر میکنم به عیار سالهای نبودنت ، نبودنم ، به مرگ با عزت یا زندگی با لذت یا هیچکدام یا هردو . من گزینه ی سه . تف به ذات هوش بکر ، دست نخورده . چه فکر کرده ای تو ؟ عیار سالهای نبودنت . لعنت به طلا . به جنون وحشی پول . خدای من . فاحشه ها غم انگیزترین موجودات شهرند . ایران که باشی زیاد احوالی برای ارائه ندارند برای شروع ، انتخاب . یکجورهایی زورکی بقچه شده اند . زنده باد دموکراسی . لعنت به خنده های مصنوعی این مردک احمدی .. ایدز چقدر دیر آمد ، چقدر کم آمد . لعنت به اعدام . به جنون وحشی پول ... همین بانوی چاق . نه ، حیف بانو که به این بچسبانم .. نه . بیچاره . بیچاره . بی چاره . لعنت به تعدد چاره ها که آدم را گیج میکند . خدا بخشنده است . همینست که جهنم کللن شوخیست . دارم متاثر میشوم از این بانوی کنار هتل . هرشب بیشتر . بیش تر . چه کسی بود شعر گذاشت کف دستم . معرفیش میکنم : خانوم اسلامی ، دبیر ادبیات . دبیرستان صدرا . سر ظفر . یادش بخیر . اشتباه کردی اسلامی جان . من بی جنبه ام ! مرا چه به ادبیات و شعر و رمان خوانی . مرا چه به هنر . کم آورده ام ! نسبتن .

 

روزها میگذرند و سکونی جاویدان همچنان جاویدانتر میشود . بی هیچ کم و کاست و بدبینی ای اگر ته دلم را بگویم خیلیها موجود میشوند ، لااقل موجود زمینی و چیزی شبیه علف هرز رشد میکنند و توی همان مایه ها میمیرند . هرچه بزرگتر میشوم حسرتی شبیه بغض گاهی بدجورتر از هرچیز دیگر آزارم میدهد . بماندکه به ازای یکی بودن میشود رفت ، نماند ، حسرتش ولی میماند . به ازای چندتا بودن ولی نمیشود و من هرروز بیشتر میفهمم چندتا هستم ! اینها را مینویسم اینجا ، روزهایی قبل از اینکه ازدواج کنم ، یک کار ثابت بگیرم یا هرچیزی دیگری که به واسطه ی تکراری شدنش افکار گاه پریشانم را متمرکز کند تا یادم نرود ... گرچه شده بارها که افکاری را به واسطه ی سیکل بینهایت دوارش رها کرده ام صرفن با پذیرش جهل و همین ، از راهی دیگر فکر کرده ام میشود ، قصه ی مارمولک و پرستویی که کمی آدمم کرد ! و رفته ام راهی دیگر .. امروز نه ولی .. ایستاده ام اینجا و چیزی شبیه جنون آلوده به حسرت گاهی ته چشمهایم چیزی را برق می اندازد . رهایش میکنم باز . میگویم شاید راهی دیگر درستتر باشد ... ولی نه . قبلترها همان آلودگی به حسرت به گریه ام وامیداشت ، امروز بسنده میکند به برق گاهگاه ، چندروز دیگر احتمالن همه چیز یادم میرود .

دلم برای ایران میسوزد . به ازای هر مسافرت بیشتری که میروم دلم بیشتر میسوزد . برای این سکونش و پتانسیل عظیمش و باز سکونش و سکونش که آزار میدهد . کشورهای بیخودتر ، پست تر ، که به کجاها رسیدند ... و ما که هنوز به افتخار استخوانهای پوسیده داریوش و کوروش کبیریم . یا میگوییم چینیها کودنند ، ما باهوشیم . و میبینم پشتکارشان را ، استفاده شان از زندگی شان را ، و یاد سکونمان میافتم . سکون کلی . مثل حرکت کاتوره ای گازها که خیلی فعالیتها میشود ولی کل باز ساکن است ، باز همان شکل است ، انگار هیچ حرکتی نشده . انگار عقب میرود و باز احمدی نژاد میخندد و میگوید ما همه را دوست داریم . چقدر بعضی ژستها مصنوعیند . لعنت به هرچیز مصنوعی . به خنده مصنوعی ، به ادعای مصنوعی ، به شادی مصنوعی . چقدر تحول چیز خوبیست . یک تکان کوچک ، یک قدم حسابی به جلو .. نه ، توی هیچ عرصه ای خبر خیلی خاصی نیست . دلم میسوزد . از تهش و راه به جایی نمیبرد جز اینکه بیایم اینجا و اینها را بنویسم . و باز بیفایده .. مثل علف هرز ...

 

 ... مثل علف هرز