به نام متناقض نمای دوست داشتنی ( بماند یکی از همین روزهای بعد شاید باورم شد تناقض از چشمهایمند . امروز ولی باور ندارم )

 

 

۱-اوج شکوه چشمهایت را قایم میکنی زیر عینک آفتابی ، به بهانه ی پررویی خورشید ، من بی شکوهی چشمهایم را میپوشانم به هوای نگاه کردن به آدمها ، اتفاقها ، به هوای گهگاهی خیره ماندن تا این آدمها ، این نویسندگان بزرگ ننویسند این خیرگی را به پای نخ دادن ، به خودم اگر بود تعریف میکردم خودم را با دو کلام : خیره سر خام ، نه نخ گیر ، نه نخ دهنده ، اوج تحریف واژه ها . کار آسانیست برای آدم . تحریف خدا ، پول ، بودن ، گناه ، تحریف عشق . حتی استغفرالاو : تحریف تو ! کار آدم که کشید به اینجا ، دیگر بهانه برای غم لازم نیست . میبینی تو ؟ خود به خود روزها غمکده میشوند . تو تحریف نمیکنی ولی ، بلد نیستی انگار : لعنت به سکوت .

 

 ۲-جدای از تمام این لعنت فرستادنهای بچه گانه که روزی ، جایی همین حوالی دفن میشود یا فراموش میشود ( فراموش کردن را ترجیح میدهم ، دلالت دارد بر درگیریهای بزرگ فکری ، مشغله ها ، ولی دفن دلیلیست بر فرار ، فرار از فساد ، از واقعیتهای گنگ بی جواب ) ، میخوانم تمام زندگیم را به نام : تو .

 

۳- من میخواستم امشب اوج شکوه واژه های زندگیم را برایت برقصم و تو باز نقض قانون کردی : > جایی باش که باید باشی < . قسم به خرما که سخت گیری نمیکنم  . فقط اگر هم نمیخواندمت شاید باز اتفاق خاصی نمیافتاد .من خوش خیال تر میماندم . تو مهربان خیالی تر . بماند روزهاست انتظار خاصی ندارم . از هیچکس شاید . و این کمی جدید است ...