یه چیزی رو خیلی دوست دارم . نمیدونمم بهش میرسم یا نه ولی خیلی دوست دارم برسم . نمیدونم امیدمم برای رسیدن بهش باقی میمونه یا نه ولی خیلی دوست دارم بمونه .

گاهی بعضی دخترا ترسناک میشن . یعنی فکراشونو قایم میکنن تو از همون پستوهایی که هدایت تو قصه هاش میاره ، یعنی یاد اون میفتم . انگار میترسن حرف بزنن ، انگار از دزدیده شدن میترسن . گمونم حسادت از همین حس ناشی میشه . ترس . برا همین عمقش خیلیم پست نیست . عقده های آدمه . گاهی . هدفم توجیه همه چی نیستا . نه . مشکل من اینه که باید تو پرده حرف بزنم . مشکل تو اینه که فکر میکنی من اگه مثال بیارم کل زندگیمو گاف دادم . مشکل نه ها . حماقت . اونم از عقده های آدمه . هم عقده من . هم عقده تو . البته عقده طبیعیه . ولي يكميش . گاهي دخترا مدل همون پري كوچك غمگين شعر فروغ ميشن . دلو تنگ ميكنن . ميگيرونن . گاهي حق دارن . آرزوم بود یه بار وقت حرف زدن لازم نبود مواظب حرفام باشم . کللن خیلیا میگن باید جویده حرف زد . اما منظورشون این نیست که کل لقمه رو بجو ، همونو نشون بده . نه . میگن یه جاهاییشو قورت بده . بقیشو با تف بیار بیرون که این یکم یه جوریه . اینه که مثلن دولت جون به جای اینکه فکر کنه مردم بعد سه ماه تعطیلی تابستونی  به این زودی تعطیلی ناگهانی میخوان یا نه ، میتونه به یه چیزای دیگه فکر کنه . بعد میتونه فکر کنه چه جوری میشه ساعات کار خانوما نصف بشه ولی حقوقشون دو برابر آقایون به ازای پستهای مشابه ، آخه قربون اون قصه هایی که همش تو شهرستونای اطراف تعریف میکنی ، چقدر همه از دید تو خرن . چقدر تو از دید من خری . چقدر ما توی گله زندگی میکنیم . چقدر خر تو خریم . اینه که کللن وقتی حرف زدن بهمون یاد ندن ، یا نه یاد گرفتیم ولی جاشو ندن ، وقتشو ندن ، حالا بیا ظرفیت فوق لیسانس دانشگاهمون رو از ۸۰ تا کن ۸۰۰ تا ، مشکلا حل میشن؟ ! حالا من آسیب شناس مسائل اجتماعی نیستما ، آسیب شناس خودمم . اما یه چیزایی اجتناب ناپذیر با هم قاطیه ، مثلن جامعه و ما . ما و جامعه . خر و جامعه . جامعه و خر . دولت و قصه . قصه و دولت . شگفتی و محمود . محمود و شگفتی ساز . خشت اول گر نهد معمار کج و امروز . امروز و تا ثریا میرود دیوار کج . من و انگیزه . عدم انگیزه و من . حرف و من . من و فحش . کار و اتلاف وقت . اتلاف وقت و کار . کنکور و سرکوب . دانشگاه و قصه . آخ .. من یه چیزی فهمیدم . یعنی خوب فهمیدم . اگه از همون اولش فکر و کارمو گذاشته بودم تو قصه نویسی الان خیلی خوشبختتر بودم .. لعنت به اين رياضي كه پدر عشق بسوزه . نه که الان خوشبخت نباشمها ، قسم به همین برنامه وداع با ماه مبارک حجت الاسلام والمسلمین که چقدر معنای حقیقی بودن را کامل و کمال تداعی کرد امشب برایم ، یعنی قسم به آن صداقت که هیچگونه شکایتی ندارم . زندگی بروفق مراد است . محمود جان فمینیست بازیهای شگفت انگیز ارائه میکند . تعطیلیها شگفت انگیز است . بدبختیها شگفت انگیز است . ترافیک ، تورم ، آزادی بیان ، کیفیت محیطهای کاری ، شخصیتهای پررو ، اعتماد به نفسها ، روانی بودن نصف تهرانیها ، کللن همه چیز شگفت انگیز است . اینست که هزاربار شکر ، قول دولت عملی میشود . دولت شگفتی ساز . هرروز شگفت انگیزتر از دیروز : دینگ دینگ .

پ.ن : این محمودها ، محمودهای مستعارند . این دولت هم منظور دولتی توی مایه های دولت عشق و اینهاست ، من و سیاست کارد و پنیریم . این زندگی هم لامصب خیلی خوب شده . سرسازش گذاشته ناجور . خلاصه واقعن لايف ايز بيوتيفول . و حيف كه ديگر كسي حوصله ندارد بنشينيم اين فيلم را براي بار هفتم ، بعد از روز هشتم براي بار نهم ، و بعد از سون براي بار دهم ببينيم و كلي حرف بزنيم . يك جاي كار ميلنگد . چرا هی آدمها وقت ندارند و من انقدر وقت دارم ؟ سرزنشم نكنيدها ، من حیوان نیستم . آدمم و راهم هم بيراهه نيست !