هشت سال فکر میکردم به چیستی حقیقت . هشت سال ویران شدم .

هشت سال به چیستی گناه . هشت سال ضجه زدم .

هشت سال گذشت و هیچ چیز تغییر نکرد .

نه خدا پایین آمد ، نه من بالا رفتم .

نگویید هفت عدد مقدسیست .

هشت سال گذشت و هیچ چیز تغییر نکرد .

آدمها بعضیهایشان ثابت کردند . بعضیهایشان ثابت نکردند .

فقط اینکه یک چیزهایی هستند . یک چیزهایی نیستند .

هشت سال گذشت و همین دو جمله از تمام لحظه های زندگی و خوابم بیرون آمد .

بعضی چیزها هستند . بعضی چیزها نیستند .

بی علامت سوال . بی تعجب .

نمیگویم بعضی چیزها شاید هستند . بعضی چیزها شاید نیستند .

و نه بعضی چیزها ملزم به بودنند ، بعضی چیزها ملزم به نبودن .

هشت سال گذشت و همین دو جمله از تمام لحظه های زندگی و خوابم بیرون آمد .

بعضی چیزها هستند . بعضی چیزها نیستند .

همین .