به نام خدای همه جا بین

ما از اولشم تو این خونواده اشتباه بزرگ شدیم . نکرد این پدر باسواد بزنه تو دهنمون بگه خفه شین گلای من ، آخه این همه سوال میکنین کجا رو میگیرین . شخصن همیشه با سوال حال میکردم . با حرف زدن راجع به چیزای مشترک با آدما ، کیف میکردم . اونم خیلی . خلاصش معمولن تو سوال و اینا پرسیدن زیاد ابایی نداشتم . بماند که بعدنا از جامعه تو دهنیای گنده ای خوردم ولی هیچکدوم نمیتونستن نقش تودهنی محکم پدر به یه بچه ی کوچیکو  ایفا کنن . اینا رو که نوشتم  جدای از تموم اون سوالای مدار بسته ایه که خودم بی خیال شدم . من از اولش با موضوع دین درگیر بودم . از خیلی قبل جشن عبادت . اما متاسفانه نه اطرافیام اونقدر مذهبی بودن که از خدا برام لولوی عالم و آخرت بسازنو سرپیچی از احکام دینو مثابه آتیش زدن همه جا بکنن تو سرم ، و باز نه متاسفانه اونقدر اپن مایند که از دین منزجر باشم . همه جور بودن .. بماند . این جوری که باشه شخص خود میره دنبال دین گردی که مقادیری سخته !

اینا همش بهانه ای بود برای نوشتن اشکای خواهر محصلم سارا که امروز دلم واقعن برا هردومون سوخت! زنگ دینی توی مدرسه از معلمشون سوال میکنه که وقتی خدا همه جای ما رو میبینه ، چه لزومی داره سر نماز حجاب بذاریم ؟ همین یک سوال جرقه خشم رو توی چشمای خانوم دینی مشتعل میکنه و با اخراج خواهر از سر کلاس و این جملات قصار که به درک که تو با خدا مشکل داری و معلوم نیست پدر و مادرت چه خری هستند !!!!! تهدیدش میکنه به نمره تک دادن در امتحان پایان ترم ! ( متوجه ربط این دو موضوع بشوید لطفن ، من هنوز نفهمیدم ! ) . خودم یادمه پیش دانشگاهی که بودم معلم بینش اسلامی ( عجب بینشیم بود ! ) یه بار فحش رو کشید به داروین . منم که اون روزا تازه نظریه هاشو خونده بودم و واقعن برام جالب بود خیلی بچه گانه ازش خواستم ردش کنه ( متاسفانه هرازگاهی یادم میرفت دوتا تست درستتر جواب دادن چقدر مهمتر از این سوالات کلیشه ایست ). بهش گفتم ببخشیدا خانوم ... ، مثلن اگه شما بفهمید ۱۰۰ نفر قبل پدربزرگتون میمون بوده ناراحت میشید ؟ ایشون گفتن هفت جد و آباد خودت میمونن ! حالا من منظورم چقدر خداییش یه چیز دیگه بود . همونجا شد من دیگه سر کلاساش نرفتم و از لجش تمام زنگای معارف توی حیاط داروین میخوندم !! مشکلیم نشد . با سه هفته خرخونی معارفم صد زدم ! داروینم چند سالی خدایی کرد برام !این یه نمونه بود . فقط یه نمونه . از کل محیطی که من توش بزرگ شدم . همیشه انقدر کمبود یه راهنمای واقعی که ایمان داشته باشم به حرفاش ، به راهش انقدر حس شده که مسخره نیس اگه اعتراف کنم خیلی وقتا خودم برا خودم دوست بودم ، راهنما بودم ، خودم برا خودم کتاب معرفی میکردم !با خودم کلنجار میرفتم ، با خودم فلسفه میخوندم و این واقعن خطرناکه ! از این همه آدم و این همه روابط حتی چیزای جزیی هم نمیشه انتظار داشت !

اینجوریه ، این از معرفی دین ، اونم از کارکرد هنر ، تو این همه سال تعلیم و تربیت . شخصن ...یدم به این تعلیم و تربیت که آدما رو به جای تربیت مریض میکنه ! غمگین کنندس . واقعن . واقعن واقعن !