تو اين رستورانه كه رفتيم ، چه لزومي داشت حضور يه دختر به اون خوشگلي و خوش تيپي حس بشه كه نتونه جز با دو تا كمك راه بره ، كه نتونه از تخت بياد بالا و بشينه ، بعد دوستاش اعصابشون خرد شه ، مجبور بشن ببرنش و  پشت ميز بشينن . بعد انقدر لرزش داشته باشه كه نتونه يه كبريت آتيش بزنه . بعد اون دوستش كه روبروش نشسته بود پشت سر هم براش ازاين وينستون آبيا آتيش بزنه . بعد تازه سفارش قليونم بدن . بعد كل دوداشو تنهايي تموم كنه . بعد اون دو تا همراهاش كل اون وقت سرشون پايين باشه و هيچي نگن . بعد اونا روبروي من نشسته باشن . بعد من فضول نتونم سرمو پايين بندازمو همينجور نگاه كنم .  نچ . ببين خدا . همينجا تو همين رستوران فسقلي اين همه تنوعاي سنگين رو ميكني ، كه آدم نميدونه با طعم كبابش كيفور شه يا با اين ام . اسي بغض كنه . نه خدا ... من هنوز خيلي ازت دورم با اون چيزي كه امشب تو دلم گذشت ! شرمنده ... بزرگي خريتم را بذار به حساب عكس بزرگي تو . من با تضاد معني زندگي رو بهتر ميفهمم ...