< ب > کلارینت میزند . آکاردئون میزند . پول که نمیخواهد . از صبح تا شب ۳۸ تا سی دی کلاسیک را به اضافه ی ۵۳ تای رمانتیک هی گوش میدهد . همه را حفظ است . هی حسش را تقویت میکند . حالا بی معشوقی ، بی محبوبی ، انگار زندگی میکند  برای روز < مبادا > ..

تو فحش میدهی . از هفت جد تا معاصران اجدادت و اجدادش از قد کوتوله تا ریش کثیف تا خزعبلات تابلوی بچه ها هی فحش میدهی . ما کاری نمیکنیم . یعنی حرفن هی کار میکنیم . عملن هی کار نمیکنیم . چقدر من میگفتم به این خانومها ، به این آقاها برای ما کلاس عملی بگذارید . هی گفتند تئوری . تئوری . همین خانوم < پ > من را مامور کرده بود به بچه ها بگویم جوراب و بلوز آستین بلند قرمز نپوشید . استادهای مردتان میبینند . تحریک میشوند . خودش آنوقت آن آقای مامور اداره تا آمد جا نمازش را همچین تابلو آورد بیرون که بگوید حاجاقا من نمازم دیر شد . من بچه بودم . آخر مگر چه میدانستم آقاها با خانومها چقدر فرق دارند ؟ اصلن مگر میدانستم کلی از این بدبختیها سر همین فرق است ؟ اصلن کسی مگر جرات داشت بگوید بیشتر این خوشبختیها سر همین فرق است ... اصلن من چقدر وقت باید با ثبت این لحظه های جسته و گریخته ، > خودم با خودم < قانون کشف میکردم ؟ اصلن مگر کسی پرسید بچه جان شما چه دوست داری ؟ که دوست داری ؟ اصلن آيا دوست داری ؟ نپرسيد كه نپرسيد . نگفتم كه نگفتم . من بزرگ شدم . لاي قانونهاي فيزيك مكانيك بزرگ شدم . لاي انتگرالهاي يگانه ، دوگانه . لاي فرمولهاي يك طرفه يا دو طرفه شيمي ، كه توي سنين جواني بحراني بود برايم : برگشت پذير بودن معادلات يا نبودنشان ، مساله اينست ! لاي كمي ادبيات . فقط خرده اي .  شعرهاي مردانه ي اعتصامي و گناهكارگي فروغ ، سانسورهاي عظيم شعري سهراب و شاملو كه توي مدرسه هيچي نبود و دو سه جمله اي از تاگور ، آن هم شايد به خاطر طعم مذهبي مطبوعش . لاي هيجان تمام خوزه هاي صد سال تنهايي ، لاي معلم ديني هاي بيسواد ، خشك ، مسخره . لاي خودم . لاي هزار قشر فكر و حرف سركوب شده ، سركوفت شده ، لاي هزار آرزو و حرف عقده شده ، نشنيده شده . نپرسيده شده . كدام حماقتي در مغزم نشاند : دستت را بالا كن ، اگر اجازه دادند حرف بزن ، اگر اجازه دادند حرف نزن و من ...  نميدانستم واقعنش را ... میگفتند اينجا دخترهاي سربه زير و محجوب بيشتر طرفدار دارند . از آنها كه ساكتند ، بعد سر هر سوال با هزار شرم و حيا سر بالا ميكنند و يا ميگويند آره ، يا نه . من نميدانستم واقعنش را . همين شد كه سلاحم شد اشك . از كلاه قرمزي شروع شد . آنجا كه آقاي مجري راندش . انگار غم دنيا بود . آن نشسته ي تنها روي پيكان با يك گل برگشت خورده . از همانجا شروع شد انگار . بعدنها كلاه قرمزيها واقعي شدند . آن دايناسور هم واقعي شد . واقعيها هميشه ترسناكتر بودند . هميشه ترسناكترند . و من بايد سربه زير ميماندم . محجوب ميماندم تا > خوب < باشم . تا خوب باشم . اينست كه اگر امروز تاكيد ميكنم به نسبيت خوبي ، بدان ، يكروزهايي انقدر همه چيز مطلق بود كه امروز بايد نسبي باشد . من اينطوري بزرگ شدم و هميشه خوشبخت بودم چون مغز رياضي كلاس بودم .چون معدلم خوب بود . چون ساكت بودم . چون > خانوم < بودم و فكر ميشدم فضول نيستم. اين فاجعه است . كه هميشه فكر كني يك چيزي يكجوري نيست و انقدر محكم فكر كني كه باورت شود ولي آن چيز عكس فكر تو باشد . این فاجعه است که در بین این همه جمعیت از کوچک ِ کوچک بگیر تا بزرگِ بزرگ آدم خودش با خودش قانون کشف کند و بعد به دوگانگی برسد : اینکه چرا خدا که یکیست ، انقدر دوتایی < میشود > ؟