همش روزمرگی ، همش تکرار بیهوده، همش عادت ... اصلا شروع زندگیت با تکراره .عین همه از موجودی به نام مامان متولد میشی . من فکر میکنم که خدا فقط عاشق بچه هاست . اونم همه ی بچه ها که نه ...بعضیاشون رو دوست داره ،چند سالی نمیذاره معنی این کلمه ی مزخرف رو بفهمن . بعضیهای دیگه هم که نه، اونایی که توی خیابون به دنیا اومدن اونایی که ... ولش کن اصلا الان بحثم راجب این نیست ... فقط میخوام بگم اگه جزو بچه های مورد علاقه ی خدا باشی تا 6،7 سالگی زیاد به تکرار و این آشغالا فکر نمیکنی . خب چیزای مهمتری هست برای فکر کردن مثل شکلات ، عروسک ، ماشین ، دوست، قهر، آشتی ...
ولی به جاش از وقتی رفتی دبستان ، کم کم یادش می گیری . هر روز صبح پاشو :ساعت 7 برو مدرسه، 12 بیا خونه، تو مدرسه هم 3 ، 4 تا زنگ همش تکراری: فارسی ، علوم ، دیکته ،ریاضی ، مشق ... بعد که 5 سال حسابی الفبای تکرارو کردن تو مخت، میای راهنمایی . خب حالا نوع تکرار یه کم عوض میشه ولی نه بابا جون ! آخرش که از ریشه ی همون تکرار لعنتیه .خب اگه دوستات مشنگ نباشن و یه کمایی حالیشون باشه ، یه چیزای جدیدی یاد میگیری راجب اسرار زندگی و ... بعد که دونستی، خب حالا دوباره همه چی تکراری میشه . حالا چی کار کنم ؟ ... آهان میری تو خیابونی، تو راه مدرسه ای ، تو پارکی ، چه میدونم یا یه زهرمار دیگه ، یه دوست از جنس مخالفت پیدا میکنی . بعد کلی میری واسه دوستات میبافی که یعنی داری کلی باهاش حال میکنی ، دوستش داری و از این مزخرفا . تابلویی که داری دروغ میگی چون چند روز بعد با یارو قهر میکنی. دوست داشتنت خیلی احمقانست که انقدر زود به آخر میرسه... تو میری با یارو دوست میشی ، فقط برای اینکه میخوای بگی بزرگ شدی ، بگی یه چیزایی حالیته ، اصلا برانکه میبینی بقیه این کارو میکنن. دیدی این کارتم تکراره ... خب البته اون زنگ مدرسه ، درسای تکراری و اینام هستن تا یه وقت خدایی نکرده این عادتا یادت نره ! بعدش میری دبیرستان. مدرسه ، درس ، با یارو دوست شدنه و اینا سر جاش... ولی خب حالا یه کم بزرگتر شدی! بزدل نباشی و یه ذره با جرات، میری دور از چشم بابا ، مامانه یه سیگاری روشن میکنی ببینی چه جوریه ، تونستی چند قلپم آب شنگولی میندازی بالا مزش بیاد دستت ، شد چندتایی هم پارتی بچه بازیی میری .اه ... دوباره میرسی به تکرار . اینام که عادی میشه ، حالا سر جمع این کارام بگیر 3 ، 4 سال ادامش بدی ، عادی میشه ... خیلی شانس داشته باشی ،دانشگاهی ، چیزیم قبول میشی. اونجا دیگه اونجوری زور و اینام بالا سرت نیست یعنی بودنش که هست ولی شدتش خیلی کمتره . حالا دیگه راحت میتونی اگه حسش نبود صبح نری سر کلاس ، بمونی خونه بخوابی یا با دوستات بزنی بیرون ولی ... دوباره این کارام تکراری میشه یه 10 ، 20 بار کلاساتو دودر میکنی، برات معمولی میشه . دیگه زیاد صفایی نداره . خب ... حالا میگی برم سر اون چیزایی که بزرگترا بهش میگن عقل و احساس ، برم درست حسابی از اونا سر در بیارم . خب مثلا رفتی سراغ عقله. میشینی فکر میکنی به " خدا "! هی میشینی فکر میکنی شاید بتونی ازش سر در بیاری ! ولی عمرا .. 100 سالم که فکر کنی نمیتونی بفهمیش . یه چیزای خیلی کوچیکی ازش میگیریا . بعضی وقتا خیلی بهت حال میده ، مثلا یه چیزیو خیلی میخوای ، یهو تو موقعی که انتظارشو نداری بهت میده . ذوق فوق العاده ای میاد سراغت، ولی بعد از یه مدت اونم واست تکراری میشه . هرچیم بری اینور، اونور ، روز ، شب ، نه ... نمیاد . من نمیدونم چرا خودشو به هیچکس نشون نمیده ! خیلی بده وقتی بفهمی حتی خدام تحویلت نمیگیره ... اگه بخوای زیادی بهش فکر کنی اعصابتو میریزه به هم . میری تو کار افسردگی اینا ... میدونی شاید بهتره بگی بی خیال خدا ...
بریم سراغ یه چیز دیگه! یه کم فکر میکنی اینور اونورتو نگاه میکنی ، میگی ای بابا عشقم جواب میده ها ! میخوای یکی پیدا کنی آخر وفا ! من نمیدونم چرا همه فقط وفا رو میخوان ولی خودشون ندارنش ...خب اگه از این بچه لوس خجالتیا نباشی میری جلو ، میبینی عجب ! وقتی میری تو نخ آدما چقدر مزخرفن ! فقط حرف میزنن ولی خداییش ... !هنر کنن یه 2 ، 3 ماهی واست خالی میبندن ،حرفای قشنگ قشنگ میزنن ، بعدش میرن سراغ یکی دیگه. جنسیتشم زیاد فرق نداره . فقط بعضی وقتا یه سری پیدا میشن ، عین چی خر یه مشت چرت و پرت میشن ! ولی دقت کنی فقط حرفه . وای که بعضی وقتا چقدر از حرف بدم میاد ... چند باری ضربه روحی میشی ، واسه خودت غصه میخوری ، بعد میفهمی... عشق مال قصه هاس . اصلا میدونی چیه اگه پشتکار داشته باشی فعالیتتو ادامه بدی بعد از چند بار ضربه روحی شدن میرسی به تکرار ، میگی گور پدر عشق و اینا ! اه ... به عمقش که فکر میکنم میبینم واقعا اگه همه ی عشقا دروغ باشه خیلی تلخه ها ! یاد قهوه ترک بی شکر میفتم ! اینم که از این . چی کار میمونه؟ ... بزنیم تو کار پارتی خفن ، ای اگه منقلیم بود چه بهتر ، یه کمی از این دنیای پوچ مزخرف بزنیم بیرون . عرق مرقم که دیگه پایه شده . چند بارم این کارو میکنی ، دفعه های اول شاید به نظرت باحال بیاد ولی دوباره می رسی به چی ؟! تکرار ! میدونی چرا از سر تا ته تکراره ؟ چون نمیدونی آخرش که چی ؟ نمیدونی آخرش چی میخوای؟ نمیدونی آخرش این همه کار میکنی که چی بشه ؟ خب !منم نمیدونم ... برا همین همه چی خیلی زود میشه تکراری ! حالا دیگه مثلا بزرگ شدی ، میخوای بری سر کار . میری . اه ... بعد از چند روز یا چند ماه دوباره تکرار ... !خب بازم گنده تر میشی ، بدتم نمیاد یه سر بزنی مرغداری ، قاطیه مرغ و خروسا . میری یه زنی ، شوهری ، کوفتی ، چیزی پیدا میکنی که ... خب اینم اولاش خوبه ، بعد از یه مدت ... تکرار ! حالا بچه بیاد ، شاید از تکرار زدیم بیرون . اونم اولاش تازس . بعدش دوباره ... تکرار ! پیر میشی ، مریض میشی ، دوا ، دکتر ، غر ، همش تکرار ، تکرار ، تکرار !آخرشم که میمیری ، بیا اینم تکراره . اصلا یه جورایی شاید آدم یعنی تکرار ...
ولی نه ... به با ارزشترین چیزا حاضرم قسم بخورم که حالم بد جور عجیبی از تکرار به هم میخوره . خفه شدم . میخوام اینو داد بزنم . من نمیخوام هر کاری که میکنم ، بعد از یه مدت برسه به تکرار . اینجوری خیلی مسخرس... مگه نمیگن برا هر چیزی ضدش هست تا به کمک اون ضد بتونی به اصلیت اون چیز پی ببری ؟ برا زیبایی ، زشتی هست. برا خوبی ، بدی هست. برای تولد ، مرگه . برای عشق ، نفرته ... پس باید برا این تکرار لعنتی هم ضد تکرار باشه . من اونو میخوام . من از ته قلبم ، با تموم بدنم ، با تک تک سلولام اون ضد تکرارو میخوام . چون بدجوری از تکرار بدم اومده . من اون ضد تکرارو میخوام تا به همه چیزم ، به زندگیم ، به فکرم ، به خدام ، یه رنگ متفاوت با رنگ زندگی آدمای دورم بده . من اون ضد تکرارو میخوام تا باهاش یه عشقی پیدا کنم که تا آخر برام بمونه ، که عین همه دروغو تکراری نباشه ، که واقعا عشق باشه ...
ولی وایسا . تو خیلی قانونا استثنا هست ، نه ؟ نکنه این جمله ی لعنتی درست باشه : برای هر ارزشی ، ضد ارزشی هست برای پی بردن به وجود اون ارزش ، ولی استثنای کوچکی هم هست و آن اینکه در مقابل تکرار ، هیچ ضدی وجود ندارد .................