گفتم : خب ... میشه از بعضی چیزا رو برگردوند ، شاید سخت باشه ، اما قکر میکنم که بشه ... بهش گفتم : تو هستی ، پس میتونی ! لطفا بهش یه پاک کن بدین ، میخواد خیلی چیزارو کمرنگ کنه ...

انگار یه سری چیزا اون وسط عوض شده بود ، گرچه نمیتونست بفهمه چیه ، خب ، سعی خودشم کرد که بفهمه ... اما نشد !

بهش گفتم : تو نباید خودتو ناراحت کنی ، چون تو کاری نکردی ! ببین ، مهم اینه که تو یه احساس پاک رو تجربه کردی . حالا اون چی فکر کرده یا چی فکر میکنه یا اون چه چیزایی رو تجربه کرده ، شایدم زیاد به تو مربوط نشه .

گفت : آخه ، من فکر میکردم که آدما وقتی همدیگرو دوست دارن ، احساساشونم به هم مربوطه ، باید راجبش ...

بهش گفتم : خب ، آدم میتونه اشتباه کنه ، شایدم تو درست فکر کردی ، نمیدونم ، اصلا ول کن ... واسه چی باید به چیزی که نمیتونی بفهمیش فکر کنی .

گفت : آخه اون ...

دستمو گرفتم جلوی دهنش و گفتم : میدونم ... میدونم ، نمیخواد هیچی بگی . آره ، من میدونم که توی وجدانت از خودت راضی هستی ، میدونم که فقط واسه ی برداشتن یه بار بزرگ و سنگین از روی دوشش غرورتو شکستی ، آره ... شایدم خیلی کارای دیگه کردی که حالا فکر میکنی نباید میکردی ، اما مهم اون خالصانه بودنت بود ، تازه ، تو خیلی چیزا فهمیدی ، حالا هم دیگه زیاد مهم نیست که اون راجب کارای تو چی فهمیده یا شایدم اصلا نفهمیده ...

اشکو توی چشماش دیدم که داشت حلقه میزد . بهش گفتم : حالا فقط مهم اینه که از درون گرم و آرومی ... شاید بهترین چیز توی دنیا ... مهم اینه که فهمیدی چقدر قشنگ میتونی دوست بداری ، بعدشم ، لازم نیست بد فکر کنی ، تو هیچی نمیدونی ، قضاوت نکن ، نگو که اون ... هیچی نگو ، ساکت باش ... یه روز میفهمی ، اونم یه روز میفهمه ... پاشو ، به جای اینکه انقدر غمو سفت بغل کنی ، به خودت نگاه کن ، ببین چقدر بزرگتر و قویتر شدی . ببین ، چقدر خودتو شناختی ، ببین که عمق چه احساسایی رو فهمیدی ، آره ، فقط مهم اینه که تو خیلی چیز فهمیدی ، به همین سادگی ، همین ... آره ، شناختن یه ارزش واقعی خیلی سخته . لزومی نداره که انتظار داشته باشی هر ارزشی همیشه واست ارزش بمونه ، بعضی ارزشا موقتین ، یه وجود میتونه بیاد ، به عنوان یه ارزش ، بهت خودت رو بشناسونه ، بعدشم بره ، هرجا که دوست داره ، هرجا که میخواد ... تو فهمیدی که فقط باید از یه ارزش واقعی ، انتظار داشته باشی ، نه از هیچ چیز دیگه ، نه از هیچکس دیگه ... آره ، همین ، به همین سادگی ...

پاشو ، نمیخوای که انقدر ساکن بشینی که عین باتلاق بگندی . باید یه جورایی روون بود ، آره ... در جریان ... میبینی ، تو خیلی چیز فهمیدی ... حالا هم بیا ، دوباره بخند به روی همه ی ... همین ، به همین سادگی ...

گفت : خب ... میشه از بعضی چیزا رو برگردوند ، شاید سخت باشه ، اما فکر میکنم که بشه ... گفت : من هستم ، پس میتونم ! ... لطفا بهم یه پاک کن بدین ، میخوام خیلی چیزارو کمرنگ کنم ...

(بعضی وقتا لازم میشه آدم خودش با خودش حرف بزنه ! ...)

کوه به آسمان راز میگوید

دریا به خورشید دل میبندد

رود به ستاره ها چشم میدوزد ...

حکایت من و تو

حکایت کویر و باران است

پیاده روها واکس میخورند

قلمو میرقصد بر جاده ی من

و بر بوم وارونه ام

خیس میکند گونه ات را

دل میگفت : پرواز یاد بگیر

یاد گرفتم

اما نشانی آسمان را گم کردم !