این کار به پیشنهاد شیروی علی خان  انجام شد . ما نیز در پایان دعوتی میکنیم :

 

 

۱- اولین صحنه ای از زندگیم را که یادم  هست روز جشن تولد یک سالگیمه . مامان در عجله تمام برای رفتن به سرکار و بردن من به مهدکودک مرا نشاند روی پاهایش و بوسید و دو تا جوراب نشانم داد و پرسید کدام را میخواهی . من از بین آبی و سبز ، آبی را انتخاب کردم .

 

۲- شادترین و غمگینترین لحظه زندگیم را نمیدانم .

 

۳- بهترین کتاب فروشی ای که رفته ام موزه کتاب بود : هم راهش ، هم کتابهایش ، هم همراهم !

 

۴-وقتی کارنامه کنکورم را گرفتم فکر کردم خیلی خفنم ، وقتی کارنامه لیسانسم را گرفتم فهمیدم اصلن خفن نیستم !

 

۵- بیکاری من را به فنا میکشد . به فنا ! آرزوی کاری این روزهایم ساده است : صبح تا ظهر گل فروشی . ظهر تا عصر کتاب فروشی . کسی باورم نمیکند اما این چند ماه مانده ، بهترین کار ممکن همینهاست .

 

۶-اگر بخواهم سه تا از عزیزانم را نام ببرم : مامان ، مامان ، مامان . در حد عشق مجنون ، مامان را دوست دارم .

 

۷- خیلی پتم یا خیلی متم . ساده اش میشود خیلی احمقم ! گاهن آرش مدتها سرکارم میگذارد . فکر میکنم همه چیز میشود . همه چیز ! باید درست شوم . میخواهم بروم کلاس آموزشی عمه پوران . اعجوبه ی سیساتمداریست که دومیش خودش است . نمیدانم چرا در کابینه محمود ، استخدام نشد . ازش متنفرم !

 

۸-از این مردهایی که بی آشنایی قبلی میروند خواستگاری ، بدم می آید . از این نوع ازدواجها اصلن بدم می آید هرچند پایانش خوش باشد .

 

۹- فکر میکنم خدا خیلی دوستم دارد !

 

۱۰- با دیدن قبرستان پقلشز ، آرزو کردم کاش در فرانسه بمیرم و همانجا خاکم کنند و کسی ازعزیزانم سر قبرم ویولن بزند .

 

۱۱- رنجورترین لحظه زندگیم وقتی بود که در دفاع از مامان به ازای تمام ظلمهای دروغی که پشت سرش گفته شد ، برای رعایت ادب خواستم به جملات فکر کنم و انقدر سنگین بودند که گریه ام در آمد . هرچقدر هم آب خوردم ، بند نیامد .

 

۱۲-ازفقدان دوستهای خاصی رنج میبرم . مثل شاعر ، مثل موسیقیدان .

 

 

بقیه اش جسارت میخواهد که طبق معمول ندارم .

 

....

 

دوستان دعوتی :

 

۱- بابک

 

۲-شازده کوچولو

 

۳-بهرام

 

۴-شاهین

 

۵-پانی