مریم رفت . یعنی رفته . اینجوری صرف فعل ماضی نقلي بهتره . چند سال پیش . همون سال که همه رفتن . یکی یکی ، قدم قدم . ما مشغول بودیم . به امید روزی که داریم میاییم که بسازیم . نه که بی امید شده باشیمها ، نه . ولی سطح سختی کار تازه دستمون اومده . همون سال که همه رفتن . یکی یکی ، مانیا ، شمیم ، پگاه ، سارا ، آبتین ، آراد . توی زندگی آدمها بعضی چیزها تکند ، آدم تجربه شون که میکنه انقدر مزه میده که هیچ چیز دیگر جاش نمینشینه که هیچ ، فکرش را هم مشغول نمیکنه . حداقل تا مدتی . مثلن چند سال ...

دیشب مریم مسیج زد که دارن با فواد به جاهای خوب خوب میرسن . یعنی مستقیم نگفتها ولی انقدر تابلو بود که میشد حدس زد . مریم همیشه به من میگفت باهوش . انقدر میگفت که من هم باورم شده بود . اما باهوشی من نبود . رابطه بین بعضی اجزا انقدر مشخصه که آدم مدتها بی خیال نسبیت میشه . معلوم بود . مریم خیلی خوب بود . از این دخترهای کمیاب که اخلاقهای دخترونه و پسرونه رو قاطی دارن. از اونها که آدم به بودنشون کیف میکنه . كلي ساعت حرف ميزديم . حالا ميگه هفته ديگه كه امتحانام تموم شه ميكالم بحرفيم ... مانیا هم خیلی خوب بود .  دومیش رو هنوز پیدا نکردم . بودنش پا میداد تا خیلی جاهای خوب خوب . آدم همیشه عاشق دو دسته آدم میشه : یا اونایی که خیلی بهش شبیهن . یا اونایی که اصلن بهش شبیه نیستن . اینو هم با هم کشف کرده بودیم . مانیا خیلی زود رفت . یعنی تو اوج یه چیزای خیلی خوب گذاشت و رفت . که مثلن معمار بشه . از اون معمارای گنده . حالا شده ؟ نمیدونم ... آبتینم خیلی خوب بود . از اون پسرایی که اخلاقای دخترونه و پسرونه رو قاطی دارن . آدم به بودنش افتخار میکرد . یه جورایی خیلی بزرگ بود اما تا میومد باورت بشه که چقدر بزرگه ، بچه بازیاش گل میکرد . ما ۱۸ ساله بودیم . شایدم کمتر ولی خیلی خوب بودیم .  <خوبی > زیادم نسبی نیست . حالا پا شده رفته كه استاد عكاسي بشه . شده واقعن ؟ نميدونم ... امروزیا اكثرن یه جورای دیگه ان . نه اونقدر راست میگن که فکر کنی درستن ، نه اونقدر دروغ میگن که فکر کنی همه حرفاشونو باید برعکس کنی . زیاد معلوم نیس چی به چیه . همینجوری هستن . نه اونقدر دوستت دارن که یادت بمونه . نه اونقدر دوستت ندارن که یادت بمونه . يه جوريه ديگه . البته وقتي خورشيد لحظه برف باريدن ميتابه ، وقتي قصه به سر میرسه ولی کلاغه نه ، وقتي اون گربه هه بغل آموزش دانشگاه چشماش لوچه ، انتظار هر چيزيو بايد داشت .

كل اين حرفها براي خالي دلتنگي ای بود كه گاهي اوج ميگيره و بعد سقوط ...