بنا نبود که بقیه بد شوند ، بد باشند

بنا نبود که خوبیهای تو مرا سخت گیر کند

بنا نبود که قصه ها کتمان شوند

و من در رزومه ، به جای هزاره ی شبها و فلسفیدنها ،  از هزاره ی تکنولوژی به نیکی یاد کنم

بنا نبود که تو بی خبر بروی

و من ، باخبر ، هی نروم ، هی بمانم

و گام به گام کوچه ها ، تو را جستجو کنم

و اینبار به خیالاتم قهرمان داستان ، زنی باشد

سوار بر اسب

 بیاید

و نجات دهد

و نجات یابد

چه بده بستان خوبیست

که آدم بیابد ، آنچه را که میدهد و برعکس

هزار بار رنجیدم

وقتی خواستی مرا صدا کنی و عام خواندی ام : یلدا ، پری ، رویا  ، نبات ، ساقی

و خواستم عام بخوانمت و هرچه گشتم عامیتی نبود

که اسمهای تمام زیباییهای طبیعی و غیرش را به زنها داده بودند از پیشتر

انگارمردها زیبا نبودند و درخور سُرایش  .

آدمها بعضی قانونها را انقدر باور میکنند

که یادشان میرود

تصویبشان ، روزی پی یک حماقت لحظه ای بشر شکل گرفته بوده

حالا میدانی چرا اکثر شاعران بزرگ دنیا از جنس من نیستند

همیشه اینجوریست ولی

همیشه

از  < بنا نبودن > تا < بنا شدن > ، در فاصله ی بین این دو فعل کوچک ، خیلی اتفاقها میفتد