مردم حرف ، زیاد میزنند . کتابها مزخرف ، زیاد میگویند . پدر و مادر نصیحت ، زیاد میکنند .

 

ولی بی تعارفش را بخواهی از تولد تا مرگ یعنی از من تا ایشان ، قصه ی روح و ارواح بماندها ، من خودمانیش را ، دنیویش را میگویم . شروع که میکنی با اول شخص مفرد ، < مغرور > میگویندت . خاک بر سرشان . مگر میشود آدم تا خودش خدای خودش نباشد راه بیفتد پی فلسفه و عشق و بقیه . ده سال اول بودن ، که به خوردن و بازی و مقدمه و جیشِ محض میگذرد . ده سال بعد تا میآیی خودت را کشف کنی اَنگ بحرانهای بلوغ میچسبانند به رفتارت ، حرفهایت . انگار باید همیشه توی یک فریم بسته قدم بزنی ، کلاسیک و جمع و جور . مثل دوران باروت . هی . همیشه از کلمه ها سوءاستفاده شده ، سوء استفاده میشود وگرنه لامصب خیلی قدرتها دارند . ده سال سوم میگذرد به صرف < تو > . واژه از این قشنگتر سراغ ندارم . خدای حرفها و خوابها و بودنها . <تو>ی لعنتی . ادبیات اصولش را به این واژه میبالد . برحسب لحن و زمان و مکان هزار ایهام میگیرد . <تو>ی غم انگیز ، <تو>ی شاد  <تو>ی تو در تو ، <تو>ی پدرسگ ، <تو>ی بی تو هرگز . آدم تازه میفهمد این تنهایی سنگین عظمی تحمل نکردنیست . زمان میگذرد و ما نیز بدون بازگشت میگذریم و جابه جا میکنیم جای این دهه ها را . جای صرف ها را . من را . تو را . همین جابجایی نابجاست که عقده ها شکل میگیرند . کتابهای پرفروش نوشته میشوند . دغدغه ها یا میشود اُوِر دُزهای جنسی یا شکایت ترکیباتی از ترسوترها ، مومن ترها ، محتاط ترها ، گِل ترها به جهان ، فلسفه ، جنگ ، گرسنگی ، تجاوز ، فحشا ، ناف عشق . کمی ها ولی مخمصه را ول میکنند ، میآیند بیرون میرسند به < او > ، عارف میشوند .تا آخر عمرشان هم عارف میمانند . < ما > گفتنها و < شما > گفتنها و < ایشان >گفتنها کمرنگ . خیلی کمرنگ . بی جنبه ایم . گیر که بدهیم سر همان دوتای اول ، ول نمیکنیم .  هنوز چهار صیغه میماند تا پایان زندگی و ما انقدر ناواردانه بین این من و توی لعنتی دست و پا میزنیم که ناقص ، میمیریم .